{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Violin«5»🎻

Opposition...



+خیلی خوشمزه بود ممنونم. هوففف خداراشکر که تا الان صحبتی درباره امروز انجام نشده. خب +اهمم خبب من امروز...موقعی که توی شهر به‌دنبال کار میگشتم باکسی آشنا شدم...اون شخص بعد از اینکه متوجه شرایط ما شد به من پیشنهاد کار در قصر رو داد...با صدای سرفه مادر توجهم به او جلب شد که با چشمانی بزرگ شده نگاهم میکرد....+عااا خب من نزدیک به دوماه هست که دنبال شرایط مناسب هستم،نمیتونستم همچین پیشنهادی رو رد کنم! به علاوه،اونا درآمد خوبی بهم میدن و نگرانی هامون از این بابت ازبین می‌ره. ×امکان نداره، تو به اونجا نمیریی، هرچقدر هم شرایط مناسب باشه...به چالش های زندگی در کاخ فکر کردیی؟اینکه دیگه نمیتونی به خونه بیای؟ فاصله کاخ ورسای تا پاریس؟!!!! فکرشم نکن،امروز با رزا صحبت کردم ازاین به بعد با اون کار میکنم، فردا هم اولین سفارش رو قراره بگیرم.دیگه دراین باره حرفی نمی‌زنی.
--------------------
+عاا...خب...شرایط من اینطور نیست من شبها به خونه میام و صبح ها به کاخ برمیگردم. ×😳. خب این چه‌جور کاریه که شرایطش با بقیه فرق می‌کنه! +من قراره در باغ ورسای مشغول بشم. ×باغبان؟! +عا خب فکر نمیکنم،بیشتر کار نظارتیه...فردا قراره که آنتونی بیشتر راجع بهش برام توضیح بده. ×نظارت؟! برای کسی که شناختی ازش ندارن و از خانواده سرشناسی نیست،کمی زیاد بنظر نمیاد؟!! +خب...عااا...آهان راستش آنتونی،همون شخصی که توی شهر باهاش آشنا شدم باعث این موضوع بود،اون مسئول اصلی باغ ورسای هست. ×خوبه...اما در هر صورت مشکل اصلی فاصله ست،و امیدوارم درک کنی که چرا نمیتونم اجازه بدم تو به اون قصر بریی! +اما...مادر دیگه کاریی از دست من و شما برنمیاد من اجازه ندارم تصمیمم رو عوض کنم💔. ×یعنی چی🤨. +خبب...تعهد دادم!......برای همین‌هم بدون تایید دوک اعظم اجازه ی استعفا و خروج از قصر رو ندارم! ×............... +😅😢💔. ×شب بخیر. موگه:®شب بخیر آبجی. +.........، واقعا دیگه کاری از دستم برنمیاد،آه خدای من کمکم کن!....
--------------------
با حس سردرد شدیدی چشمانم را باز کردم بلند شدم و پنجره را باز کردم هوا هنوز تاریک بود و صدای جیرجیرک های کوچک فضای آسمان را پر کرده بود،ساعت ۳:۳۰ صبح بود فرصت زیادی نداشتم باید هرچه سریعتر حرکت می‌کردم،پس از خوردن شربت آرامبخش آماده شدم یادداشتی گذاشتم و به سمت کاخ ورسای حرکت کردم امیدوارم به موقع به مقصد برسم. پس از یک ساعت پیاده روی به دروازه طلایی رسیدم ساعت جیبی که پدرم به من داده بود را نگاه کردم ۴:۵۰ را نشان می‌داد ظاهراً باید مدتی را منتظر می‌ماندم... پس از ۱۰ دقیقه با صدای شخصی به عقب برگشتم و با مردی قد بلند که چشمان آبی‌اش در تاریکی هوای صبح خودنمایی می کرد مواجه شدم. +سلام صبحتون بخیر مانیوک هستم مانیوک مورل. ±از آشنایی باشما خوشبختم مانیوک، آنتونی گارنیر هستم،مدیر باغ مرکزی ورسای. امیدوارم بهترینِ خودتون رو در مسئولیت هایی که بهتون محول میشه نشون بدید. بهتره تا روشن شدن هوا منتظر بمونیم بعد از اون شمارو با بخش های مختلف باغ و وظایفتون آشنا میکنم. ...اوه خدای من نفس بکش پسرِخوب،کم‌کم باهم صحبت میکنیم....لبخندی زدم+من هم خوشبختم،بله موافقم.
---------------------
دیدگاه ها (۰)

part 17

و خب رسیده وقته خداحافظی...تو این یکسال با خیلی هاتون آشنا ش...

Pat:1اسم : عاشق چشماش شدم ا.ت . صبح که از خواب بیدار شدم دید...

بچه‌هاااا بالاخره رسیدیم به آموزش کاور قابلمه 😍❤️می‌دونم خیل...

اخرین دعا 30

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Seven ویوی تهیونگ :دوباره و دوبا...

🐨: سلام! روز بخیر. آن‌یوهاسه‌یو. واقعاً ازتون ممنونم که اومد...

کین کوژولو🥹🥹🥹راستی یه چیزی راجب ای یوی قصر دیجیتال شگفت انگی...

🐨: سلام! روز بخیر. آن‌یوهاسه‌یو. واقعاً ازتون ممنونم که اومد...

تو پست قبلی https://wisgoon.com/v/SQXRHJ4HJM گفتم که اینکه چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط