مرحوم حاج میرزا حسین نوری در دارالسلام از تاریخ مسعودی (م
مرحوم حاج میرزا حسین نوری در دارالسلام از تاریخ مسعودی (مروج الذهب) از اسحاق ابن ابراهیم مصعب، که فرماندهی نیروهای انتظامی بغداد را به عهده داشت این داستان را چنین نقل می کند:
رسول خدا را در خواب دیدم که به من فرمودند: آن قاتل را آزاد کن، وحشت زده از خواب بیدار شدم، از اطرافیان پرسیدم که چه شده است؟ گفتند: مردی را به اتهام آدمکشی دستگیر کرده ایم، گفتم: او را بیاورید او را آوردند به او گفتم: آیا حاضری جز حقیقت چیزی نگوئی؟ گفت: آری، گفتم: بگو چه کرده ای؟
گفت: ما گروهی بودیم که هر شب در جایی برای عیاشی با هم جمع می شدیم. پیرزنی بود که برای ما زنهایی را می آورد، شب گذشته، این پیرزن، دختری بسیار زیبا برایمان آورد، تا این دختر وسط خانه رسید و ما را دید نعره ای کشید و بیهوش روی زمین افتاد، من او را به اتاق بردم به هوش که آمد، از او پرسیدم: چرا چنین شدی؟ گفت: ای جوانها از خدا بترسید و با من کاری نداشته باشید، این پیرزن، مرا فریب داد و به من گفت: در اینجا کفش هایی می فروشند که در زیبایی مثل آنها در جایی نیست، من هم به او اعتماد کردم و به این خانه آمدم و مورد حمله شما قرار گرفتم، من از خاندانی آبرومندم و من از ذریه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هستم و مادرم فاطمه زهرا (علیه السلام) دختر رسول خداست، به خاطر اجدادم نگذار این جوانها با من کاری داشته باشند.
این حرف ها را که از این دختر شنیدم به سراغ دوستانم رفتم و جریان را به آنها گفتم و از آنها خواستم که با او کاری نداشته باشیم، آنها خیال کردند که من می خواهم آنها را فریب دهم گفتند: حال که نیاز خودت را برطرف کرده ای، می خواهی ما را منصرف کنی، من به دفاع از آن دختر برخاستم و گفتم: بخدا سوگند نمی گذارم دست هیچکدام از شما به او برسد. بین ما و دوستانم درگیری سختی به وجود آمد، من مجروح شدم به یکی از آنها که حریص تر بود قصد داشت هر طور که شده هتک حرمت این دختر کند، حمله کردم تا این دختر را از دست او نجات دهم و سرانجام ناچار شدم او را بکشم، به هر حال، آن دختر را سالم از دست آنها نجات دادم، وقتی این دختر از من جدا می شد، شنیدم که می گفت: امیدوارم، همانگونه که تو مرا از دست اینها نجات دادی، خدا ترا نجات دهد، و همانگونه که تو از من حمایت کردی، خدا از تو حمایت کند. به هر حال، سرو صدای ما، به همسایه ها رسید آنها به سراغ ما آمدند و دیدند که کاردی در دست من است و آن مرد هم در خون می غلتد، مرا دستگیر کردند و تحویل پلیس دادند.
اسحاق ابن ابراهیم می گوید: این قضیه را که از او شنیدم به او گفتم: از آنچه کرده ای در گذشتم و ترا به خاطر خدا و رسول خدا بخشیدم آن مرد هم گفت: خدا را شکر می کنم که موجب نجات من شد و تصمیم گرفتم که دیگر هرگز سراغ معصیت خدا نروم.
✍
رسول خدا را در خواب دیدم که به من فرمودند: آن قاتل را آزاد کن، وحشت زده از خواب بیدار شدم، از اطرافیان پرسیدم که چه شده است؟ گفتند: مردی را به اتهام آدمکشی دستگیر کرده ایم، گفتم: او را بیاورید او را آوردند به او گفتم: آیا حاضری جز حقیقت چیزی نگوئی؟ گفت: آری، گفتم: بگو چه کرده ای؟
گفت: ما گروهی بودیم که هر شب در جایی برای عیاشی با هم جمع می شدیم. پیرزنی بود که برای ما زنهایی را می آورد، شب گذشته، این پیرزن، دختری بسیار زیبا برایمان آورد، تا این دختر وسط خانه رسید و ما را دید نعره ای کشید و بیهوش روی زمین افتاد، من او را به اتاق بردم به هوش که آمد، از او پرسیدم: چرا چنین شدی؟ گفت: ای جوانها از خدا بترسید و با من کاری نداشته باشید، این پیرزن، مرا فریب داد و به من گفت: در اینجا کفش هایی می فروشند که در زیبایی مثل آنها در جایی نیست، من هم به او اعتماد کردم و به این خانه آمدم و مورد حمله شما قرار گرفتم، من از خاندانی آبرومندم و من از ذریه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هستم و مادرم فاطمه زهرا (علیه السلام) دختر رسول خداست، به خاطر اجدادم نگذار این جوانها با من کاری داشته باشند.
این حرف ها را که از این دختر شنیدم به سراغ دوستانم رفتم و جریان را به آنها گفتم و از آنها خواستم که با او کاری نداشته باشیم، آنها خیال کردند که من می خواهم آنها را فریب دهم گفتند: حال که نیاز خودت را برطرف کرده ای، می خواهی ما را منصرف کنی، من به دفاع از آن دختر برخاستم و گفتم: بخدا سوگند نمی گذارم دست هیچکدام از شما به او برسد. بین ما و دوستانم درگیری سختی به وجود آمد، من مجروح شدم به یکی از آنها که حریص تر بود قصد داشت هر طور که شده هتک حرمت این دختر کند، حمله کردم تا این دختر را از دست او نجات دهم و سرانجام ناچار شدم او را بکشم، به هر حال، آن دختر را سالم از دست آنها نجات دادم، وقتی این دختر از من جدا می شد، شنیدم که می گفت: امیدوارم، همانگونه که تو مرا از دست اینها نجات دادی، خدا ترا نجات دهد، و همانگونه که تو از من حمایت کردی، خدا از تو حمایت کند. به هر حال، سرو صدای ما، به همسایه ها رسید آنها به سراغ ما آمدند و دیدند که کاردی در دست من است و آن مرد هم در خون می غلتد، مرا دستگیر کردند و تحویل پلیس دادند.
اسحاق ابن ابراهیم می گوید: این قضیه را که از او شنیدم به او گفتم: از آنچه کرده ای در گذشتم و ترا به خاطر خدا و رسول خدا بخشیدم آن مرد هم گفت: خدا را شکر می کنم که موجب نجات من شد و تصمیم گرفتم که دیگر هرگز سراغ معصیت خدا نروم.
✍
- ۱.۳k
- ۱۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط