{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۶

پارت ۵۶

غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی درآورده بود. تهیونگ دستِ رزا رو گرفت و اون رو به بالکنِ اختصاصیِ عمارت برد؛ جایی که یک میزِ کوچکِ دونفره با گل‌هایِ رزِ سفید تزئین شده بود

رزا با تعجب و ذوق نگاهی به اطراف انداخت. تهیونگ آرام و صبور، دست‌هایِ رزا رو تویِ دستاش گرفت. اون نگاهِ نافذش حالا پر از یک نوع تردیدِ عاشقانه بود، چیزی که رزا تا به حال ندیده بود.

تهیونگ شروع کرد:

— «رزا، از روزی که اومدی تویِ این خونه، دنیایِ من که همیشه سیاه و سفید بود، رنگ گرفت. تو بهم یاد دادی که می‌شه حتی تویِ تاریکی هم نورِ خورشید رو پیدا کرد. من نمی‌خوام فقط برایِ چند روز یا چند ماه کنارت باشم.»

تهیونگ به آرومی رویِ یک زانو نشست. رزا با دستش جلویِ دهانش رو گرفت و اشک تویِ چشماش جمع شد. تهیونگ جعبه‌یِ مخملیِ کوچیکی رو باز کرد؛ یک حلقه‌یِ ظریف که نورِ خورشید روش می‌درخشید.

— «رزا… می‌خوام تا ابدِ زندگی‌ام، کنارم باشی. می‌خوام صبح‌ها با دیدنِ تو بیدار بشم و شب‌ها وقتی چشمامو می‌بندم، تو اولین چیزی باشی که بهش فکر می‌کنم. با من ازدواج می‌کنی؟»

رزا که از شدتِ احساسات هق‌هقِ آرومی می‌کرد، سرش رو به نشونه‌یِ تایید تکون داد و گفت:

— «آره… آره تهیونگ! با کلِ وجودم آره!»

تهیونگ با لبخندی که تمامِ صورتش رو روشن کرده بود، حلقه رو تویِ انگشتِ رزا کرد و بلند شد تا اون رو در آغوش بگیره. این لحظه، شروعِ زندگیِ واقعی‌شون بود.
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط