{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاص

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاص

چند روز بعد...

جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگشت، دید خونه مثل همیشه ساکت نیست.

صدای آهنگ آرومی از آشپزخونه می‌اومد.

با تعجب به سمت آشپزخونه رفت.

آرا با یه پیش‌بند صورتی ایستاده بود و مشغول درست کردن چیزی بود.

جونگ‌کوک پرسید:

ـ اینجا چه خبره؟

آرا با ترس کوچیکی برگشت.

ـ وای! ترسوندیم!

بعد خندید.

ـ امروز یه تصمیم گرفتم.

جونگ‌کوک ابروش رو بالا برد.

ـ چه تصمیمی؟

آرا ظرفی که درست کرده بود رو روی میز گذاشت.

ـ اینکه دیگه فقط تو برای بقیه کارهای خوب نکنی. منم می‌خوام یاد بگیرم.

جونگ‌کوک به غذا نگاه کرد.

ـ این چیه؟

آرا با غرور گفت:

ـ کیک!

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.

آرا با نگرانی پرسید:

ـ نگو خراب شده...

جونگ‌کوک یه تکه کوچیک برداشت و امتحان کرد.

بعد گفت:

ـ بد نیست.

آرا چشم‌هاشو ریز کرد.

ـ فقط بد نیست؟

جونگ‌کوک خیلی آروم لبخند زد.

ـ خوبه.

آرا خوشحال شد.

ـ پس موفق شدم!

همون لحظه گوشی جونگ‌کوک زنگ خورد.

تهیونگ بود.

ـ هی، جونگ‌کوک! فردا وقت داری بیای شرکت؟

جونگ‌کوک جواب داد:

ـ آره، چرا؟

تهیونگ خندید.

ـ هیچی... فقط می‌خواستم ببینم آقای اخمو هنوز همون آدم قبلیه یا نه.

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به آرا انداخت که داشت با خوشحالی کیکش رو آماده می‌کرد.

لبخند زد.

ـ فکر کنم... خیلی چیزها تغییر کرده.

بعد تماس رو قطع کرد.

آرا پرسید:

ـ کی بود؟

ـ تهیونگ.

ـ باز هم درباره من حرف زد؟

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ شاید.

آرا با شیطنت گفت:

ـ پس حتماً چیزای خوب گفته!

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

اما خودش هم می‌دونست...

زندگیش از وقتی آرا واردش شده بود، دیگه مثل قبل نبود.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

ᴘᴀʀᴛ ۱۴ | اولین هدیهفردای اون روز...جونگ‌کوک دوباره به پرورش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط