🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت بیستودوم: خانهای که نباید وجود میداشت
الارا چند ثانیه به جونگکوک خیره موند؛ بعد گوشی رو خاموش کرد و داخل کیفش گذاشت.
— آدرسش رو بده.
جونگکوک ابروهاش رو درهم کشید.
— کجا؟
— عمارت پدرم.
— به هیچوجه.
الارا پوزخند زد.
— عجیبه. فکر میکردم دیگه قرار نیست برام تصمیم بگیری.
— اونجا پر از آدمهای مسلحه. اگه پدرت واقعاً پشت این ماجرا باشه، ممکنه قبل از اینکه حتی ببینیش، بهت شلیک کنن.
— پس بیا باهام.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
الارا نزدیکتر شد و یقهی خیس کت مشکیاش رو مرتب کرد.
— مگه نمیگفتی نمیتونی ازم دور بمونی؟
نگاه جونگکوک روی صورتش ثابت موند.
— از این حرف علیه خودم استفاده نکن.
— پس نذار مجبور بشم.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— ده دقیقه دیگه حرکت میکنیم.
الارا لبخند نزد، اما وقتی از کنارش گذشت، انگشتهاش برای لحظهای به دست جونگکوک برخورد کرد.
هیچکدوم دستشون رو عقب نکشیدن؛ تا وقتی که صدای زنگ تلفن جونگکوک سکوت رو شکست.
ساعت یازده شب، مقابل عمارتی بیرون شهر.
دروازهها باز بودن. چراغهای باغ روشن، اما هیچ نگهبانی دیده نمیشد.
جونگکوک اسلحهاش رو آماده کرد.
— پشت سر من بمون.
الارا خشکش کرد و نگاهش کرد.
جونگکوک آه کشید.
— لطفاً پشت سر من بمون.
— بهتر شد.
وارد عمارت شدن.
همهچیز مرتب بود؛ میز غذاخوری چیده شده، شومینه روشن و دو لیوان نوشیدنی روی میز.
انگار صاحبخانه فقط چند دقیقه پیش از اونجا رفته بود.
الارا چشمش به قاب عکسی افتاد که روی شومینه قرار داشت.
عکس خودش بود؛ در یک مهمانی، کنار مردی که صورتش با تیغ خراشیده شده بود.
پشت قاب نوشته شده بود:
«وارث واقعی، کسی نیست که بیشتر دوستش داریم؛ کسیه که زنده میمونه.»
صدای قدمی از طبقهی بالا بلند شد.
جونگکوک اسلحه رو بالا گرفت.
— کی اونجاست؟
صدای مردی جواب داد:
— بالاخره دخترم رو آوردی، جئون.
الارا رنگش پرید.
صدای پدرش بود.
اما وقتی مرد از پلهها پایین اومد، الارا متوجه چیزی شد که تمام وجودش رو سرد کرد.
پدرش دقیقاً همون چهرهای رو داشت که در عکسهای قدیمی به یاد میآورد؛ فقط موهاش سفیدتر شده بود.
مرد به الارا نگاه کرد و لبخند زد.
— بزرگ شدی.
الارا با صدایی خفه گفت:
— چرا میخواستی منو بکشی؟
پدرش نگاهی به جونگکوک انداخت.
— چون دخترم، تو تنها کسی هستی که میتونه امپراتوری منو به ارث ببره.
— من هیچچیزی از تو نمیخوام.
— هنوز نمیدونی چی بهت تعلق داره.
مرد پوشهای روی میز گذاشت.
داخلش اسناد مالکیت شرکتها، حسابهای بانکی و فهرست اعضای یک سازمان جنایی بود.
در آخرین صفحه، نام الارا ثبت شده بود؛ بهعنوان رئیس جدید.
جونگکوک با دیدن امضا زیر صفحه، اسلحهاش رو محکمتر گرفت.
— این امضا جعلیه.
پدر الارا لبخند زد.
— نه، جئون. امضا واقعیه.
بعد رو به دخترش کرد.
— تو شش ماه پیش این قرارداد رو امضا کردی. درست همون شبی که با جونگکوک ازدواج کردی.
الارا بهآرامی سرش رو به سمت جونگکوک چرخوند.
— ازدواج؟
جونگکوک هیچ جوابی نداد.
روی میز، کنار اسناد، یک حلقهی ازدواج قرار داشت.
داخلش دو حرف حک شده بود:
E & J
و زیر حلقه، سندی بود که ثابت میکرد الارا و جونگکوک از شش ماه پیش زن و شوهر قانونی بودن.
الارا به جونگکوک خیره شد.
— تو از ازدواج ما خبر داشتی؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
و پدر الارا با خونسردی گفت:
— عزیزم، بدترین قسمت ماجرا این نیست که ازدواج کردی.
مکث کرد.
— بدترین قسمت اینه که شوهر تو، همون کسیه که باید تو رو به قتل میرسوند. 🖤
پارت بیستودوم: خانهای که نباید وجود میداشت
الارا چند ثانیه به جونگکوک خیره موند؛ بعد گوشی رو خاموش کرد و داخل کیفش گذاشت.
— آدرسش رو بده.
جونگکوک ابروهاش رو درهم کشید.
— کجا؟
— عمارت پدرم.
— به هیچوجه.
الارا پوزخند زد.
— عجیبه. فکر میکردم دیگه قرار نیست برام تصمیم بگیری.
— اونجا پر از آدمهای مسلحه. اگه پدرت واقعاً پشت این ماجرا باشه، ممکنه قبل از اینکه حتی ببینیش، بهت شلیک کنن.
— پس بیا باهام.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
الارا نزدیکتر شد و یقهی خیس کت مشکیاش رو مرتب کرد.
— مگه نمیگفتی نمیتونی ازم دور بمونی؟
نگاه جونگکوک روی صورتش ثابت موند.
— از این حرف علیه خودم استفاده نکن.
— پس نذار مجبور بشم.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— ده دقیقه دیگه حرکت میکنیم.
الارا لبخند نزد، اما وقتی از کنارش گذشت، انگشتهاش برای لحظهای به دست جونگکوک برخورد کرد.
هیچکدوم دستشون رو عقب نکشیدن؛ تا وقتی که صدای زنگ تلفن جونگکوک سکوت رو شکست.
ساعت یازده شب، مقابل عمارتی بیرون شهر.
دروازهها باز بودن. چراغهای باغ روشن، اما هیچ نگهبانی دیده نمیشد.
جونگکوک اسلحهاش رو آماده کرد.
— پشت سر من بمون.
الارا خشکش کرد و نگاهش کرد.
جونگکوک آه کشید.
— لطفاً پشت سر من بمون.
— بهتر شد.
وارد عمارت شدن.
همهچیز مرتب بود؛ میز غذاخوری چیده شده، شومینه روشن و دو لیوان نوشیدنی روی میز.
انگار صاحبخانه فقط چند دقیقه پیش از اونجا رفته بود.
الارا چشمش به قاب عکسی افتاد که روی شومینه قرار داشت.
عکس خودش بود؛ در یک مهمانی، کنار مردی که صورتش با تیغ خراشیده شده بود.
پشت قاب نوشته شده بود:
«وارث واقعی، کسی نیست که بیشتر دوستش داریم؛ کسیه که زنده میمونه.»
صدای قدمی از طبقهی بالا بلند شد.
جونگکوک اسلحه رو بالا گرفت.
— کی اونجاست؟
صدای مردی جواب داد:
— بالاخره دخترم رو آوردی، جئون.
الارا رنگش پرید.
صدای پدرش بود.
اما وقتی مرد از پلهها پایین اومد، الارا متوجه چیزی شد که تمام وجودش رو سرد کرد.
پدرش دقیقاً همون چهرهای رو داشت که در عکسهای قدیمی به یاد میآورد؛ فقط موهاش سفیدتر شده بود.
مرد به الارا نگاه کرد و لبخند زد.
— بزرگ شدی.
الارا با صدایی خفه گفت:
— چرا میخواستی منو بکشی؟
پدرش نگاهی به جونگکوک انداخت.
— چون دخترم، تو تنها کسی هستی که میتونه امپراتوری منو به ارث ببره.
— من هیچچیزی از تو نمیخوام.
— هنوز نمیدونی چی بهت تعلق داره.
مرد پوشهای روی میز گذاشت.
داخلش اسناد مالکیت شرکتها، حسابهای بانکی و فهرست اعضای یک سازمان جنایی بود.
در آخرین صفحه، نام الارا ثبت شده بود؛ بهعنوان رئیس جدید.
جونگکوک با دیدن امضا زیر صفحه، اسلحهاش رو محکمتر گرفت.
— این امضا جعلیه.
پدر الارا لبخند زد.
— نه، جئون. امضا واقعیه.
بعد رو به دخترش کرد.
— تو شش ماه پیش این قرارداد رو امضا کردی. درست همون شبی که با جونگکوک ازدواج کردی.
الارا بهآرامی سرش رو به سمت جونگکوک چرخوند.
— ازدواج؟
جونگکوک هیچ جوابی نداد.
روی میز، کنار اسناد، یک حلقهی ازدواج قرار داشت.
داخلش دو حرف حک شده بود:
E & J
و زیر حلقه، سندی بود که ثابت میکرد الارا و جونگکوک از شش ماه پیش زن و شوهر قانونی بودن.
الارا به جونگکوک خیره شد.
— تو از ازدواج ما خبر داشتی؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
و پدر الارا با خونسردی گفت:
— عزیزم، بدترین قسمت ماجرا این نیست که ازدواج کردی.
مکث کرد.
— بدترین قسمت اینه که شوهر تو، همون کسیه که باید تو رو به قتل میرسوند. 🖤
- ۳۳۹
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط