🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤

پارت ۳ | «اتاقی که مال جیا شد» 🛏

چند دقیقه سکوت در عمارت برقرار بود.

جیا روی مبل دراز کشیده بود و انگار نه انگار که وسط خانه‌ی هفت مرد مافیایی خوابیده است.

جونگ‌کوک هنوز ایستاده بود و با ناباوری نگاهش می‌کرد.

— واقعاً می‌خوای همین‌جا بخوابی؟

جیا بدون اینکه چشم‌هایش را باز کند، گفت:

— آره.

— روی مبل؟

— مگه تخت داری؟

جونگ‌کوک با اخم گفت:

— معلومه که دارم!

جیا یک چشمش را باز کرد.

— پس چرا از اول نگفتی؟

تهیونگ خنده‌اش گرفت.

— این بچه خیلی خوب بلده آدم رو کلافه کنه. 😂

جونگ‌کوک به سمت راه‌پله رفت.

— پاشو.

جیا نشست.

— کجا؟

— اتاقت رو نشونت می‌دم.

جیا فوراً از جا بلند شد و کوله‌اش را برداشت.

— بالاخره!

جین زیر لب گفت:

— عجیبه... من فکر می‌کردم حداقل باید ده دقیقه دیگه بحث کنه.

یونگی جواب داد:

— هنوز زوده.

جیا وسط راه برگشت.

— چی گفتی؟

یونگی کاملاً خونسرد گفت:

— هیچی.

جیا چشم‌هایش را ریز کرد.

— مشکوکی.

یونگی ابرو بالا انداخت.

— من؟

— آره.

تهیونگ زد زیر خنده.

— یونگی، باختی. 😂

جونگ‌کوک در اتاقی را باز کرد.

اتاق بزرگ و مرتب بود؛ تخت، کمد، میز و پنجره‌ای بزرگ رو به باغ.

جیا چند ثانیه به اتاق نگاه کرد.

بعد با رضایت گفت:

— خوبه.

جونگ‌کوک دست به سینه ایستاد.

— همین؟

— آره.

— حتی تشکر هم نمی‌کنی؟

جیا برگشت سمتش.

— ممنون.

جونگ‌کوک مکث کرد.

— خیلی مصنوعی بود.

— خب خودت گفتی تشکر کنم.

تهیونگ از پشت سر گفت:

— من عاشق این بچه‌ام. 😂

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

— تهیونگ، لطفاً.

جیا کوله‌اش را روی تخت گذاشت.

بعد ناگهان به جونگ‌کوک نگاه کرد.

— راستی...

— چی؟

— صبحانه چی داریم؟

جونگ‌کوک مات ماند.

— الان ساعت یازده شبه!

جیا شانه بالا انداخت.

— خب صبح می‌شه دیگه.

جین جلو آمد و گفت:

— هرچی بخوای درست می‌کنم.

چشم‌های جیا برق زد.

— واقعاً؟

— آره.

جیا لبخند بزرگی زد.

— پس از الان تو بهترین آدم این خونه‌ای.

جین با غرور گفت:

— بالاخره یکی قدر منو فهمید.

جونگ‌کوک زیر لب گفت:

— فقط یک شب گذشته...

نامجون خندید.

— و عمارت دیگه مثل قبل نیست.

جیا روی تخت نشست و پاهایش را تکان داد.

— خب، پس فردا هم همین‌جا می‌مونم؟

جونگ‌کوک برگشت سمتش.

— فعلاً.

جیا لبخند زد.

— عالیه.

در حالی که همه از اتاق بیرون می‌رفتند، جونگ‌کوک لحظه‌ای پشت در ایستاد و به جیا نگاه کرد.

دخترک خیلی راحت در اتاق جدیدش جا افتاده بود...

انگار مدت‌ها بود اینجا را می‌شناخت.
دیدگاه ها (۵)

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

فیک تهکوک «وارثِ زار»پارت سوم | پشت دردستگیره هنوز تکان می‌خ...

ادامه ی پارت ۱۹۵

Heir of Light and Darknesspart : 16جونگ‌کوک تمام شب رو بیدار...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط