تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی ؟
ببین! سراغ مرا هیچکس نمیگیرد
مگر که نیمه شبی، غصهای، غمی، چیزی
تو هم که میرسی و با نگاه پُر شورت
نمک به تازه ترین زخمهام می ریزی
خلاصه حسرت این ماند بردلم که شما
بیایی و بروی، فتنه برنینگیزی
بخند! باز شبیه همیشه با طعنه
بگو که: آه! عجب قصهی غمانگیزی
بگو که قصد نداری که اذیتم بکنی
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی
ولی... ببین خودمانیم مثل هر دفعه
چرا به قهر، تو از جات برنمیخیزی ؟
نشستهای که چه؟ یعنی دلت شکست؟ هماین ؟
ببینمت... ولی انگار که اشک میریزی
عزیز گریه نکن، من که اولش گفتم:
تو از نجابت صدها بهار لبریزی
.
.
. مهرداد نصرتی
چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی ؟
ببین! سراغ مرا هیچکس نمیگیرد
مگر که نیمه شبی، غصهای، غمی، چیزی
تو هم که میرسی و با نگاه پُر شورت
نمک به تازه ترین زخمهام می ریزی
خلاصه حسرت این ماند بردلم که شما
بیایی و بروی، فتنه برنینگیزی
بخند! باز شبیه همیشه با طعنه
بگو که: آه! عجب قصهی غمانگیزی
بگو که قصد نداری که اذیتم بکنی
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی
ولی... ببین خودمانیم مثل هر دفعه
چرا به قهر، تو از جات برنمیخیزی ؟
نشستهای که چه؟ یعنی دلت شکست؟ هماین ؟
ببینمت... ولی انگار که اشک میریزی
عزیز گریه نکن، من که اولش گفتم:
تو از نجابت صدها بهار لبریزی
.
.
. مهرداد نصرتی
- ۶۶۶
- ۰۸ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط