{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی

نورِ کمرنگِ خورشید از لایِ پرده‌هایِ نیمه‌بازِ اتاق خواب می‌تابید رویِ صورتِ تهیونگ. با این که ساعت نزدیکِ ۱۱ صبح بود، هنوز مثلِ یه بچه خوابیده بود و نفس‌هایِ منظمی می‌کشید. موهایِ بلند و قهوه‌ایش روی بالش پخش شده بود و اون چهره‌یِ آرومش، بعد از هفته‌ها مشغله‌یِ کاری، دیدنی بود.

دلم نیومد بیدارش کنم. آروم از تخت اومدم بیرون و رفتم سمتِ آشپزخونه. عطرِ دانه‌هایِ قهوه رو که تو فضا پیچید، لبخند زدم. همین که داشتم نون تست می‌کردم، یهو حس کردم دو تا دستِ بزرگ و گرم دورِ کمرم حلقه شد و سنگینیِ یه سرِ گرم رو رویِ شونه‌ام حس کردم.

تهیونگ با صدایِ خواب‌آلود و خش‌دارِ اولِ صبح، کنارِ گوشم زمزمه کرد: «صبح‌بخیر... ماریا...»

خندیدم و یکم خودم رو تکون دادم تا بتونم برگردم سمتش: «صبح‌بخیر خوابالو! بالاخره بیدار شدی؟»

تهیونگ هنوز چشماش بسته بود، گونه‌اش رو مالید به صورتم و غر زد: «نمی‌خواستم بیدار شم... ولی بویِ قهوه و نونِ تست گذاشتنِ تو، کلِ خونه رو برداشته بود. نمی‌شد نخوامش.»

تویِ بغلش چرخیدم و دستم رو گذاشتم رویِ صورتش. صورتش هنوز گرمایِ خواب رو داشت. گفتم: «خستگیِ این چند وقت از تنت در رفت؟»

تهیونگ چشم‌هاش رو باز کرد. اون نگاهِ نافذش حالا با یه شیطنتِ خاصی می‌درخشید. پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و گفت: «فقط وقتی کنارِ توام خستگی‌هام یادم می‌ره. می‌دونی؟ همین که لازم نیست برم جایی، همین که می‌دونم تو اینجایی و قراره تمامِ روز رو فقط با هم باشیم... این بهترین جایزه برایِ من بود.»

بعد، با همون لحنِ آرومش گفت: «بیا امروز هیچی کار نکنیم. فقط همین‌جا باشیم. من و تو و این آرامش... باشه؟»

منم با لبخند سری تکون دادم. صبحونه رو آماده کردم و بردیمش سمتِ میزِ کوچیکِ کنارِ پنجره. بارونِ ریزِ صبحگاهی پشتِ شیشه می‌بارید و فضایِ خونه رو از همیشه دنج‌تر کرده بود. تهیونگ همون‌طور که دستم رو ول نمی‌کرد، با یه دستِ دیگه قهوه‌اش رو می‌خورد و با نگاهِ عاشقانه‌اش، تک‌تکِ حرکاتم رو دنبال می‌کرد. انگار همین صبحِ ساده و معمولی، براش یه دنیایِ بزرگ بود.

***
دیدگاه ها (۰)

dark life = ۳۷

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

رمان تهیونگ

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۲●•_شرلوک هلمز_سرم رو یه کم ت...

وقتی بردیش ایران p¹

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط