نزدیک غروب است.از غروب بیزارم.
نزدیک غروب است.از غروب بیزارم.
بیزارم از تاریکی و یاس پس از غروب و از دلگیری اش.
و من سوار بر امواج خیال٬با بال های آرزو به سوی خورشید پر می گشایم تا از غروب بگریزم.
می روم و می روم٬آنقدر که از غروب می گذرم و به خورشید می رسم.می رسم به آنجا که شرق و غرب دیگر معنایی ندارد.مرز بی معناست.می روم تا می رسم به سرزمین آفتاب و نور.
به خود که می آیم باز تاریکی را می بینم.تاریکی یاس آوری که در این سرزمین بر وجودم سایه افکنده.
ای کاش نه در خیال که در واقعیت٬مرز٬حصار٬شرق و غرب معنا نداشت تا در این سرزمین نیز همچون همان سرزمین رویایی نور٬غروب و شب معنا پیدا نمی کرد.تا هر وقت دلم از شب و تاریکی می گرفت٬به آن سوی سرزمینم گام می نهادم و غرق در روشنی و امید می گشتم.
تو ببین طلوع صبح و روشنی ونور چه زیباست.و ببین هنگامه ی طلوع نور و صبح هنگام ٬چگونه تاریکی و ترس و یاس یکسره پاک می شودو نور و روشنی گسترده.و ببین که چه زیباست این نور.
ای کاش این سرزمین شب نداشت.
بیزارم از تاریکی و یاس پس از غروب و از دلگیری اش.
و من سوار بر امواج خیال٬با بال های آرزو به سوی خورشید پر می گشایم تا از غروب بگریزم.
می روم و می روم٬آنقدر که از غروب می گذرم و به خورشید می رسم.می رسم به آنجا که شرق و غرب دیگر معنایی ندارد.مرز بی معناست.می روم تا می رسم به سرزمین آفتاب و نور.
به خود که می آیم باز تاریکی را می بینم.تاریکی یاس آوری که در این سرزمین بر وجودم سایه افکنده.
ای کاش نه در خیال که در واقعیت٬مرز٬حصار٬شرق و غرب معنا نداشت تا در این سرزمین نیز همچون همان سرزمین رویایی نور٬غروب و شب معنا پیدا نمی کرد.تا هر وقت دلم از شب و تاریکی می گرفت٬به آن سوی سرزمینم گام می نهادم و غرق در روشنی و امید می گشتم.
تو ببین طلوع صبح و روشنی ونور چه زیباست.و ببین هنگامه ی طلوع نور و صبح هنگام ٬چگونه تاریکی و ترس و یاس یکسره پاک می شودو نور و روشنی گسترده.و ببین که چه زیباست این نور.
ای کاش این سرزمین شب نداشت.
- ۴.۴k
- ۲۲ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط