painful love part25
یکیشو به من داد و یکیشم برای خودش
بعد رفتیم خونه و داشتم شام رو حاضر میکردم که گوشیم پیام اومد
رفتم تو پیام ها عه از مینهو پیام اومده
(پیام مینهو و سوجین
مینهو:سلام
+سلام
مینهو:حالت خوبه؟
+من خوبم تو خوبی؟
مینهو:تو خوب باشی منم خوبم
+مرسی.چیکار میکنی؟کارا خوب پیش میره؟
مینهو:آرع فردا اگه وقت کردم اجازه میگیرم و میام ببینمتون
+حتمی بیا
مینهو:یه چیزی؟
+بگو
مینهو:دلت برام تنگ شده؟
همون موقع نمیدونستم چی بگم....ولی واقعا دلم براش تنگ شده...نمیدونستم به مغزم گوش کنم یه به قلبم که واقعا دلتنگش بودم...
پس پیام دادم
+آرع
مینهو:خیلی؟
+خیلییی؟
مینهو:مثلا چقدر؟
+یاااااا
مینهو:بگو
+خیلیییییییییییییییییییییییی
مینهو:ولی من بیشتر از تو دلم تنگ شده
خواستم پیام بدم ولی یهو یه صدا از پشت گوشم اومد
&مگه چند وقته که رفته انقدر دلتنگشی؟
+مین سوووووووو ترسیدم
&هوم؟
+خوب....دلم براش تنگ شده دیگ
&خیله خوب غذارو آماده نمیکنی؟داره میسوزه ها
+باش یه لحظه
+مینهو من باید برم کار دارم فردا میای میبینمت
مینهو:باشه بعداز ظهر خودم از داشنگاه میارمت
+مرسی بای
مینهو:بای)
بعد خدافظی زود گوشیو گذاشتم کنار و رفتم آشپزخونه غذارو که درست کردم سفره رو روی میز پهن کردم و آماده کردم
+مین سو بیا شام
&هممممم چی درست کردی
+یه چیزایی سر خود کردم حالا بخور ببین...خیلی وقته ناهار درست نکردم
&خوشمزست...مرسی
+خواهش میکنم
و غذامونو خوردیم
#جیمین
شماره صندلی رو نگاه کردیم نشستیم کمربند رو بستیم و دو دیقه بعد هواپیما از روی زمین بلند شد.......
ساعتو نگاه کردم فعلا ۳ بود پس کی میرسیم(از ساعت ۱۲ تا ۳)
احساس کردم شونه راستم سنگین شد نگاه کردم وای این چش شده چرا خوابیده دیونه شونمو تکون دادم تا بلندشه
_هی بلند شو سوجون
☆هم رسیدیم؟
_نه فعلا
(برش زمانی)
چمدونمون رو برداشتیم و پیاده شدیم ساعت ۴ و نیم بود که ماشین سیاهی جلومون توقف کرد شیشه رو داد پایین منم وقتی فهمیدم بادیگاردمون هست یه پوزخند زدم و سوار شدیم
☆الو؟...سلام...خوبی....مرسی...ارع رسیدیم....ارع فردا میام اونجا...ارع اونجا ثبت نام میکنم....واقعا؟....
بهم نگاه کرد
☆باش.....میبینمت....خدافظ
_چیشده؟
☆سوا بود
_چی گفت؟
☆با استادش بود
_سوجین؟
☆اوهوم
_هه...چه باحال
بعد رفتیم خونه و داشتم شام رو حاضر میکردم که گوشیم پیام اومد
رفتم تو پیام ها عه از مینهو پیام اومده
(پیام مینهو و سوجین
مینهو:سلام
+سلام
مینهو:حالت خوبه؟
+من خوبم تو خوبی؟
مینهو:تو خوب باشی منم خوبم
+مرسی.چیکار میکنی؟کارا خوب پیش میره؟
مینهو:آرع فردا اگه وقت کردم اجازه میگیرم و میام ببینمتون
+حتمی بیا
مینهو:یه چیزی؟
+بگو
مینهو:دلت برام تنگ شده؟
همون موقع نمیدونستم چی بگم....ولی واقعا دلم براش تنگ شده...نمیدونستم به مغزم گوش کنم یه به قلبم که واقعا دلتنگش بودم...
پس پیام دادم
+آرع
مینهو:خیلی؟
+خیلییی؟
مینهو:مثلا چقدر؟
+یاااااا
مینهو:بگو
+خیلیییییییییییییییییییییییی
مینهو:ولی من بیشتر از تو دلم تنگ شده
خواستم پیام بدم ولی یهو یه صدا از پشت گوشم اومد
&مگه چند وقته که رفته انقدر دلتنگشی؟
+مین سوووووووو ترسیدم
&هوم؟
+خوب....دلم براش تنگ شده دیگ
&خیله خوب غذارو آماده نمیکنی؟داره میسوزه ها
+باش یه لحظه
+مینهو من باید برم کار دارم فردا میای میبینمت
مینهو:باشه بعداز ظهر خودم از داشنگاه میارمت
+مرسی بای
مینهو:بای)
بعد خدافظی زود گوشیو گذاشتم کنار و رفتم آشپزخونه غذارو که درست کردم سفره رو روی میز پهن کردم و آماده کردم
+مین سو بیا شام
&هممممم چی درست کردی
+یه چیزایی سر خود کردم حالا بخور ببین...خیلی وقته ناهار درست نکردم
&خوشمزست...مرسی
+خواهش میکنم
و غذامونو خوردیم
#جیمین
شماره صندلی رو نگاه کردیم نشستیم کمربند رو بستیم و دو دیقه بعد هواپیما از روی زمین بلند شد.......
ساعتو نگاه کردم فعلا ۳ بود پس کی میرسیم(از ساعت ۱۲ تا ۳)
احساس کردم شونه راستم سنگین شد نگاه کردم وای این چش شده چرا خوابیده دیونه شونمو تکون دادم تا بلندشه
_هی بلند شو سوجون
☆هم رسیدیم؟
_نه فعلا
(برش زمانی)
چمدونمون رو برداشتیم و پیاده شدیم ساعت ۴ و نیم بود که ماشین سیاهی جلومون توقف کرد شیشه رو داد پایین منم وقتی فهمیدم بادیگاردمون هست یه پوزخند زدم و سوار شدیم
☆الو؟...سلام...خوبی....مرسی...ارع رسیدیم....ارع فردا میام اونجا...ارع اونجا ثبت نام میکنم....واقعا؟....
بهم نگاه کرد
☆باش.....میبینمت....خدافظ
_چیشده؟
☆سوا بود
_چی گفت؟
☆با استادش بود
_سوجین؟
☆اوهوم
_هه...چه باحال
- ۷.۲k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط