{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌷ده کیلو انار دانه کردم و گذاشتم روی تخت آشپز. نوره

🌷ده کیلو انار دانه کردم و گذاشتم روی تخت آشپز. نوره که آمد، گفت : بچه‌ها بیایید مادرتون غوغا کرده است. فرج‌الله با شوخی گفت: مادر همیشه غوغا می‌کند اما برای شما ، نه برای ما!
نورعلی گفت: من همیشه مدیون مادرتان هستم.

✍روایت: سی‌و یکم

📖 کتاب: نورعلی
نیم نگاهی به زندگی و اوج‌بندگی
"سردار شهید نورعلی شوشتری"

#خلیج_فارس
#با_شهدا_گم_نمی_شویم
╭🌹
╰┈➤ @Sedaye_Enghelab
دیدگاه ها (۰)

میداد بعدازظهرها از پادگان خارج شوند.✍روایت: سی‌و چهارم 📖 کت...

🌷نماز شبش را خیلی آرام می‌خواند، اما نماز صبحش را بلند می‌خ...

علمی به روزترین و بهترین ایده ها و نظریه ها را در دانشگاهبیا...

🌷می‌گفت: زمان جنگ بعضی‌ها خیلی چیزها را نادیده گرفتند تا به ...

🌷بین شهدا، شهید برونسی را خیلی دوست داشت. می‌گفت: ساده و بدو...

🌷گاهی بچه ها در منطقه از مردم بومی گوسفند میخریدند برای تهی...

بگیرد مال مردم را می‌خورد و ... .🌷چند باری آمدم جوابشان را ب...

🌷بار اولی بود که رفت دیدن .امام می‌گفت: وقتی امام را دیدم ا...

🌷 بار اول که رفت جبهه، بعداز چهار ماه برگشت. انگار همان تبدي...

🌷قرار بود لباس جدید تکاوری رونمایی بشود. گفتم: حتما سردار می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط