{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

پارت ۲۰ | «عکس دسته‌جمعی» 📸😂

شب شده بود.

شام آماده بود و همه دور میز نشسته بودند.

جیا با رضایت به بشقابش نگاه کرد.

— امروز خیلی کار کردم.

جین خندید.

— تو فقط سبزی شستی.

جیا گفت:

— کار مهمی بود.

تهیونگ گفت:

— خیلی هم مهم بود. بدون جیا شاید سبزی‌ها اصلاً شسته نمی‌شدن. 😂

جیا با غرور سر تکان داد.

— دقیقاً.

بعد از شام، جیمین گوشی‌اش را برداشت.

— بچه‌ها، بیاین یه عکس دسته‌جمعی بگیریم.

جیا فوراً گفت:

— منم هستم!

هوسوک لبخند زد.

— معلومه که هستی.

همه کنار هم جمع شدند.

جیا وسط نشست و تهیونگ هم کنارش قرار گرفت.

جونگ‌کوک کمی عقب‌تر ایستاد.

جیا نگاهش کرد.

— تو چرا اونجایی؟

جونگ‌کوک گفت:

— همین‌جا خوبه.

جیا دستش را دراز کرد.

— بیا جلو.

— نه.

— بیا.

— جیا...

— جونگ‌کوک.

چند ثانیه به هم نگاه کردند.

تهیونگ خندید.

— فکر کنم بهتره بیای. 😂

جونگ‌کوک آهی کشید و جلو آمد.

جیا با رضایت گفت:

— حالا خوب شد.

جیمین گوشی را بالا گرفت.

— همه آماده؟

جین گفت:

— صبر کن!

— چی؟

— من موهام خوبه؟

یونگی گفت:

— پنج دقیقه‌ست داری همینو می‌پرسی.

جین گفت:

— عکس قراره بمونه!

همه خندیدند.

جیمین دوباره گوشی را بالا گرفت.

— سه...

همه لبخند زدند.

— دو...

جیا ناگهان قیافه‌ی بامزه‌ای گرفت.

— یک!

📸

عکس گرفته شد.

جیا فوراً گفت:

— ببینم!

جیمین عکس را نشان داد.

همه دور گوشی جمع شدند.

جیا با دیدن عکس لبخند زد.

— خوب شده.

تهیونگ گفت:

— خیلی خوب شده.

جین گفت:

— من عالی افتادم.

یونگی گفت:

— تو فقط به خودت نگاه می‌کنی.

جین خندید.

جیا دوباره به عکس نگاه کرد.

چند لحظه ساکت ماند.

جونگ‌کوک متوجه شد.

— چی شده؟

جیا آرام گفت:

— هیچی.

بعد لبخند زد.

— فقط... دوستش دارم.

تهیونگ پرسید:

— عکس رو؟

جیا سر تکان داد.

— آره.

جیمین گوشی را به او داد.

— می‌خوای برات بفرستم؟

جیا با خوشحالی گفت:

— آره!

جونگ‌کوک چند لحظه به عکس نگاه کرد.

همه کنار هم بودند.

و جیا...

درست وسط آن‌ها نشسته بود.

انگار نه یک مهمان تازه‌وارد...

بلکه از اول هم جای خودش را بینشان داشته است.

جیا گوشی را گرفت و با لبخند گفت:

— این اولین عکس خانوادگی منه.

سکوت کوتاهی در سالن افتاد.

تهیونگ لبخند زد.

جین نگاهش را پایین انداخت و لبخند زد.

جیمین آرام گفت:

— پس باید عکس‌های بیشتری بگیریم.

جیا سرش را بالا آورد.

— خیلی بیشتر.

جونگ‌کوک هم لبخند کوچکی زد.

— باشه.

جیا با خوشحالی گفت:

— قول؟

جونگ‌کوک سر تکان داد.

— قول.

و همان شب، اولین عکس دسته‌جمعی‌شان...

به یکی از مهم‌ترین خاطره‌های جیا تبدیل شد. 🖤📸
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۱ | «عکسی از گذشته» 📸🖤 صبح...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۲ | «یک اسم قدیمی» 📱🖤 ظهر...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۹ | «آشپزخانه دوباره به ج...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داش پارت ۱۸ | «مسابقه‌ای که جدی شد» ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۹ | «یک جای خاص»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۶ | «هدیه‌ی جونگ‌کوک» 🎁😂 ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط