کاش شده بود ماهی نباشم،،،
کاش شده بود ماهی نباشم،،،
تا از دست های خطاکار تو
نلغزم به رود...
تو نه لایق دریا هستی
و نه بیروت،،،
از روزی که دیدمت
راهبه ای گناه کار بودی
آب را بدون خیس شدن می خواستی
و دریا را بدون غرق شدن
بیهوده تلاش می کردم
قانعت کنم:
که آن عینک سیاه را
از چشمانت برداری...
تو تنها اقاقیای یادبود منی:
که بخاطر مزار نروییدی...
می ترسم کسی
خودت را نه،،،
دوست داشتنت را
از من بگیرد ...
اگر حنظل خوری
از دست خوش روی،،،
به از شیرینی
از دست ترش روی...
پی آن چهره ام:
که از آن من بود...
-پیش از آفرینش جهان-
صلح:
زمانی است
که جنگ نفس تازه می کند...
"ننه دلاور و فرزندان او"
نه صدایم ،،،
و نه روشنی ...
-طنین تنهایی تو هستم
طنین تاریکی تو-
من در همسایگی توفان بودم
هنگامی که نسیم ها
از سر انگشتان تو افتادند
و دل شبنم ریخت
روی برگ...
-در بامدادی که هرگز نیامد-
سلیمان گفت:
چیز تازه ای بر زمین نیست،،،
-همان گونه که افلاتون
نیز چنین پنداشته بود:
که همه دانایی ها
چیزی نبود مگر یادآوری-
سلیمان نیز حکم خود را داده
هر تازه ای نیست
مگر از یاد رفته ای ...
من هومر بوده ام
چند صباحی بعد
مانند اولیس
هیچ کس خواهم بود
چند صباحی بعد
همه کس خواهم بود
مرده خواهم بود
من هم خداوندم
هم قهرمانم
هم فیلسوفم
هم ابلیسم و هم جهان...
-که خود شیوه پیچیده ای ست
برای گفتن این که:
من نیستم-
گفتم :
بیا توی آغوشم،،،
سریدن تن های لخت مان روی هم
موره ی عاشقانه ای
به اندام مان می دهد
-انگار این تن مال ما نیست-
گفت :
آرامش هم می دهد...
راست می گفت
هیچ کس نمی تواند با من
آرام شود
آرامش وقتی سراغ من می آید
که پیش اش طوفانی آمده باشد
و زمین و آسمان را
با خود برده باشد ...
عشق:
آغوشی ندارد ...
روزگارش را
در پی عشق گذرانده بود،،،
اما اکنون
به شهوتی کشنده دست یافته است
کنارش آرمیده
و همه اندامش خیس شده
از گریه های لزج شبانه اش ...
- چرا می نویسید استاد ؟
-زیرا
بلد نیستم پول بسازم
بلد نیستم بچه بسازم
مانند همگان
بلد نیستم هیچ کاری بکنم
پس کتاب می نویسم ...
هیچ چیز مثل دوست داشتن
احساس بودن نمی دهد،،،
انگار همه جهان
سکوت کرده اند
تا شما دو نفر بگویید
بخندید
گریه کنید
و آخرش برایتان دست بزنند
بگویند:
چه روز خوشبختی داشتین
آرام بخوابید...
تا از دست های خطاکار تو
نلغزم به رود...
تو نه لایق دریا هستی
و نه بیروت،،،
از روزی که دیدمت
راهبه ای گناه کار بودی
آب را بدون خیس شدن می خواستی
و دریا را بدون غرق شدن
بیهوده تلاش می کردم
قانعت کنم:
که آن عینک سیاه را
از چشمانت برداری...
تو تنها اقاقیای یادبود منی:
که بخاطر مزار نروییدی...
می ترسم کسی
خودت را نه،،،
دوست داشتنت را
از من بگیرد ...
اگر حنظل خوری
از دست خوش روی،،،
به از شیرینی
از دست ترش روی...
پی آن چهره ام:
که از آن من بود...
-پیش از آفرینش جهان-
صلح:
زمانی است
که جنگ نفس تازه می کند...
"ننه دلاور و فرزندان او"
نه صدایم ،،،
و نه روشنی ...
-طنین تنهایی تو هستم
طنین تاریکی تو-
من در همسایگی توفان بودم
هنگامی که نسیم ها
از سر انگشتان تو افتادند
و دل شبنم ریخت
روی برگ...
-در بامدادی که هرگز نیامد-
سلیمان گفت:
چیز تازه ای بر زمین نیست،،،
-همان گونه که افلاتون
نیز چنین پنداشته بود:
که همه دانایی ها
چیزی نبود مگر یادآوری-
سلیمان نیز حکم خود را داده
هر تازه ای نیست
مگر از یاد رفته ای ...
من هومر بوده ام
چند صباحی بعد
مانند اولیس
هیچ کس خواهم بود
چند صباحی بعد
همه کس خواهم بود
مرده خواهم بود
من هم خداوندم
هم قهرمانم
هم فیلسوفم
هم ابلیسم و هم جهان...
-که خود شیوه پیچیده ای ست
برای گفتن این که:
من نیستم-
گفتم :
بیا توی آغوشم،،،
سریدن تن های لخت مان روی هم
موره ی عاشقانه ای
به اندام مان می دهد
-انگار این تن مال ما نیست-
گفت :
آرامش هم می دهد...
راست می گفت
هیچ کس نمی تواند با من
آرام شود
آرامش وقتی سراغ من می آید
که پیش اش طوفانی آمده باشد
و زمین و آسمان را
با خود برده باشد ...
عشق:
آغوشی ندارد ...
روزگارش را
در پی عشق گذرانده بود،،،
اما اکنون
به شهوتی کشنده دست یافته است
کنارش آرمیده
و همه اندامش خیس شده
از گریه های لزج شبانه اش ...
- چرا می نویسید استاد ؟
-زیرا
بلد نیستم پول بسازم
بلد نیستم بچه بسازم
مانند همگان
بلد نیستم هیچ کاری بکنم
پس کتاب می نویسم ...
هیچ چیز مثل دوست داشتن
احساس بودن نمی دهد،،،
انگار همه جهان
سکوت کرده اند
تا شما دو نفر بگویید
بخندید
گریه کنید
و آخرش برایتان دست بزنند
بگویند:
چه روز خوشبختی داشتین
آرام بخوابید...
- ۲.۸k
- ۲۵ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط