قرارداد با قلب
قرارداد با قلب
معرفی شخصیت ها، خلاصه داستان
تیدا آشیانی: ۲۲ ساله، دانش جوی پزشکی ک از همان سال های نخست بخاطر مهارت بالای خود در بیمارستان شروع ب کار کرد و استعدادش را در محیط بیمارستان ب همه ثابت کرد حضورش برای بیماران ارامش بخش بود و برای همکارانش نشانه ای از امید و تلاش. او خیلی زود بخاطر رفتار مهربان، دقت و توانایی هایش ب یکی از چهره های محبوب بیمارستان تبدیل شد
آراد دادجو: ۳۲ ساله، تاجری که نامش در بازار های تجاری نه با احترام بلکه با وحشت گره خورده بود. مردی که موفقیت های خیره کننده اش را نه بر پایه ی توافق که بر ویرانه های رقبایش بنا کرده بود.
آراد، پادشاه بی تاج و تخت دنیای اقتصاد، کسی بود که قلبش را سال ها پیش در جراحی قدرت فروخته بود او با چشمان سرد و بی روحش نه ب ادم ها ک ب سود خالص نگاه میکرد برای او هیچ چیز مهم نبود ن جان انسان ها ن احساسات و باور انان.
خلاصه داستان:
«سرنوشت، گاهی در عجیبترین مکانها گره میخورد. آراد دادجو، مردی که دنیای تجارت را با بیرحمیاش به زانو درآورده بود، به اصرارِ تنها دوستش راهیِ بیمارستانی شد که تیدا اشیانی در آن کار میکرد؛ دختری که با مهارت و لطافتش، نورِ آن راهروهای سرد بود.
آن روز، تقدیر تیدا را در مسیرِ آراد قرار داد. اما درحالی که تیدا با دلسوزی برای درمان او قدم پیش گذاشت، با دیواری از غرور و گستاخیِ آراد مواجه شد. آراد که عادت داشت همه چیز را بخرد، آنقدر از کلامِ بیپروا و ایستادگیِ تیدا به خشم آمد که در یک تصمیمِ جنونآمیز و دیکتاتورمآبانه، او را به زنجیرِ نکاح خود کشید؛ نه برای عشق، که برای تنبیه و تصاحب!تیدا در عمارتِ آراد، روزهای سختی را با شکنجههای روحیِ مردی سپری کرد که هیچچیز برایش مقدس نبود. اما در میانِ این تاریکیِ مطلق، اتفاقی غیرمنتظره افتاد. همان قلبی که سالها از سنگ ساخته شده بود، در برابرِ رنجهای تیدا شروع به لرزیدن کرد. مردی که میخواست او را درهم بشکند، ناخواسته اسیرِ چشمانِ تیدا شد. حالا پرسش بزرگ این است: آیا عشق میتواند هیولایِ درونِ آراد را رام کند، یا این تنها یک نقابِ دیگر برای شکنجهای عمیقتر است؟»
معرفی شخصیت ها، خلاصه داستان
تیدا آشیانی: ۲۲ ساله، دانش جوی پزشکی ک از همان سال های نخست بخاطر مهارت بالای خود در بیمارستان شروع ب کار کرد و استعدادش را در محیط بیمارستان ب همه ثابت کرد حضورش برای بیماران ارامش بخش بود و برای همکارانش نشانه ای از امید و تلاش. او خیلی زود بخاطر رفتار مهربان، دقت و توانایی هایش ب یکی از چهره های محبوب بیمارستان تبدیل شد
آراد دادجو: ۳۲ ساله، تاجری که نامش در بازار های تجاری نه با احترام بلکه با وحشت گره خورده بود. مردی که موفقیت های خیره کننده اش را نه بر پایه ی توافق که بر ویرانه های رقبایش بنا کرده بود.
آراد، پادشاه بی تاج و تخت دنیای اقتصاد، کسی بود که قلبش را سال ها پیش در جراحی قدرت فروخته بود او با چشمان سرد و بی روحش نه ب ادم ها ک ب سود خالص نگاه میکرد برای او هیچ چیز مهم نبود ن جان انسان ها ن احساسات و باور انان.
خلاصه داستان:
«سرنوشت، گاهی در عجیبترین مکانها گره میخورد. آراد دادجو، مردی که دنیای تجارت را با بیرحمیاش به زانو درآورده بود، به اصرارِ تنها دوستش راهیِ بیمارستانی شد که تیدا اشیانی در آن کار میکرد؛ دختری که با مهارت و لطافتش، نورِ آن راهروهای سرد بود.
آن روز، تقدیر تیدا را در مسیرِ آراد قرار داد. اما درحالی که تیدا با دلسوزی برای درمان او قدم پیش گذاشت، با دیواری از غرور و گستاخیِ آراد مواجه شد. آراد که عادت داشت همه چیز را بخرد، آنقدر از کلامِ بیپروا و ایستادگیِ تیدا به خشم آمد که در یک تصمیمِ جنونآمیز و دیکتاتورمآبانه، او را به زنجیرِ نکاح خود کشید؛ نه برای عشق، که برای تنبیه و تصاحب!تیدا در عمارتِ آراد، روزهای سختی را با شکنجههای روحیِ مردی سپری کرد که هیچچیز برایش مقدس نبود. اما در میانِ این تاریکیِ مطلق، اتفاقی غیرمنتظره افتاد. همان قلبی که سالها از سنگ ساخته شده بود، در برابرِ رنجهای تیدا شروع به لرزیدن کرد. مردی که میخواست او را درهم بشکند، ناخواسته اسیرِ چشمانِ تیدا شد. حالا پرسش بزرگ این است: آیا عشق میتواند هیولایِ درونِ آراد را رام کند، یا این تنها یک نقابِ دیگر برای شکنجهای عمیقتر است؟»
- ۱.۸k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط