جانم به این شعر..
جانم به این شعر..
ایوان طلای بقیع
فکر توام و... صحن و سرائی که نداری
داغ حرم و درد بنائی که نداری
له له زده ام تا بنشینم لب حوض و
فواره ای و آب نمائی که نداری
زوّار تو حیران که چگونه بنشینند
در گوشه ی تنهائی جائی که نداری
کو کهنه رواقی که به قلبم بفشارد
هفتاد و دو تا کرببلائی که نداری
آن قدر غریبی که نیفتاده کنارت
مشک و علم و دست جدائی که نداری
بگذار که بر سنگ بکوبم سر خود را
با محتشم نوحه سرائی که نداری
پس می شکنم تکه به تکه دل خود را
در تکیه ی لبریز عزائی که نداری
سخت است که معصوم زمین باشی و... اما
عمری بخوری چوب خطائی که نداری!!...
حالا به چه حالی بگذارم دل خود را
در گوشه ی ایوان طلائی که نداری؟...
ایوان طلای بقیع
فکر توام و... صحن و سرائی که نداری
داغ حرم و درد بنائی که نداری
له له زده ام تا بنشینم لب حوض و
فواره ای و آب نمائی که نداری
زوّار تو حیران که چگونه بنشینند
در گوشه ی تنهائی جائی که نداری
کو کهنه رواقی که به قلبم بفشارد
هفتاد و دو تا کرببلائی که نداری
آن قدر غریبی که نیفتاده کنارت
مشک و علم و دست جدائی که نداری
بگذار که بر سنگ بکوبم سر خود را
با محتشم نوحه سرائی که نداری
پس می شکنم تکه به تکه دل خود را
در تکیه ی لبریز عزائی که نداری
سخت است که معصوم زمین باشی و... اما
عمری بخوری چوب خطائی که نداری!!...
حالا به چه حالی بگذارم دل خود را
در گوشه ی ایوان طلائی که نداری؟...
- ۱.۴k
- ۳۰ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط