dark life = 46
dark life = 46
ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ رفت. در نیمهباز بود. ات سرش رو داخل کرد. تهیونگ پشت میزش نشسته بود. یه بطری ویسکی کنارش بود و یه گیلاس توی دستش. صورتش توی سایه بود. ولی ات میتونست ببینه که فکش سفت شده و رگ شقیقهش نبض میزنه.
«تهیونگ...» ات آروم گفت. «میشه... میشه بگی چی شده؟ شاید بتونم کمک کنم.»
تهیونگ سرش رو بلند کرد. نگاهش به ات افتاد. و ات دید که توی چشمهاش، چیزی شکسته. چیزی که دو هفته بود درست شده بود، حالا دوباره خرد شده بود. تهیونگ گیلاس رو روی میز کوبید. ویسکی توی گیلاس تکان خورد.
«کمک کنی؟» صداش خشدار و تلخ بود. «تو؟ چطور میخوای کمک کنی، ات؟ با اون روانشناسی مسخرهت؟ با اون کتابهای لعنتیت؟»
ات توی چارچوب در ایستاد. نمیدونست چی بگه. تهیونگ بلند شد. صندلی رو با صدای بلند عقب داد. به سمت ات اومد. قدمهاش سنگین و تهدیدآمیز بود. ات عقب رفت. ولی تهیونگ سریعتر بود. دستش رو دراز کرد و مچ ات رو گرفت. محکم. دردناک.
«ولم کن، تهیونگ... داری درد میدی...»
تهیونگ گوش نکرد. اون رو به سمت دیوار کشید. ات پشتش به دیوار خورد. تهیونگ صورتش رو نزدیک صورتش آورد. بوی ویسکی توی مشام ات پیچید. بوی خشم. بوی تاریکی.
«میدونی چی شده، ات؟» تهیونگ زمزمه کرد. صداش آروم بود. ولی اون آرامش از هر فریادی ترسناکتر بود. «امروز فهمیدم که یکی از مردهای من بهم خیانت کرده. یه معاملهٔ مهم رو به هم زده. و میدونی چرا؟ چون فکر میکرد من ضعیف شدم. چون فکر میکرد من دیگه اون کیم تهیونگ قبلی نیستم. چون فکر میکرد عشق یه زن، منو نرم کرده.»
ات نفسش رو حبس کرد. «تهیونگ... من... من هیچ کاری نکردم...»
تهیونگ خندید. یه خندهٔ تلخ و سرد. «میدونم که نکردی. ولی تو... تو دلیلش هستی. تو منو ضعیف کردی. تو منو نرم کردی. تو باعث شدی که من... که من فکر کنم میتونم آدم باشم. ولی نمیتونم. من یه هیولام. و هیولاها... هیولاها هیچوقت آدم نمیشن.»
و بعد، دستش رو بالا آورد و با پشت دست، محکم به صورت ات زد.
صدای سیلی توی راهرو پیچید. سر ات به سمت چپ پرتاب شد. گونهش سوزید. مزهٔ خون توی دهنش پخش شد. اشک بیاختیار از چشمانش جاری شد. ولی تهیونگ هنوز تموم نشده بود. دستش رو توی موهای ات فرو کرد و سرش رو به عقب کشید. ات ناله کرد. تهیونگ صورتش رو نزدیک صورتش آورد.
«فکر کردی تموم شد؟ فکر کردی من واقعاً تغییر کردم؟» زمزمه کرد. «نه، ات. من همون هیولام. همون سادیسمی. همون روانی. و تو... تو فقط یه طعمهای. یه طعمهٔ خوشگل که من بهش علاقه پیدا کردم. ولی علاقه، ضعفه. و من نمیتونم ضعف داشته باشم.»
دستش رو عقب کشید و دوباره سیلی زد. این بار محکمتر. ات روی زمین افتاد. دستهاش رو روی صورتش گذاشت. هقهق میکرد. تهیونگ بالای سرش ایستاد. نفسهاش تند بود. چشمهاش دیوانه. یه لگد به پهلوی ات زد. ات از درد جمع شد. فریاد کشید.
«ساکت!» تهیونگ داد زد. «ساکت شو! نمیخوام گریهت رو بشنوم!»
ات سعی کرد ساکت بشه. ولی نمیتونست. بدنش میلرزید. درد توی پهلوش میپیچید. تهیونگ دوباره خم شد. موهای ات رو گرفت و سرش رو بالا کشید. «گوش کن... من امروز خیلی عصبانیم. و تو... تو بهترین بهونهای هستی برای اینکه خشممو خالی کنم. پس بهتره ساکت باشی و تحمل کنی. چون اگه یه کلمه حرف بزنی، بدترش میکنم.»
ات فقط گریه کرد. تهیونگ رهاش کرد. سرش روی زمین کوبید. تهیونگ به سمت میزش برگشت. ویسکی رو برداشت و یه جرعه بزرگ خورد. بعد برگشت. به ات نگاه کرد. به دختری که روی زمین مچاله شده بود. به زنی که دو هفته پیش توی آغوشش میرقصید. و یه لحظه، فقط یه لحظه، توی چشمهاش چیزی برق زد. چیزی شبیه پشیمونی. ولی سریع خفهش کرد.
«بلند شو.» دستور داد. «برو اتاقت. و تا صبح بیرون نیا. نمیخوام ببینمت.»
ات با تقلا بلند شد. بدنش درد میکرد. صورتش میسوخت. ولی چیزی نگفت. فقط به سمت در رفت. لنگلنگان. تهیونگ پشت سرش داد زد: «و یه چیز دیگه... از فردا، دیگه خبری از اون آزادیهای مسخره نیست. در اتاقت قفل میشه. نگهبان میذارم. و اگه یه بار دیگه سعی کنی از این خونه فرار کنی...» مکث کرد. صداش آروم شد. «...جیمین رو میکشم. فهمیدی؟»
ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ رفت. در نیمهباز بود. ات سرش رو داخل کرد. تهیونگ پشت میزش نشسته بود. یه بطری ویسکی کنارش بود و یه گیلاس توی دستش. صورتش توی سایه بود. ولی ات میتونست ببینه که فکش سفت شده و رگ شقیقهش نبض میزنه.
«تهیونگ...» ات آروم گفت. «میشه... میشه بگی چی شده؟ شاید بتونم کمک کنم.»
تهیونگ سرش رو بلند کرد. نگاهش به ات افتاد. و ات دید که توی چشمهاش، چیزی شکسته. چیزی که دو هفته بود درست شده بود، حالا دوباره خرد شده بود. تهیونگ گیلاس رو روی میز کوبید. ویسکی توی گیلاس تکان خورد.
«کمک کنی؟» صداش خشدار و تلخ بود. «تو؟ چطور میخوای کمک کنی، ات؟ با اون روانشناسی مسخرهت؟ با اون کتابهای لعنتیت؟»
ات توی چارچوب در ایستاد. نمیدونست چی بگه. تهیونگ بلند شد. صندلی رو با صدای بلند عقب داد. به سمت ات اومد. قدمهاش سنگین و تهدیدآمیز بود. ات عقب رفت. ولی تهیونگ سریعتر بود. دستش رو دراز کرد و مچ ات رو گرفت. محکم. دردناک.
«ولم کن، تهیونگ... داری درد میدی...»
تهیونگ گوش نکرد. اون رو به سمت دیوار کشید. ات پشتش به دیوار خورد. تهیونگ صورتش رو نزدیک صورتش آورد. بوی ویسکی توی مشام ات پیچید. بوی خشم. بوی تاریکی.
«میدونی چی شده، ات؟» تهیونگ زمزمه کرد. صداش آروم بود. ولی اون آرامش از هر فریادی ترسناکتر بود. «امروز فهمیدم که یکی از مردهای من بهم خیانت کرده. یه معاملهٔ مهم رو به هم زده. و میدونی چرا؟ چون فکر میکرد من ضعیف شدم. چون فکر میکرد من دیگه اون کیم تهیونگ قبلی نیستم. چون فکر میکرد عشق یه زن، منو نرم کرده.»
ات نفسش رو حبس کرد. «تهیونگ... من... من هیچ کاری نکردم...»
تهیونگ خندید. یه خندهٔ تلخ و سرد. «میدونم که نکردی. ولی تو... تو دلیلش هستی. تو منو ضعیف کردی. تو منو نرم کردی. تو باعث شدی که من... که من فکر کنم میتونم آدم باشم. ولی نمیتونم. من یه هیولام. و هیولاها... هیولاها هیچوقت آدم نمیشن.»
و بعد، دستش رو بالا آورد و با پشت دست، محکم به صورت ات زد.
صدای سیلی توی راهرو پیچید. سر ات به سمت چپ پرتاب شد. گونهش سوزید. مزهٔ خون توی دهنش پخش شد. اشک بیاختیار از چشمانش جاری شد. ولی تهیونگ هنوز تموم نشده بود. دستش رو توی موهای ات فرو کرد و سرش رو به عقب کشید. ات ناله کرد. تهیونگ صورتش رو نزدیک صورتش آورد.
«فکر کردی تموم شد؟ فکر کردی من واقعاً تغییر کردم؟» زمزمه کرد. «نه، ات. من همون هیولام. همون سادیسمی. همون روانی. و تو... تو فقط یه طعمهای. یه طعمهٔ خوشگل که من بهش علاقه پیدا کردم. ولی علاقه، ضعفه. و من نمیتونم ضعف داشته باشم.»
دستش رو عقب کشید و دوباره سیلی زد. این بار محکمتر. ات روی زمین افتاد. دستهاش رو روی صورتش گذاشت. هقهق میکرد. تهیونگ بالای سرش ایستاد. نفسهاش تند بود. چشمهاش دیوانه. یه لگد به پهلوی ات زد. ات از درد جمع شد. فریاد کشید.
«ساکت!» تهیونگ داد زد. «ساکت شو! نمیخوام گریهت رو بشنوم!»
ات سعی کرد ساکت بشه. ولی نمیتونست. بدنش میلرزید. درد توی پهلوش میپیچید. تهیونگ دوباره خم شد. موهای ات رو گرفت و سرش رو بالا کشید. «گوش کن... من امروز خیلی عصبانیم. و تو... تو بهترین بهونهای هستی برای اینکه خشممو خالی کنم. پس بهتره ساکت باشی و تحمل کنی. چون اگه یه کلمه حرف بزنی، بدترش میکنم.»
ات فقط گریه کرد. تهیونگ رهاش کرد. سرش روی زمین کوبید. تهیونگ به سمت میزش برگشت. ویسکی رو برداشت و یه جرعه بزرگ خورد. بعد برگشت. به ات نگاه کرد. به دختری که روی زمین مچاله شده بود. به زنی که دو هفته پیش توی آغوشش میرقصید. و یه لحظه، فقط یه لحظه، توی چشمهاش چیزی برق زد. چیزی شبیه پشیمونی. ولی سریع خفهش کرد.
«بلند شو.» دستور داد. «برو اتاقت. و تا صبح بیرون نیا. نمیخوام ببینمت.»
ات با تقلا بلند شد. بدنش درد میکرد. صورتش میسوخت. ولی چیزی نگفت. فقط به سمت در رفت. لنگلنگان. تهیونگ پشت سرش داد زد: «و یه چیز دیگه... از فردا، دیگه خبری از اون آزادیهای مسخره نیست. در اتاقت قفل میشه. نگهبان میذارم. و اگه یه بار دیگه سعی کنی از این خونه فرار کنی...» مکث کرد. صداش آروم شد. «...جیمین رو میکشم. فهمیدی؟»
- ۲۰۸
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط