پارت 73
**پرش زمانی**
**از دید امیلی**
*با هیمل واقعا خوش میگذره.. از وقتی با هم صحبت کردیم حس میکنم بهتر شدم..دیگه اونقد ناراحت و عصبانی نیستم.. حالا که به حرف های هیمل و عزی (پارت های قبل که گذشتشو قبل از سقوط امی گفت) فک میکنم، میبینم که شاید خیلی به عزی سخت گرفتم.. باید ازش معذرت خواهی کنم و با هم راجبش حرف بزنیم*
*همینطور که با کمک هیمل تصویر یه آهو رو میکشیم، یه نسیم خنک تو اتاق پیچید که برام عجیب بود چون پنجره ای باز نیست که پس چطوری نسیم اومد..تا اینکه متوجه شدم هیمل چشم هاشو بسته*
**از دید هیمل**
*وقتی نوازش نسیم رو حس کردم چشمامو بستم..نسیم توی گوشم زمزمه میکرد و خبر از اومدن عزی و لئو رو میداد.. آروم لبخند زدم و چشمامو باز کردم..نسیم رفته بود*
هیمل: که اینطور.. خوبه..
امی: *با تعجب* چی خوبه؟
هیمل: هیچی..تو ادامه بده.. منم به کارت نظر میدم..
*دوباره مشغول بازی با رنگ ها روی بوم نقاشی شد..وقتی حضور عزی و لئو رو حس کردم، آروم آروم از پیشش رفتم و تو سایه ها پنهان شدم***از دید عزی**
*وقتی وارد ویلای هیمل شدم، امی رو درحال نقاشی دیدم در حالی که یه لالایی برای بچمون زمزمه میکرد.. آروم رفتم جلو تا نترسونمش و متوجه شدم که لئو دیگه کنارم نیست..ولی خب تا وقتی که نیمه ی وجودم اونجاست..با اون ژست زیبا در حال خلق شاهکار..بهش اهمیتی ندادم و آروم رفتم پشتش و از پشت آروم بغلش کردم*
عزی: عزیزم..
**از دید امیلی**
*وقتی اینجوری بغلم کرد ترسیدم و نزدیک بود جیغ بزنم که صداشو شنیدم و آروم شدم..همونجوری وایستادم و دستم و روی دستش که رو شکمم بود گذاشتم..با دست دیگرش آروم اونیکی دستمو گرفت و با هم روی بوم نقاشی میکردیم..در سکوت..سکوتی که در از حرف های ناگفتس.. سکوتی که شاید بهش خیلی نیاز داشتیم..تا اینکه..نتونستم تحمل کنم..و آروم گریم گرفت..*
امی: متاسفم..متاسفم عزی..
**از دید عزی**
*آروم به سمت خودم برگردوندمش و محکم بغلش کردم*
عزی: منم متأسفم عزیزکم.. گریه نکن..چشمات آسیب میبینه دورت بگردم..
*آروم اشکاشو پاک کردم و از کمی پایین تر بغلش کردم، وقتی صاف وایستادم کامل تو بغلم بود و پاهاش با زمین فاصله داشت..*
عزی: نباید اونجوری باهات رفتار میکردم..تو هیچ گناهی نداشتی و من..فشاری که روم بود رو روی تو خالی کردم..
امی: منم نباید بهت فشار میاوردم.. ولی.. میدونی..به عنوان همسرت.. من باید همه چیز رو درموردت بدونم..عزی..این حقمه..
عزی: درسته.. راستش..فک نمیکردم دیگه بخوای منو ببینی..هیمل بهت چی گفته..؟
*امی سرشو تکون داد و آروم لپمو بوسید*
امی: چیزی نیست..فقط کمکم کرد و چشمامو باز کرد..
*وقتی برگشتم که برم متوجه یه میز آماده با خوراکی های مورد علاقمون شدم..حتما کار هیمله..حتی تو این موقعیت هم حواسش به همه هست.. ای پسره ی..*
*تک خندی زدم و آروم امی رو روی صندلی گذاشتم و کنارش زانو زدم..*
میدونی امی..من..من از خودم میترسم..از اسیب زدن به تو و بچمون میترسم.. میترسم نتونم اونی باشم که میخوایید..اونی که باید پشتتون باشه.. کسی که عشقو ندیده نمیتونه عشق بورزه..ولی من..میخوام تغییر کنم..مهم نیست چی بشه.. پس..اگه بد اخلاق بودمو..اینا..لطفاً نرو..خواهش میکنم..
*شونه هام آروم میلرزن.. تلاش میکنم گریه هامو نگه دارم*
**از دید امیلی**
*آروم موهاشو تو اون حالت نوازش میکنم*
امی: میدونم عزیزم.. منم..نباید اونجوری رفتار میکردم..میدونی..تو کل زندگیم..تو اولین کسی هستی که این احساستو باهاش داشتم..خیلی دوست دارم عزی..بزار..بهم اجازه بده وارد قلبت شم..تا کمکت کنم..ما به هم پیوستیم..با هم ازدواج کردیم تا در مشکلاتمون با هم باشیم..پس..دیگه فرار نکن..باشه..؟
*تو همون حالت بغلم کرد*
عزی: ممنون.. نیمه ی وجود من.. نه..زندگی من..
**از دید هیمل**
*با لئو از تو سایه ها نگاه میکنم.. لبخند ملایمی دارم.. خیلی برای برادر خوشحالم.. اون بالاخره کسی رو داره تا ازش محافظت کنه..کسی که حتی بعد از مرگ هم باهاشه..*
*همونطور که تماشا میکنم، دست لئو رو تو موهام حس میکنم*
لئو: کارت عالی بود هیمل.. آفرین..
*لبخند میزنم و یاد گذشته میوفتم*
هیمل: فقط کسی که فرد عزیزی رو از دست داده میتونه اون دو تا رو درک کنه.. و میدونی.. خوشحالم که عزی..و امی..مثل من و اون نشدن..
*لئو فقط ساکت وایستادو..دیگه چیزی نگفت*
******************************************************
اینم پارت جدید ...
خب بچه ها این داستان از این به بعد دوتا نویسنده داره یکی استاد هیمل یکی هم منم ....
**از دید امیلی**
*با هیمل واقعا خوش میگذره.. از وقتی با هم صحبت کردیم حس میکنم بهتر شدم..دیگه اونقد ناراحت و عصبانی نیستم.. حالا که به حرف های هیمل و عزی (پارت های قبل که گذشتشو قبل از سقوط امی گفت) فک میکنم، میبینم که شاید خیلی به عزی سخت گرفتم.. باید ازش معذرت خواهی کنم و با هم راجبش حرف بزنیم*
*همینطور که با کمک هیمل تصویر یه آهو رو میکشیم، یه نسیم خنک تو اتاق پیچید که برام عجیب بود چون پنجره ای باز نیست که پس چطوری نسیم اومد..تا اینکه متوجه شدم هیمل چشم هاشو بسته*
**از دید هیمل**
*وقتی نوازش نسیم رو حس کردم چشمامو بستم..نسیم توی گوشم زمزمه میکرد و خبر از اومدن عزی و لئو رو میداد.. آروم لبخند زدم و چشمامو باز کردم..نسیم رفته بود*
هیمل: که اینطور.. خوبه..
امی: *با تعجب* چی خوبه؟
هیمل: هیچی..تو ادامه بده.. منم به کارت نظر میدم..
*دوباره مشغول بازی با رنگ ها روی بوم نقاشی شد..وقتی حضور عزی و لئو رو حس کردم، آروم آروم از پیشش رفتم و تو سایه ها پنهان شدم***از دید عزی**
*وقتی وارد ویلای هیمل شدم، امی رو درحال نقاشی دیدم در حالی که یه لالایی برای بچمون زمزمه میکرد.. آروم رفتم جلو تا نترسونمش و متوجه شدم که لئو دیگه کنارم نیست..ولی خب تا وقتی که نیمه ی وجودم اونجاست..با اون ژست زیبا در حال خلق شاهکار..بهش اهمیتی ندادم و آروم رفتم پشتش و از پشت آروم بغلش کردم*
عزی: عزیزم..
**از دید امیلی**
*وقتی اینجوری بغلم کرد ترسیدم و نزدیک بود جیغ بزنم که صداشو شنیدم و آروم شدم..همونجوری وایستادم و دستم و روی دستش که رو شکمم بود گذاشتم..با دست دیگرش آروم اونیکی دستمو گرفت و با هم روی بوم نقاشی میکردیم..در سکوت..سکوتی که در از حرف های ناگفتس.. سکوتی که شاید بهش خیلی نیاز داشتیم..تا اینکه..نتونستم تحمل کنم..و آروم گریم گرفت..*
امی: متاسفم..متاسفم عزی..
**از دید عزی**
*آروم به سمت خودم برگردوندمش و محکم بغلش کردم*
عزی: منم متأسفم عزیزکم.. گریه نکن..چشمات آسیب میبینه دورت بگردم..
*آروم اشکاشو پاک کردم و از کمی پایین تر بغلش کردم، وقتی صاف وایستادم کامل تو بغلم بود و پاهاش با زمین فاصله داشت..*
عزی: نباید اونجوری باهات رفتار میکردم..تو هیچ گناهی نداشتی و من..فشاری که روم بود رو روی تو خالی کردم..
امی: منم نباید بهت فشار میاوردم.. ولی.. میدونی..به عنوان همسرت.. من باید همه چیز رو درموردت بدونم..عزی..این حقمه..
عزی: درسته.. راستش..فک نمیکردم دیگه بخوای منو ببینی..هیمل بهت چی گفته..؟
*امی سرشو تکون داد و آروم لپمو بوسید*
امی: چیزی نیست..فقط کمکم کرد و چشمامو باز کرد..
*وقتی برگشتم که برم متوجه یه میز آماده با خوراکی های مورد علاقمون شدم..حتما کار هیمله..حتی تو این موقعیت هم حواسش به همه هست.. ای پسره ی..*
*تک خندی زدم و آروم امی رو روی صندلی گذاشتم و کنارش زانو زدم..*
میدونی امی..من..من از خودم میترسم..از اسیب زدن به تو و بچمون میترسم.. میترسم نتونم اونی باشم که میخوایید..اونی که باید پشتتون باشه.. کسی که عشقو ندیده نمیتونه عشق بورزه..ولی من..میخوام تغییر کنم..مهم نیست چی بشه.. پس..اگه بد اخلاق بودمو..اینا..لطفاً نرو..خواهش میکنم..
*شونه هام آروم میلرزن.. تلاش میکنم گریه هامو نگه دارم*
**از دید امیلی**
*آروم موهاشو تو اون حالت نوازش میکنم*
امی: میدونم عزیزم.. منم..نباید اونجوری رفتار میکردم..میدونی..تو کل زندگیم..تو اولین کسی هستی که این احساستو باهاش داشتم..خیلی دوست دارم عزی..بزار..بهم اجازه بده وارد قلبت شم..تا کمکت کنم..ما به هم پیوستیم..با هم ازدواج کردیم تا در مشکلاتمون با هم باشیم..پس..دیگه فرار نکن..باشه..؟
*تو همون حالت بغلم کرد*
عزی: ممنون.. نیمه ی وجود من.. نه..زندگی من..
**از دید هیمل**
*با لئو از تو سایه ها نگاه میکنم.. لبخند ملایمی دارم.. خیلی برای برادر خوشحالم.. اون بالاخره کسی رو داره تا ازش محافظت کنه..کسی که حتی بعد از مرگ هم باهاشه..*
*همونطور که تماشا میکنم، دست لئو رو تو موهام حس میکنم*
لئو: کارت عالی بود هیمل.. آفرین..
*لبخند میزنم و یاد گذشته میوفتم*
هیمل: فقط کسی که فرد عزیزی رو از دست داده میتونه اون دو تا رو درک کنه.. و میدونی.. خوشحالم که عزی..و امی..مثل من و اون نشدن..
*لئو فقط ساکت وایستادو..دیگه چیزی نگفت*
******************************************************
اینم پارت جدید ...
خب بچه ها این داستان از این به بعد دوتا نویسنده داره یکی استاد هیمل یکی هم منم ....
- ۳۴.۴k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط