ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
Part : Seven
ویوی تهیونگ :
دوباره و دوباره ... انقدر این کلمه با زندگیم عجین شده بود که حالم ازش بهم میخورد ، البته ... البته تا وقتی که اون شیطنت و برق چشماش دو ندیده بودم !
نمیدونم ساعت چند بود یا اصلا چه روزی بود یا چه سالی ... فقط میدونستم که دارم صدای نفس هاشو میشنیدیم. اونم آدم بود مثل بقیه آدما ها ... فقط خوشحال بودم که مثل من نیست و فقط ... فقط یه آدمه !
سعی کردم بی سر و صدا نزدیکش بشم ، اون اینجا چی کار میکرد؟ تو اتاق من چی میخواست ؟
نزدیک و نزدیک تر شدم و مطمئن شدم خودشه ...
داشت به میز اداری نزدیک تر میشد ... وای نه ! اگه اون نامه هارو پیدا میکرد اونوقت همه چی رو میفهمید. دیگه ... دیگه نمیتونستم ...
نمیدونستم دارم چی کار میکنم ، از روی غریزه بود یا هر چی ، مچ دستشو گرفتم و کمرشو به سینم چسبوندم
...
ویوی جونگ کوک :
_خب داشتی میگفتی دنبال چی میگردی ؟(😏🤨)
+ ام ... خب .... چیزه .... فقط ، فقط میخواستم مطمئن بشم همه چی روبراهه .
_برای پرسیدن این سوال باید کشوم رو بگردی ؟
+ببین ... من واقعا قصد چنین کاری رو نداشتم ...
فقط یه لحظه بود ، ولی دیدم ! چشماش از رنگ تیره به رنگ کهربایی دراومدن ! این .... این دیگه چی بود ؟
_خب ... پس اگه اینجوره باید بگم مرسی بابت نگرانیت ، حالا دیگه میتونی بری 😊(پسره ی دروغ گو ، بزار حالا حالا مونده تا ادبت کنم 😈)
+خب پس ... شبت بخیر ...
_شبت بخیر جئون جونگ کوک
Part : Seven
ویوی تهیونگ :
دوباره و دوباره ... انقدر این کلمه با زندگیم عجین شده بود که حالم ازش بهم میخورد ، البته ... البته تا وقتی که اون شیطنت و برق چشماش دو ندیده بودم !
نمیدونم ساعت چند بود یا اصلا چه روزی بود یا چه سالی ... فقط میدونستم که دارم صدای نفس هاشو میشنیدیم. اونم آدم بود مثل بقیه آدما ها ... فقط خوشحال بودم که مثل من نیست و فقط ... فقط یه آدمه !
سعی کردم بی سر و صدا نزدیکش بشم ، اون اینجا چی کار میکرد؟ تو اتاق من چی میخواست ؟
نزدیک و نزدیک تر شدم و مطمئن شدم خودشه ...
داشت به میز اداری نزدیک تر میشد ... وای نه ! اگه اون نامه هارو پیدا میکرد اونوقت همه چی رو میفهمید. دیگه ... دیگه نمیتونستم ...
نمیدونستم دارم چی کار میکنم ، از روی غریزه بود یا هر چی ، مچ دستشو گرفتم و کمرشو به سینم چسبوندم
...
ویوی جونگ کوک :
_خب داشتی میگفتی دنبال چی میگردی ؟(😏🤨)
+ ام ... خب .... چیزه .... فقط ، فقط میخواستم مطمئن بشم همه چی روبراهه .
_برای پرسیدن این سوال باید کشوم رو بگردی ؟
+ببین ... من واقعا قصد چنین کاری رو نداشتم ...
فقط یه لحظه بود ، ولی دیدم ! چشماش از رنگ تیره به رنگ کهربایی دراومدن ! این .... این دیگه چی بود ؟
_خب ... پس اگه اینجوره باید بگم مرسی بابت نگرانیت ، حالا دیگه میتونی بری 😊(پسره ی دروغ گو ، بزار حالا حالا مونده تا ادبت کنم 😈)
+خب پس ... شبت بخیر ...
_شبت بخیر جئون جونگ کوک
- ۷۸
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط