my little monster28

– من ازت متنفرمممم! خیانت هیچ بخششی نداره مارکو

اشک‌هام جاری شد. مارکو خواست بغلم کنه که جیغ زدم:
– ازم دور شوووو! چرا نمی‌فهمی؟ من دوست ندارممم!!
مارکو هم داد زد:
– باید داشته باشییییی!

و همون لحظه...
پرت شدنش به عقب رو دیدم. مشت سنگینی به صورتش نشست و با شدت افتاد زمین.
فرد قدبلندی بالای سرش ایستاده بود. با خشم نگاش میکرد.
تهیونگ!!

خم شد، دوباره و دوباره مشت زد. حتی وقتی خون از صورت مارکو فوران کرد، ولش نکرد. اون داشت جمجمش رو له می‌کرد.
داد زد:
– مگه نگفت ازش دور شوو هان؟؟

جیغ زدم:
– تهیونگ! ولش کن! کشتیش تهیونگگگ!!

اما اون، هم‌زمان با زدن پسرِ نیمه‌جون زیر دستش، فقط یک کلمه گفت:
– خفه شو.
داد زدم:
-لعنتی الان می‌میره! یکی جداشون کنهههه!

ولی هیچ‌کس جرأت نزدیک شدن نداشت. انگار همه‌شون می‌دونستن اگه نمی‌خوان عاقبت مارکو نصیب‌شون بشه، نباید پا روی دم تهیونگ بذارن.

جیمین و جونگ‌کوک دویدن و به زور تهیونگ رو از روی مارکو کشیدن. به مارکو نگاه کردم... نابود شده بود. حتی نمی‌تونستم به صورتش نگاه کنم. خدایا... انگار جنازه بود.
یه نفر چطور می‌تونه با دست خالی یکی رو به این روز بندازه؟

با ترس برگشتم سمت تهیونگ... دیدم داره مستقیم بهم نزدیک میشه.

جیغ زدم:
نیا سمتم!

با وجود فریادم باز اومد جلو، من عقب‌عقب رفتم اما پام گرفت و افتادم زمین. با دست و پا عقب می‌رفتم ولی رسید. با همون دست‌های خونیش بازوم رو گرفت و کشید بالا. اشکام بی‌وقفه می‌ریخت، التماسش کردم:
تروخدا ولم کن... چیکارم داری؟ چی از جونم می‌خوای؟

با صدای خشن و سردی گفت:
ساکت شو...

سرم گیج رفت... پا‌هام سست شدن. نمی‌دونم از استرس بود یا اون درد لعنتی مچ دستم...
همه‌چی داشت تار می‌شد... و چشمام بسته شدن...

ویو تهیونگ

داشتم می‌کشیدمش که یهو وایستاد. چند ثانیه فقط مبهم اطرافو نگاه کرد و یهو بی‌هوش شد و افتاد.
با یه دست گرفتمش که نیفته. زیر لب گفتم:
-خودتو نزن به موش‌مردگی... من با این چیزا خر نمی‌شم.

چشماشو باز نکرد. خم شدم و کنار گوشش گفتم:
-غش کنی هم می‌تونم کارمو بکنم. پس بازی تمومه، چشماتو باز کن.

بازم هیچ واکنشی نشون نداد.
اطرافم همه جمع شدن و سروصدا بالا گرفت.

فریاد زدم:
-همه خفه!

همه ساکت شدن.

الان باید چیکار کنم؟
دشمن لعنتیمو ببرم بیمارستان؟
دختری که گند زد به همه ی زندگیم؟
لعنتی... من نباید اهمیت بدم.
ولی اینجوری وسط همه ولش کنم؟
نه.
نمی‌ذارم بمیره... هنوز کارمون تموم نشده.

با حرص نگاهش کردم، رو دوشم انداختم و گفتم:
-فکر نکن با این کارت قسر در رفتی.

بچه ها پارت بعدی گزارش شده،با اینکه هیچی نداشت.
توی کامنتا میزارم براتون نفسام کامنت نزارین همه بتونن بخونن💋
دیدگاه ها (۲)

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

پارت ۳۹

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

جنگل نفرین شده پارت ۱۷

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

قسمت ۹(بخش دوم)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:20فقط به ا.ت صدمه زدم فق...

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط