{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نزدیک غروب است.از غروب بیزارم.

نزدیک غروب است.از غروب بیزارم.

بیزارم از تاریکی و یاس پس از غروب و از دلگیری اش.

و من سوار بر امواج خیال٬با بال های آرزو به سوی خورشید پر می گشایم تا از غروب بگریزم.

می روم و می روم٬آنقدر که از غروب می گذرم و به خورشید می رسم.می رسم به آنجا که شرق و غرب دیگر معنایی ندارد.مرز بی معناست.می روم تا می رسم به سرزمین آفتاب و نور.

به خود که می آیم باز تاریکی را می بینم.تاریکی یاس آوری که در این سرزمین بر وجودم سایه افکنده.

ای کاش نه در خیال که در واقعیت٬مرز٬حصار٬شرق و غرب معنا نداشت تا در این سرزمین نیز همچون همان سرزمین رویایی نور٬غروب و شب معنا پیدا نمی کرد.تا هر وقت دلم از شب و تاریکی می گرفت٬به آن سوی سرزمینم گام می نهادم و غرق در روشنی و امید می گشتم.

تو ببین طلوع صبح و روشنی ونور چه زیباست.و ببین هنگامه ی طلوع نور و صبح هنگام ٬چگونه تاریکی و ترس و یاس یکسره پاک می شودو نور و روشنی گسترده.و ببین که چه زیباست این نور.

ای کاش این سرزمین شب نداشت.
دیدگاه ها (۱۰)

♦️اگر #شهید نباشدخورشید طلوع نمي‌كند و زمستان سپری نمي‌شود. ...

شنیدن صدایتنجوای مهربان کلامتدیشب در تاریکی بغض و دلتنگیطلوع...

پادشاهی شب''مجازات روز''رستگاری سپیده دمشهر ها داستان های زی...

.صدایت، طنینِ زندگی‌ست در کویر خاموشِ دلمهر واژه‌ات، نسیمی‌س...

the end-part 1

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش دوم_کنارم می‌ایستد.برای د...

برای پارت دوم‌فالو کن متن کامل :❤️به نام خداوند این سرزمینخب...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۸ آن‌ها از دروازه‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط