{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌷قرار بود لباس جدید تکاوری رونمایی بشود. گفتم: حتما سردار

🌷قرار بود لباس جدید تکاوری رونمایی بشود. گفتم: حتما سردار می‌رود برای بازدید و یکی دو ایراد می‌گیرد و تمام !
سردار که آمد همه را پوشید . لباس، کوله، کلاه و ... . با چند نفر دیگر زد به کوه شب برگشت ! یکی یکی اشکالات و خوبی‌های تجهیزات و را گفت.

✍روایت: سی و هشتم‌

📖 کتاب: نورعلی
نیم نگاهی به زندگی و اوج‌بندگی
"سردار شهید نورعلی شوشتری"

#برای_معلم_برای_ایران
#با_شهدا_گم_نمی_شویم
╭🌹
╰┈➤ @Sedaye_Enghelab
دیدگاه ها (۱)

میداد بعدازظهرها از پادگان خارج شوند.✍روایت: سی‌و چهارم 📖 کت...

علمی به روزترین و بهترین ایده ها و نظریه ها را در دانشگاهبیا...

🌷نماز شبش را خیلی آرام می‌خواند، اما نماز صبحش را بلند می‌خ...

🌷می‌گفت: زمان جنگ بعضی‌ها خیلی چیزها را نادیده گرفتند تا به ...

🌷 بار اول که رفت جبهه، بعداز چهار ماه برگشت. انگار همان تبدي...

🌷بین شهدا، شهید برونسی را خیلی دوست داشت. می‌گفت: ساده و بدو...

بگیرد مال مردم را می‌خورد و ... .🌷چند باری آمدم جوابشان را ب...

🌷ده کیلو انار دانه کردم و گذاشتم روی تخت آشپز. نوره که ...

🌷گاهی بچه ها در منطقه از مردم بومی گوسفند میخریدند برای تهی...

🌷بار اولی بود که رفت دیدن .امام می‌گفت: وقتی امام را دیدم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط