پارت 186
*نگاهش با تعجب بهم افتاد و بعد از یه مکث کوتاه لبخند زد *
عزرائیل: امی ؟ ... عزیزم چرا یهویی ...بچه ها چطورن .... تو ... تو چرا یجورایی عجیب بهم زل زدی ؟
*اینکه انقدر مظلوم نمایی میکرد رفت رو مخم و با عصبانیت رفتم سمتشو دستم رو کوبیدم رو میز *
امیلی: تو ! ....
*نتونستم ادامه بدم و بغض گلوم رو گرفت ، هنوزم با تعجب زل زده بود بهم*
عزرائیل: امی-...
امیلی : لعنت بهت .... لعنت ... لعنت به من !
*اشکام سرازیر شد *
امیلی: لعنت به من که هربار بهم دروغ میگی و بازم باورت میکنم ...
*با نگرانی بهم نزدیک شد ولی قبل از اینکه چیزی بگه با گریه گفتم *
امیلی: بهت گفتم ما زن و شوهریم ... گفتم محرم راز همدیگه ایم نباید چیزی رو مخفی کنیم ولی تو ..
*یلحظه چهره ش تغییر کرد *
عزرائیل: امی ... امی بهم نگاه کن ...
*صورتم رو سمت خودش گرفت *
عزرائیل: قسم میخورم تنها دلیل مخفی کردنم محافظت از تو و بچه ها بوده ..
*دستش رو پس زدم*
امیلی : محافظت از من و بچه ها !؟ ... هربار که میخوای گند کاری هات رو جمع کنی اینو میگی ! ... فکر کردی من احمقم ! ... اصلاً چه ربطی داره ... اینکه تو با اون گلوریا یِ **** بودی ! ... اگه میگفتی چی میشد !؟ گلوریا بهمون آسیب میزد !؟ ...
*حق حق میکردم*
امیلی : از بهونه هات خسته شدم ! از مخفی کاری هات خسته شدم! ... تاوان گذشته ی تو رو هم من باید بدم !
عزرائیل: امیلی انقدر بزرگ ش نکن ... میتونیم با حرف زدن- ...
امیلی: حرف زدن !؟ ... تو چیزی از حرف زدن حالیت میشه ؟
*آروم بازوم رو گرفت و خواست بهم نزدیک بشه که محکم هلش دادم و یک قدم عقب رفت ، بعد جیغ زدم و چراغ مطالعه ی روی میز روی پرت کردم *
امیلی: بهم دست نزن ! .... با اون دستایی که معلوم نیست چند نفر رو لمس کردن بهم دست نزن ... من حتی نمیدونمکدوم حرفات رو باور کنم ... نمیدونم کدوم راسته و کدوم دروغ ...
*با گریه خنده ی عصبیک کردم *
امیلی: هه ... حالا فهمیدم .. تموم اونکارا فیلم بازی کردن بود .... تو فقط وارث ت رو میخواستی... تو از اولش هم فقط وارث ت رو که تو شکمم بود میخواستی ...
عزرائیل: امیلی بس کن
امیلی: پس چه دلیلی داره که بین کلی دخترای دورو برت منو انتخواب کنی ... همه چیز برات بازی بود ... مثل بقیه ... ولی اینبار چون وارث ت تو شکمم بود غرورت اجازه نداد ... تو منو فقط بخاطر-
عزرائیل: من بخاطر محافظت از شما مخفی کاری کردم! دلیل نمیشه همه چیز رو به یه موضوع ربط بدی و انقدر بزرگ ش کنی!!! ... اون زنیکه ... اون گلوریا ی لعنتی خطرناکه ! ... اون یه هیولای روانیه !بهتون آسیب میزنه !
امیلی : بیشتر از تو !؟
*یلحظه سکوت سنگینی اتاق رو گرفت ، خودمم وزن سنگین حرفم رو فهمیدم ولی نتونستم ادامه ندم *
امیلی : تو بهشت و جهنم از تو خطرناک تر وجود نداره ... بعد تو راجب اینکه اون زن یه هیولاست و بهمون آسیب میزنه حرف میزنی ؟ ... تو ... تو خودت ...
عزرائیل: یه هیولام ...
*صداش خنثی بود ، نگاهش خالی*
امیلی : ...
*بغض نزاشت ادامه بدم ... خودمم فهمیدم بد جایی ضربه زدم ، سرمرو پایین انداختن و با قدم هایی کهسعی میکردم محکم باشه از کنارش رد شدم و بهش تنه زدم ... بعد هم بدون نگاه کردن به پشت سرماز اتاق بیرون رفتم *
عزرائیل: امی ؟ ... عزیزم چرا یهویی ...بچه ها چطورن .... تو ... تو چرا یجورایی عجیب بهم زل زدی ؟
*اینکه انقدر مظلوم نمایی میکرد رفت رو مخم و با عصبانیت رفتم سمتشو دستم رو کوبیدم رو میز *
امیلی: تو ! ....
*نتونستم ادامه بدم و بغض گلوم رو گرفت ، هنوزم با تعجب زل زده بود بهم*
عزرائیل: امی-...
امیلی : لعنت بهت .... لعنت ... لعنت به من !
*اشکام سرازیر شد *
امیلی: لعنت به من که هربار بهم دروغ میگی و بازم باورت میکنم ...
*با نگرانی بهم نزدیک شد ولی قبل از اینکه چیزی بگه با گریه گفتم *
امیلی: بهت گفتم ما زن و شوهریم ... گفتم محرم راز همدیگه ایم نباید چیزی رو مخفی کنیم ولی تو ..
*یلحظه چهره ش تغییر کرد *
عزرائیل: امی ... امی بهم نگاه کن ...
*صورتم رو سمت خودش گرفت *
عزرائیل: قسم میخورم تنها دلیل مخفی کردنم محافظت از تو و بچه ها بوده ..
*دستش رو پس زدم*
امیلی : محافظت از من و بچه ها !؟ ... هربار که میخوای گند کاری هات رو جمع کنی اینو میگی ! ... فکر کردی من احمقم ! ... اصلاً چه ربطی داره ... اینکه تو با اون گلوریا یِ **** بودی ! ... اگه میگفتی چی میشد !؟ گلوریا بهمون آسیب میزد !؟ ...
*حق حق میکردم*
امیلی : از بهونه هات خسته شدم ! از مخفی کاری هات خسته شدم! ... تاوان گذشته ی تو رو هم من باید بدم !
عزرائیل: امیلی انقدر بزرگ ش نکن ... میتونیم با حرف زدن- ...
امیلی: حرف زدن !؟ ... تو چیزی از حرف زدن حالیت میشه ؟
*آروم بازوم رو گرفت و خواست بهم نزدیک بشه که محکم هلش دادم و یک قدم عقب رفت ، بعد جیغ زدم و چراغ مطالعه ی روی میز روی پرت کردم *
امیلی: بهم دست نزن ! .... با اون دستایی که معلوم نیست چند نفر رو لمس کردن بهم دست نزن ... من حتی نمیدونمکدوم حرفات رو باور کنم ... نمیدونم کدوم راسته و کدوم دروغ ...
*با گریه خنده ی عصبیک کردم *
امیلی: هه ... حالا فهمیدم .. تموم اونکارا فیلم بازی کردن بود .... تو فقط وارث ت رو میخواستی... تو از اولش هم فقط وارث ت رو که تو شکمم بود میخواستی ...
عزرائیل: امیلی بس کن
امیلی: پس چه دلیلی داره که بین کلی دخترای دورو برت منو انتخواب کنی ... همه چیز برات بازی بود ... مثل بقیه ... ولی اینبار چون وارث ت تو شکمم بود غرورت اجازه نداد ... تو منو فقط بخاطر-
عزرائیل: من بخاطر محافظت از شما مخفی کاری کردم! دلیل نمیشه همه چیز رو به یه موضوع ربط بدی و انقدر بزرگ ش کنی!!! ... اون زنیکه ... اون گلوریا ی لعنتی خطرناکه ! ... اون یه هیولای روانیه !بهتون آسیب میزنه !
امیلی : بیشتر از تو !؟
*یلحظه سکوت سنگینی اتاق رو گرفت ، خودمم وزن سنگین حرفم رو فهمیدم ولی نتونستم ادامه ندم *
امیلی : تو بهشت و جهنم از تو خطرناک تر وجود نداره ... بعد تو راجب اینکه اون زن یه هیولاست و بهمون آسیب میزنه حرف میزنی ؟ ... تو ... تو خودت ...
عزرائیل: یه هیولام ...
*صداش خنثی بود ، نگاهش خالی*
امیلی : ...
*بغض نزاشت ادامه بدم ... خودمم فهمیدم بد جایی ضربه زدم ، سرمرو پایین انداختن و با قدم هایی کهسعی میکردم محکم باشه از کنارش رد شدم و بهش تنه زدم ... بعد هم بدون نگاه کردن به پشت سرماز اتاق بیرون رفتم *
- ۱۱.۵k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط