آیا دختری ک تا دیروز مرا با نگاهها و طعنههای زهر آگین خو
آیا دختری ک تا دیروز مرا با نگاهها و طعنههای زهر آگین خود میرنجاند حال آمده بود به من بفهماند که برای او مهم هستم؟؟؟؛!!!!وقتی بخودم امدم،او و اسبش هردو از مقابل چشمانم دور شده بودند.انگار ک دوباره متولد شده بودم مثل دیوانهها میپریدم و با صدای بلند قهقهه میزدم.اما ناگهان انگار چیزی سنگین در اعماق قلبم فرو ریخت.دوباره حرفهای صحرا در گوشم طنین انداخت او گفت ک کارشان ب اتمام رسیده است و قرار است چند روز آینده از این دِه بروند.((آه اگر آنها بروند کجا باید دنبال او بگردم.نباید فرصت را از دست بدهم.))پاهایم را ب پهلوی اسبم زدم و ب طرف خانه تاختم.میرفتم ک ب خانواده بگویم دختر رویاهای من در بین کوهنشینهایی است که قرار است بزودی این دِه را ترک کنند و آنها باید زودتری فکری برای من بکنند.میتاختم تا ب آنها بگویم ک بالاخره ب آرزوی دیرین خود رسیدهاند و طبق گفته خودشان دختر دلخواهم را یافتهام .میرفتم تا در آن سایه مرگبار دِه حسی از زندگی در خانه نوروزخان بسازم.من در این تصمیم هیچ تردیدی نداشتم.من بدون صحرا دیوانه میشدم.اگر او میرفت زندگی مراهم با خود میبرد.چون میدانستم ک بدون او تاب زندگی کردن نخواهم داشت.به نزدیکی خانه رسیدم.با هرقدم که بخانه نزدیکتر میشدم حس بدی قلبم را میفشرد و در وجودم چنگ میانداخت.صدای جماعتی را میشنیدم.که شیون میکردند.این صدای شیون مدتها بود که برای مردم این دِه آشنا بود و من نمیدانستم که سفیر مرگ این بار درخانه چه کسی سایه گسترده است
- ۴۱۰
- ۲۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط