{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ART8

ART8


_خب... نمیتونستم ک.. عاعاییی
+چیشدد
_سرمم
+یکم از این دارو بخور
_خیلی درد میکنه
+میتونی یکم بخوابی؟
(بیاید فک کنیم از شدت درد میگه:)
نه
(بچه داره دستشو مینوازه اروم بشه)
بعد 30مین:
+بهتر شدی؟
_اومم
+بهتره هروقط سردرد گرفتی بهم بگی
(اینم بگم که هوان ب خاطر ی قده تو مغزش از بچگی سردرد های شدیدی میگرفته اما ب هیچ کس نمیگفته و فقط دکتر اون شهر و پدرش خبر داشتن ک این قده توی سر اون هست)
_اگه دلیلشو بهت بگم... دیگه نمیتونی با من زندگی کنی!
+دستشو محکم تر گرفتمو گفتم: بهم بگو گوش میدم
(همین داستانی ک گفتمو برا اونم گف)
+تو اون قده رو از بچگی داشتی و... هر روز سردرد هات بیشتر میشن درسته؟!
_اوهوم... پس باید.....
(بوسش کرد بوسش کرددددددددددددد)
ویو هوان:

باورم نمیشد ک حرفم رو با بوسه قط کرد
انتظار اینو داشتم ک ب حرف گوش بده و قبول کنه
ازم جدا شد
شرو کرد ب حرف زدن
+میخوام کنارت باشم و ازت مراغبت کنم
...

_هاجون شی
+چرا فکر کردی از عشقی ک نصبت ب تو دارم میگزرم؟
(عوففففف رمانتیککک)
_اگه این غده خوب نشه.... من زنده نمیمونم پس بهتر... بهتره ک از هم جدا باشیم تا
+نمیخوام بشنوم
_چی
+بس کن.. نمیخوام حرفات رو بشنوم
_چرا نمیخوای بشنوی من دارم درمورد زندگیمون حرف میزنم
+نمیخوام بشنوم باشه میخوام تنها باشم (با داد.. بعدشم درو محکم کوبید رف بیرون گریه کرد)
20مین بعد

_: رفتم بیرون تا ببینم چیکار میکنه
باورم نمیشد ک داشت گریه میکرد
رفتم و نزدیکش شدم و دستمو روی شونش گزاشتم ویکم سمت خودم حولش دادم
هق هق هاش بیشتر میشد
گزاشتم هرچه قدر میخواد گریه کنه
خودمو ک جاش گزاشتم دیدم اگه تو این شرایط بودم دلم میخواست گریه کنم
بعد 15مین بلاخره اروم شد
_خو.. بی؟
+اوم..!
بغلش کردم
خودشو بهم چسبونده بود
کمرشو میمالیدم گاهی هم ظربه میزدم
از بغلم اومد بیرون و نگام میکرد
بهش لبخند زدم
واقعا دلم میخواست ببوسمش
یهویی چنتا قطره اشک از چشمم اومد
لبخندمو انداختم و نگاهمو از برداشتم ب دستام نگا میکردم
یهویی دستای سردشو روصورتم حس کردم
سرمو اورد بالا و اشکامو پاک کرد داشتم بی اختیار گریه میکردم
بهش نگا میکردم چمشاش پر از اشک بود
صورتشو جلو اورد و لبامو بوسید مک های کوتاه میزد
همراهیش کردم دستامو دور گردنش حلقه کردم و لباشو مک میزدم
واقعا اون لحظه ها نمیخواستم ازش جدا بشم با هین ک نفس کم ارده بودم
هر لحظه مک هاش عمیق ترو سریع تر میشد
ازم جدا شد
همینطور مات بهش نگا میکردم دوست نداشتم حلقه ای ک دور گردنش زده بودمو باز کنم
_هاجون خوبی؟
+خوبم (خعلی سرد)
_از دستم ناراحتی؟
+چرا باید باشم تو ک گناهی نکردی
_اخه.. ی هویی گفتی ک باید تنها باشی اومدی اینجا و گریه کردی
+باید یکم درکم کنی وقتی ی نفر شوک میشه...
#فیک
#تاریخی
#کره_جنوبی
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی درخواستی

رمان آرام باش

Love you پارت نهم«هرموقع کنار علامت اسمشون نقط گزاشتم یعنی ...

رمان عشق ممنوع

گاینا از مردم تهران هستنواسه قربانیان ۱۱ سپتامبراومده بودن ه...

رمان دخت من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط