اسبم ب آرامی قدم برمیداشت و من ب دنبال صدا بودم.هرچه بخان
اسبم ب آرامی قدم برمیداشت و من ب دنبال صدا بودم.هرچه بخانه نزدیکتر میشدم صدای شیون بلندتر و واضحتر میشد.نه ،اشتباه نمیکردم این صدا از خانه نوروزخان بود و جماعت در خانه او بدور جنازهای جمع شده بودند.گویی قلبم از جرکت ایستاده بود.بیاختیار بطرف جنازه کشیده میشدم و صورت آرام و مهربان ((علی))برادرم را دیدم که ب آرامی و آرامش یک کودک معصومانه خفته بود.((ملکه ))معصوم من چه زود بی پدرشده بود و مرگ چه ناجوان مردانه بخانه ما هجوم آورده بود.و ناغافل او را بدلیل یک بیماری نا معلوم که در دِه شایع بود با خود برده بود.رفتن کوهنشینها از دِه بخاطر شرگت در مراسم سوگواری پسر نوروزخان به تعویق افتاده بود.یک هفته بود که از مرگ علی میگذشت .طبق رسم و رسوم دِه ما زنی که شوهرش را از دست میداد اگر صاحب فرزندی بود دوراه پیش پای خود داشت :____اول اینکه به خانه پدرش برگردد و هرچه سریعتر تن ب ازدواج دیگری دهد یا اینکه بازدواج پسر دیگری از همان خانه درآید و باز همانجا و بین همان افراد بماندو نوروزخان کسی نبود که ب عروسش ((مرجان ))اجازه دهد ب ازدواج کس دیگری درآید وتقدیر اینگونه رقم زد که نوروزخان مرد مقتدر دِه این حکم را در مورد من صادر کند که »»»تو باید در حق ملکه پدری کنی»»»هیچ پاسخی برای پدرم نداشتم.در مقابل تقاضایش سکوت کردم.؛؛آه ای خدای من !این چه سرنوشتی است ؟؟نگرتو از دل من خبر نداری که میخواهی مرا اینگونه بخاک بزنی ؟؟آه چه باید بکنم؟؟؟____در یک سو پدرم قرار داشت که چشم در چشمم دوخته بود و از من خواسته بود بیوه برادرم را به زنی بگیرم.و طرف دیگر مرجان دختر معصومی که طعم شیرین زندگی را نچشیده بود و در آغوش او ملکهای بود که روزی از مادرش خواهد پرسید«« پدرش کیست»»
- ۳۷۹
- ۲۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط