In the Embrace of Darkness
In the Embrace of Darkness
PART4
درهای عمارت پشت سر جونگکوک بسته شدند.
چند ثانیه به در خیره ماند.
+ خب... حداقل میتونستین قبل از زندانی کردنم یه لیوان آب تعارف کنین!
تهیونگ با نگاهی سرد به او خیره شد.
_
+ چیه؟ آب هم توی جهنم سهمیهبندیه؟
_ تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟
+ نه. وقتی خوابم، خیلی ساکتم.
تهیونگ چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
_ نگهبان!
نگهبان فوراً وارد شد.
' بله، ارباب!
_ این انسان رو ببر اتاقش.
+ صبر کنین! اتاقم پنجره داره؟
تهیونگ نگاهش کرد.
_ بله.
+ عالیه! پس میتونم فرار کنم.
_ پنجرهها قفلن.
+ ...خب، پس فقط منظرهشون رو تحسین میکنم.
تهیونگ به نگهبان اشاره کرد.
_ ببرش!
+ چشم، ارباب اخمو! راستی، شام هم دارین؟
_ بیرون!
+ فهمیدم، شام ندارین!
---
اتاق جونگکوک
اتاق بزرگ و مجللی بود؛ تختی نرم، پردههای سیاه و پنجرهای رو به جنگلی مهآلود.
جونگکوک روی تخت پرید.
+ وای! اگه قراره زندانی باشم، حداقل زندان خوبی نصیبم شده!
بعد به پنجره نزدیک شد و دستگیرهاش را امتحان کرد.
باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
باز هم نشد.
+ خیلی خب، پنجره خانم! لازم نیست اینقدر خودتو بگیری.
در همان لحظه، خدمتکاری با سینی غذا وارد شد.
' ارباب دستور دادن غذاتون رو بیارم.
جونگکوک با ذوق به سینی نگاه کرد.
+ بالاخره! یکی توی این عمارت منو درک میکنه!
خدمتکار سینی را روی میز گذاشت.
' لطفاً از اتاق خارج نشین.
+ اگه خارج بشم چی؟
' نگهبانها جلوتون رو میگیرن.
+ اگه از پنجره برم چی؟
خدمتکار به پنجره نگاه کرد.
' طبقهی چهارم هستیم.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
+ خیلی خب. پس فعلاً با پنجره به توافق نمیرسم.
خدمتکار خواست بیرون برود که جونگکوک صدایش زد.
+ ببخشید! اربابتون همیشه اینقدر بداخلاقه؟
خدمتکار با ترس به در نگاه کرد.
' لطفاً جلوی خودشون این حرف رو نزنین.
+ چرا؟ میخورنم؟
خدمتکار مکث کرد.
' احتمالاً.
جونگکوک قاشقش را روی میز گذاشت.
+ ...ممنون که قبل از غذا اشتهای منو کور کردین!
---
چند ساعت بعد
جونگکوک روی تخت دراز کشیده بود و شکلات میخورد که در اتاق باز شد.
تهیونگ وارد شد.
_ داری چی کار میکنی؟
+ دارم شکلات میخورم. دوست داری؟
تهیونگ به بستهی شکلات نگاه کرد.
_ نه.
+ چه زندگی غمانگیزی! آدم باشه و شکلات نخوره؟
_ من شیطانم، انسان احمق.
+ خب، شیطان هم بالاخره یه معدهای داره!
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
_ فردا با من میای.
جونگکوک فوراً نشست.
+ کجا؟
_ جایی که باید حقیقت رو بفهمی.
+ حقیقت چی؟
_ بهموقع میفهمی.
جونگکوک آهی کشید و دوباره روی تخت افتاد.
+ باز شروع شد! شماها توی جهنم کلاس مرموز بودن میرین؟ یه جواب درستوحسابی بدین، مالیاتتون زیاد میشه؟!
تهیونگ به طرف در رفت.
_ شب بخیر، جونگکوک.
جونگکوک با تعجب بلند شد.
+ وایسا! تو اسممو گفتی!
تهیونگ ایستاد.
+ یعنی بالاخره منو به رسمیت شناختی؟! پس ما الان دوستیم؟
_ نه.
+ دشمن؟
_ نه.
جونگکوک لبخند بزرگی زد.
+ فهمیدم! رابطهمون پیچیدهست!
تهیونگ در را محکم بست.
جونگکوک به در نگاه کرد.
بعد شکلاتش را برداشت.
+ خودش هم نمیدونه چی میخواد... بیچاره!
و با خیال راحت دوباره مشغول خوردن شکلات شد؛ غافل از اینکه فردا قرار بود بدترین روز زندگیاش شروع شود...
PART4
درهای عمارت پشت سر جونگکوک بسته شدند.
چند ثانیه به در خیره ماند.
+ خب... حداقل میتونستین قبل از زندانی کردنم یه لیوان آب تعارف کنین!
تهیونگ با نگاهی سرد به او خیره شد.
_
+ چیه؟ آب هم توی جهنم سهمیهبندیه؟
_ تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟
+ نه. وقتی خوابم، خیلی ساکتم.
تهیونگ چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
_ نگهبان!
نگهبان فوراً وارد شد.
' بله، ارباب!
_ این انسان رو ببر اتاقش.
+ صبر کنین! اتاقم پنجره داره؟
تهیونگ نگاهش کرد.
_ بله.
+ عالیه! پس میتونم فرار کنم.
_ پنجرهها قفلن.
+ ...خب، پس فقط منظرهشون رو تحسین میکنم.
تهیونگ به نگهبان اشاره کرد.
_ ببرش!
+ چشم، ارباب اخمو! راستی، شام هم دارین؟
_ بیرون!
+ فهمیدم، شام ندارین!
---
اتاق جونگکوک
اتاق بزرگ و مجللی بود؛ تختی نرم، پردههای سیاه و پنجرهای رو به جنگلی مهآلود.
جونگکوک روی تخت پرید.
+ وای! اگه قراره زندانی باشم، حداقل زندان خوبی نصیبم شده!
بعد به پنجره نزدیک شد و دستگیرهاش را امتحان کرد.
باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
باز هم نشد.
+ خیلی خب، پنجره خانم! لازم نیست اینقدر خودتو بگیری.
در همان لحظه، خدمتکاری با سینی غذا وارد شد.
' ارباب دستور دادن غذاتون رو بیارم.
جونگکوک با ذوق به سینی نگاه کرد.
+ بالاخره! یکی توی این عمارت منو درک میکنه!
خدمتکار سینی را روی میز گذاشت.
' لطفاً از اتاق خارج نشین.
+ اگه خارج بشم چی؟
' نگهبانها جلوتون رو میگیرن.
+ اگه از پنجره برم چی؟
خدمتکار به پنجره نگاه کرد.
' طبقهی چهارم هستیم.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
+ خیلی خب. پس فعلاً با پنجره به توافق نمیرسم.
خدمتکار خواست بیرون برود که جونگکوک صدایش زد.
+ ببخشید! اربابتون همیشه اینقدر بداخلاقه؟
خدمتکار با ترس به در نگاه کرد.
' لطفاً جلوی خودشون این حرف رو نزنین.
+ چرا؟ میخورنم؟
خدمتکار مکث کرد.
' احتمالاً.
جونگکوک قاشقش را روی میز گذاشت.
+ ...ممنون که قبل از غذا اشتهای منو کور کردین!
---
چند ساعت بعد
جونگکوک روی تخت دراز کشیده بود و شکلات میخورد که در اتاق باز شد.
تهیونگ وارد شد.
_ داری چی کار میکنی؟
+ دارم شکلات میخورم. دوست داری؟
تهیونگ به بستهی شکلات نگاه کرد.
_ نه.
+ چه زندگی غمانگیزی! آدم باشه و شکلات نخوره؟
_ من شیطانم، انسان احمق.
+ خب، شیطان هم بالاخره یه معدهای داره!
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
_ فردا با من میای.
جونگکوک فوراً نشست.
+ کجا؟
_ جایی که باید حقیقت رو بفهمی.
+ حقیقت چی؟
_ بهموقع میفهمی.
جونگکوک آهی کشید و دوباره روی تخت افتاد.
+ باز شروع شد! شماها توی جهنم کلاس مرموز بودن میرین؟ یه جواب درستوحسابی بدین، مالیاتتون زیاد میشه؟!
تهیونگ به طرف در رفت.
_ شب بخیر، جونگکوک.
جونگکوک با تعجب بلند شد.
+ وایسا! تو اسممو گفتی!
تهیونگ ایستاد.
+ یعنی بالاخره منو به رسمیت شناختی؟! پس ما الان دوستیم؟
_ نه.
+ دشمن؟
_ نه.
جونگکوک لبخند بزرگی زد.
+ فهمیدم! رابطهمون پیچیدهست!
تهیونگ در را محکم بست.
جونگکوک به در نگاه کرد.
بعد شکلاتش را برداشت.
+ خودش هم نمیدونه چی میخواد... بیچاره!
و با خیال راحت دوباره مشغول خوردن شکلات شد؛ غافل از اینکه فردا قرار بود بدترین روز زندگیاش شروع شود...
- ۴۰۶
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط