دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم»
دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم»
ژانر: خانوادگی، احساسی، حمایت برادر بزرگتر
شخصیتها: تو (خواهر کوچیکهی لی مینهو)، لی مینهو، مامان و بابا
---
🏠 ساعت ۸ شب | سر میز شام
همه دور میز شام نشسته بودین. تو آروم غذات رو میخوردی که مامانت دوباره شروع کرد به مقایسه کردنت با مینهو.
مامان: «کاش یه کم از داداشت یاد میگرفتی! ببین مینهو چقدر موفقه، چقدر عاقله! تو چرا نمیتونی مثل اون باشی؟»
قاشقت رو توی بشقابت گذاشتی و چیزی نگفتی.
بابا: «دقیقاً! مینهو هیچوقت به اندازهی تو دردسر درست نمیکرد.»
چشمهات پر از اشک شد. سعی کردی جلوی گریهات رو بگیری، ولی بغضت هر لحظه سنگینتر میشد.
تو: «من که کاری نکردم... چرا همیشه منو با مینهو مقایسه میکنین؟»
مامان: «باز شروع کردی؟! بهجای اینکه از داداشت یاد بگیری، فقط بلدی غر بزنی!»
دیگه نتونستی تحمل کنی. سرت رو پایین انداختی و اشکهات روی گونههات ریختن.
مینهو که تا اون لحظه ساکت بود، قاشقش رو روی میز گذاشت.
مینهو: «مامان، بابا، بسه دیگه!»
مامانت با تعجب نگاهش کرد.
مامان: «مینهو، ما داریم با دخترمون حرف میزنیم. تو دخالت نکن.»
مینهو با اخم جواب داد:
مینهو: «دخترتون؟ پس چرا جوری باهاش رفتار میکنین که انگار اصلاً بچهی این خونه نیست؟»
بابا: «حواست به حرف زدنت باشه!»
مینهو: «من حواسم هست. شما هم یه بار حواستون به خواهرتون باشه!»
بعد به سمت تو برگشت و دید که بیصدا گریه میکنی.
مینهو: «نگاش کنین! حتی جرئت نمیکنه جلوی شما گریه کنه، چون میدونه بهجای اینکه آرومش کنین، سرزنشش میکنین!»
مامانت سکوت کرد.
مینهو صندلیش رو عقب کشید، بلند شد و کنار تو نشست.
مینهو، با صدای آروم: «هی، کوچولو... چرا گریه میکنی؟»
تو با بغض گفتی:
تو: «چون من هیچوقت به اندازهی تو خوب نیستم، مینهو... هر کاری میکنم، بازم از نظرشون کافی نیستم.»
چهرهی مینهو کاملاً جدی شد.
مینهو: «به من نگاه کن.»
آروم سرت رو بلند کردی.
مینهو: «تو قرار نیست مثل من باشی. تو خواهر کوچیک منی، نه نسخهی دوم من! چرا باید خودت رو با من مقایسه کنی؟»
تو: «ولی مامان و بابا همیشه همین کارو میکنن...»
مینهو نفس عمیقی کشید و رو به پدر و مادرتون گفت:
مینهو: «من دوست دارم بهم افتخار کنین، ولی نه به قیمت ناراحت کردن خواهرم. اگه من توی چیزی خوبم، دلیل نمیشه اون رو بهخاطر متفاوت بودنش سرزنش کنین.»
بابا: «ما فقط میخوایم آیندهی خوبی داشته باشه.»
مینهو: «پس حمایتش کنین! با تحقیر کردنش قرار نیست آیندهش بهتر بشه.»
بعد دستت رو گرفت و از جات بلندت کرد.
مینهو: «بیا، خواهر کوچولوم. شاممون تموم شد.»
مامان: «مینهو! کجا میبرینش؟»
مینهو بدون اینکه دستت رو رها کنه، جواب داد:
مینهو: «یه جایی که بتونه بدون ترس حرف بزنه.»
و با هم از اتاق بیرون رفتین.
---
🛏️ ساعت ۸:۳۰ شب | اتاق مینهو
روی تخت مینهو نشسته بودی و زانوهات رو بغل کرده بودی.
مینهو برات یه لیوان آب آورد و کنارت نشست.
مینهو: «خب، خانوم کوچولو... میخوای بهم بگی دقیقاً چی توی دلت میگذره؟»
تو: «اگه بگم، فکر میکنی دارم از مامان و بابا بد میگم...»
مینهو: «نه. تو داری دربارهی احساساتت حرف میزنی. این با بد گفتن فرق داره.»
لبت رو گاز گرفتی تا دوباره گریه نکنی.
تو: «گاهی حس میکنم اگه تو نبودی، هیچکس توی این خونه منو دوست نداشت...»
مینهو برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد نگاهش رو بهت دوخت.
مینهو: «هیچوقت فکر نکن که ارزش تو به رفتار اونا بستگی داره، باشه؟ تو خواهر منی، ولی حتی اگه خواهر من هم نبودی، باز هم لایق محبت و احترام بودی.»
اشکهات دوباره سرازیر شدن.
تو: «مینهو... من خسته شدم. چرا اونا منو مثل تو دوست ندارن؟»
مینهو آروم گفت:
مینهو: «نمیتونم بهجای اونا جواب بدم، ولی میتونم بهت بگم که لازم نیست برای دوستداشتنی بودن، شبیه من بشی.»
بعد با شیطنت به موهات نگاه کرد.
مینهو: «البته یه مشکل بزرگ داری!»
با چشمهای خیس نگاهش کردی.
تو: «چی؟»
مینهو: «اینکه خواهری مثل من داری و مجبوری هر روز قیافهمو تحمل کنی!»
با وجود اشکهات، خندهات گرفت.
تو: «وای، چقدر خودشیفتهای!»
مینهو: «ببخشید؟! من بهترین داداش بزرگ دنیا هستم!»
تو: «کی گفته؟ خودت؟!»
مینهو: «دقیقاً!»
هر دوتون خندیدین.
اما چند لحظه بعد، دوباره آروم شدی و سرت رو روی شونهش گذاشتی.
تو، با صدای آهسته: «مینهو؟»
مینهو: «هوم؟»
تو: «اگه یه روز همه ازم ناراحت باشن، تو هم ازم ناراحت میشی؟»
مینهو این بار شوخی نکرد.
مینهو: «ممکنه بعضی وقتا از دستت عصبانی بشم. ممکنه با هم دعوا کنیم. ولی این به معنی این نیست که دیگه دوستت ندارم یا نمیخوام حرفت رو بشنوم.»
ادامه دارد...
ژانر: خانوادگی، احساسی، حمایت برادر بزرگتر
شخصیتها: تو (خواهر کوچیکهی لی مینهو)، لی مینهو، مامان و بابا
---
🏠 ساعت ۸ شب | سر میز شام
همه دور میز شام نشسته بودین. تو آروم غذات رو میخوردی که مامانت دوباره شروع کرد به مقایسه کردنت با مینهو.
مامان: «کاش یه کم از داداشت یاد میگرفتی! ببین مینهو چقدر موفقه، چقدر عاقله! تو چرا نمیتونی مثل اون باشی؟»
قاشقت رو توی بشقابت گذاشتی و چیزی نگفتی.
بابا: «دقیقاً! مینهو هیچوقت به اندازهی تو دردسر درست نمیکرد.»
چشمهات پر از اشک شد. سعی کردی جلوی گریهات رو بگیری، ولی بغضت هر لحظه سنگینتر میشد.
تو: «من که کاری نکردم... چرا همیشه منو با مینهو مقایسه میکنین؟»
مامان: «باز شروع کردی؟! بهجای اینکه از داداشت یاد بگیری، فقط بلدی غر بزنی!»
دیگه نتونستی تحمل کنی. سرت رو پایین انداختی و اشکهات روی گونههات ریختن.
مینهو که تا اون لحظه ساکت بود، قاشقش رو روی میز گذاشت.
مینهو: «مامان، بابا، بسه دیگه!»
مامانت با تعجب نگاهش کرد.
مامان: «مینهو، ما داریم با دخترمون حرف میزنیم. تو دخالت نکن.»
مینهو با اخم جواب داد:
مینهو: «دخترتون؟ پس چرا جوری باهاش رفتار میکنین که انگار اصلاً بچهی این خونه نیست؟»
بابا: «حواست به حرف زدنت باشه!»
مینهو: «من حواسم هست. شما هم یه بار حواستون به خواهرتون باشه!»
بعد به سمت تو برگشت و دید که بیصدا گریه میکنی.
مینهو: «نگاش کنین! حتی جرئت نمیکنه جلوی شما گریه کنه، چون میدونه بهجای اینکه آرومش کنین، سرزنشش میکنین!»
مامانت سکوت کرد.
مینهو صندلیش رو عقب کشید، بلند شد و کنار تو نشست.
مینهو، با صدای آروم: «هی، کوچولو... چرا گریه میکنی؟»
تو با بغض گفتی:
تو: «چون من هیچوقت به اندازهی تو خوب نیستم، مینهو... هر کاری میکنم، بازم از نظرشون کافی نیستم.»
چهرهی مینهو کاملاً جدی شد.
مینهو: «به من نگاه کن.»
آروم سرت رو بلند کردی.
مینهو: «تو قرار نیست مثل من باشی. تو خواهر کوچیک منی، نه نسخهی دوم من! چرا باید خودت رو با من مقایسه کنی؟»
تو: «ولی مامان و بابا همیشه همین کارو میکنن...»
مینهو نفس عمیقی کشید و رو به پدر و مادرتون گفت:
مینهو: «من دوست دارم بهم افتخار کنین، ولی نه به قیمت ناراحت کردن خواهرم. اگه من توی چیزی خوبم، دلیل نمیشه اون رو بهخاطر متفاوت بودنش سرزنش کنین.»
بابا: «ما فقط میخوایم آیندهی خوبی داشته باشه.»
مینهو: «پس حمایتش کنین! با تحقیر کردنش قرار نیست آیندهش بهتر بشه.»
بعد دستت رو گرفت و از جات بلندت کرد.
مینهو: «بیا، خواهر کوچولوم. شاممون تموم شد.»
مامان: «مینهو! کجا میبرینش؟»
مینهو بدون اینکه دستت رو رها کنه، جواب داد:
مینهو: «یه جایی که بتونه بدون ترس حرف بزنه.»
و با هم از اتاق بیرون رفتین.
---
🛏️ ساعت ۸:۳۰ شب | اتاق مینهو
روی تخت مینهو نشسته بودی و زانوهات رو بغل کرده بودی.
مینهو برات یه لیوان آب آورد و کنارت نشست.
مینهو: «خب، خانوم کوچولو... میخوای بهم بگی دقیقاً چی توی دلت میگذره؟»
تو: «اگه بگم، فکر میکنی دارم از مامان و بابا بد میگم...»
مینهو: «نه. تو داری دربارهی احساساتت حرف میزنی. این با بد گفتن فرق داره.»
لبت رو گاز گرفتی تا دوباره گریه نکنی.
تو: «گاهی حس میکنم اگه تو نبودی، هیچکس توی این خونه منو دوست نداشت...»
مینهو برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد نگاهش رو بهت دوخت.
مینهو: «هیچوقت فکر نکن که ارزش تو به رفتار اونا بستگی داره، باشه؟ تو خواهر منی، ولی حتی اگه خواهر من هم نبودی، باز هم لایق محبت و احترام بودی.»
اشکهات دوباره سرازیر شدن.
تو: «مینهو... من خسته شدم. چرا اونا منو مثل تو دوست ندارن؟»
مینهو آروم گفت:
مینهو: «نمیتونم بهجای اونا جواب بدم، ولی میتونم بهت بگم که لازم نیست برای دوستداشتنی بودن، شبیه من بشی.»
بعد با شیطنت به موهات نگاه کرد.
مینهو: «البته یه مشکل بزرگ داری!»
با چشمهای خیس نگاهش کردی.
تو: «چی؟»
مینهو: «اینکه خواهری مثل من داری و مجبوری هر روز قیافهمو تحمل کنی!»
با وجود اشکهات، خندهات گرفت.
تو: «وای، چقدر خودشیفتهای!»
مینهو: «ببخشید؟! من بهترین داداش بزرگ دنیا هستم!»
تو: «کی گفته؟ خودت؟!»
مینهو: «دقیقاً!»
هر دوتون خندیدین.
اما چند لحظه بعد، دوباره آروم شدی و سرت رو روی شونهش گذاشتی.
تو، با صدای آهسته: «مینهو؟»
مینهو: «هوم؟»
تو: «اگه یه روز همه ازم ناراحت باشن، تو هم ازم ناراحت میشی؟»
مینهو این بار شوخی نکرد.
مینهو: «ممکنه بعضی وقتا از دستت عصبانی بشم. ممکنه با هم دعوا کنیم. ولی این به معنی این نیست که دیگه دوستت ندارم یا نمیخوام حرفت رو بشنوم.»
ادامه دارد...
- ۲۸۶
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط