{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی بود، یکی نبود...

یکی بود، یکی نبود...

خانواده‌ای بود که زندگی‌شان بوی خدا می‌داد. حلال و حرام سرشان می‌شد، در زندگی دیگران سرک نمی‌کشیدند، همسایه‌ها را نمی‌آزردند، در مصرف آب و برق اسراف نمی‌کردند، به صله‌رحم اهمیت می‌دادند و دستگیر فامیل بودند.

نمازشان قضا نمی‌شد، خیرخواه دیگران بودند، به دیگران مشاوره می‌دادند و سعی می‌کردند کسی را از کارهای نادرست بازدارند.

بچه‌های خوبی هم داشتند؛ به قول امروزی‌ها، بچه‌های مثبتی بودند.

اما یک روز اتفاقی افتاد که همه‌چیز را به هم ریخت...

مردی که کارش آبرسانی به مناطقی بود که آب آشامیدنی نداشتند، به در خانه‌شان آمد و در زد.

پدر خانواده با خوشحالی به سمت در رفت؛ خیال کرد یکی از اقوام است. اما وقتی در را باز کرد، مردی را دید که با ناراحتی و اشک‌وآه از پسرش شکایت داشت.

مرد گفت:
«پسرتان از منبع آبی که وسیله کسب درآمد من است، آب خورده و بعد هم آن را سوراخ کرده است!»

پدر که یک عمر با آبرو زندگی کرده و نان حلال سر سفره خانواده گذاشته بود، از شنیدن این حرف نزدیک بود سکته کند!

با خودش می‌گفت:
«بچه من؟! مگر من چنین فرزندی تربیت کرده‌ام که بدون اجازه به مال مردم دست‌درازی کند؟!»

چند بار با همسرش صحبت کرد و گفت:
«وقتی باردار بودی، من که غذای شبهه‌ناک به تو نداده بودم! کمی فکر کن، نکند کاری کرده باشی که بچه‌مان چنین رفتاری از خودش نشان داده؟»

همسرش هم قسم می‌خورد که در دوران بارداری، غذای کسی را بدون اجازه نخورده است.

خلاصه، زن و شوهر بسیار فکر کردند. مرد با خودش می‌گفت:
«این از ماست که بر ماست! حتماً ما کاری کرده‌ایم که فرزندمان دست به چنین کاری زده است.»

سرانجام، پدر موضوع را با چند نفر از دوستانش در میان گذاشت. یکی از دوستانش که مردی اهل علم و باتقوا بود، گفت:
«فردا به دیدنتان می‌آیم. ان‌شاءالله تا فردا مشکل حل می‌شود.»

روز بعد، وقتی همسر مرد، آن عالم را دید، ناگهان چیزی به یادش آمد و گفت:

«وقتی به این بچه باردار بودم، خیلی دلم انار می‌خواست. رفتم از میوه‌فروش انار خریدم، اما می‌خواستم بفهمم کدام انار شیرین است. چند انار را سوراخ کردم و کمی از آبشان را مکیدم. اگر ترش بود، سراغ انار بعدی می‌رفتم؛ آن هم طوری که کسی متوجه نشود!»

آن عالم گفت:
«من که گفتم قضیه به‌زودی حل می‌شود!»

📚 حکایتی برگرفته از کتاب «جلوات حق»



💯
دیدگاه ها (۰)

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

زرنگی ناشیانهمردی دندان‌درد شدیدی گرفت و پیش دندان‌پزشک رفت....

سلام و احترام🌹گویش مثبت وظیفه مرد هست...دکتر سعید عزیزی .✍️ ...

عاشقانه های شبنم

حکیم بزرگ ژاپنی روی شنها نشسته و در حال مراقبه بود مردی به ا...

﷽♻️ در دنده باشید⏰ به ساعتتان نگاه کنید؛ این چرخ‌دنده‌های سا...

اسرائیل به خاطر یک نفر هفت نفر رو شهید کرد

پشت نقاب عشق 💗پارت دوم از هفت پارتاو نمی‌دانست همین رفتن ساد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط