پارت ۵ | غریبهی آشنا
پارت ۵ | غریبهی آشنا
آراد آرام از پلهها بالا رفت.
هلیا پشت سرش حرکت کرد و شیدا دستش را محکم گرفته بود.
— آروم باش هلیا.
صدای قدمها از طبقهی بالا قطع شد.
آراد جلوی یک اتاق ایستاد.
دستگیره را گرفت.
اما قبل از اینکه در را باز کند، صدایی از داخل اتاق آمد:
— بالاخره اومدی هلیا...
هلیا یخ زد.
این صدا را میشناخت.
آرام زمزمه کرد:
— این صدا...
در باز شد.
مردی حدوداً سیساله داخل اتاق ایستاده بود.
هلیا با ناباوری نگاهش کرد.
— نوید؟!
مینا پرسید:
— تو اینو میشناسی؟
هلیا جواب نداد.
نوید لبخند تلخی زد.
— بالاخره منو یادت اومد.
آراد جلو رفت.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
نوید نگاهش را به آراد دوخت.
— همون کاری که تو سالها انجام دادی... مراقبت از هلیا.
آراد اخم کرد.
— مراقبت؟ بعد از اون اتفاق ناپدید شدی!
نوید خندید.
— چون مجبورم کردن.
هلیا با صدای لرزان پرسید:
— کی؟
نوید نگاهش کرد.
— پدرت.
هلیا عقب رفت.
— چرا پدرم باید شما دوتا رو از من دور میکرد؟
نوید چیزی نگفت.
بعد از جیبش یک پاکت قدیمی بیرون آورد.
— این برای توئه.
هلیا پاکت را گرفت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای هلیا، وقتی هجده ساله شد.»
دستهای هلیا لرزید.
— این نامه رو کی نوشته؟
نوید گفت:
— مادرت.
هلیا با شنیدن این جمله نفسش بند آمد.
— مادرم؟!
آراد آرام گفت:
— هلیا، قبل از اینکه نامه رو باز کنی، باید یه چیز رو بدونی...
هلیا نگاهش کرد.
— چی؟
آراد مکث کرد.
— چیزی که تو دربارهی گذشتهی خانوادت میدونی، کامل نیست.
هلیا پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس یک دختر بچه...
کنار دو پسر نوجوان.
هلیا با دیدن عکس، آرام گفت:
— این منم...
بعد به پسر سمت راست نگاه کرد.
آراد بود.
اما پسر سمت چپ...
خودش را نمیشناخت.
پشت عکس فقط یک اسم نوشته شده بود:
«رادین»
هلیا سرش را بالا آورد.
— رادین کیه؟
نوید و آراد به هم نگاه کردند.
هیچکدام جواب ندادند.
تا اینکه صدایی از پشت سرشان آمد:
— منم.
همه برگشتند.
پسری جوان در چارچوب در ایستاده بود.
هلیا با تعجب نگاهش کرد.
رادین لبخند زد.
— سلام هلیا...
— خیلی وقته منتظر دیدنت بودم.
آراد آرام از پلهها بالا رفت.
هلیا پشت سرش حرکت کرد و شیدا دستش را محکم گرفته بود.
— آروم باش هلیا.
صدای قدمها از طبقهی بالا قطع شد.
آراد جلوی یک اتاق ایستاد.
دستگیره را گرفت.
اما قبل از اینکه در را باز کند، صدایی از داخل اتاق آمد:
— بالاخره اومدی هلیا...
هلیا یخ زد.
این صدا را میشناخت.
آرام زمزمه کرد:
— این صدا...
در باز شد.
مردی حدوداً سیساله داخل اتاق ایستاده بود.
هلیا با ناباوری نگاهش کرد.
— نوید؟!
مینا پرسید:
— تو اینو میشناسی؟
هلیا جواب نداد.
نوید لبخند تلخی زد.
— بالاخره منو یادت اومد.
آراد جلو رفت.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
نوید نگاهش را به آراد دوخت.
— همون کاری که تو سالها انجام دادی... مراقبت از هلیا.
آراد اخم کرد.
— مراقبت؟ بعد از اون اتفاق ناپدید شدی!
نوید خندید.
— چون مجبورم کردن.
هلیا با صدای لرزان پرسید:
— کی؟
نوید نگاهش کرد.
— پدرت.
هلیا عقب رفت.
— چرا پدرم باید شما دوتا رو از من دور میکرد؟
نوید چیزی نگفت.
بعد از جیبش یک پاکت قدیمی بیرون آورد.
— این برای توئه.
هلیا پاکت را گرفت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای هلیا، وقتی هجده ساله شد.»
دستهای هلیا لرزید.
— این نامه رو کی نوشته؟
نوید گفت:
— مادرت.
هلیا با شنیدن این جمله نفسش بند آمد.
— مادرم؟!
آراد آرام گفت:
— هلیا، قبل از اینکه نامه رو باز کنی، باید یه چیز رو بدونی...
هلیا نگاهش کرد.
— چی؟
آراد مکث کرد.
— چیزی که تو دربارهی گذشتهی خانوادت میدونی، کامل نیست.
هلیا پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس یک دختر بچه...
کنار دو پسر نوجوان.
هلیا با دیدن عکس، آرام گفت:
— این منم...
بعد به پسر سمت راست نگاه کرد.
آراد بود.
اما پسر سمت چپ...
خودش را نمیشناخت.
پشت عکس فقط یک اسم نوشته شده بود:
«رادین»
هلیا سرش را بالا آورد.
— رادین کیه؟
نوید و آراد به هم نگاه کردند.
هیچکدام جواب ندادند.
تا اینکه صدایی از پشت سرشان آمد:
— منم.
همه برگشتند.
پسری جوان در چارچوب در ایستاده بود.
هلیا با تعجب نگاهش کرد.
رادین لبخند زد.
— سلام هلیا...
— خیلی وقته منتظر دیدنت بودم.
- ۲۱۳
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط