🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۱۹ | «آشپزخانه دوباره به جیا رسید» 😂🍳
عصر همان روز...
جین دوباره وارد آشپزخانه شد تا شام را آماده کند.
اما هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای قدمهای کوچکی پشت سرش شنید.
برگشت.
جیا ایستاده بود و خیلی جدی نگاهش میکرد.
جین خندید.
— باز تو؟
جیا سر تکان داد.
— بله.
— این بار چی میخوای؟
جیا دست به سینه شد.
— اومدم کمک کنم.
جین با تعجب گفت:
— کمک؟
— آره.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
جین کمی فکر کرد.
— خب... میتونی سبزیها رو بشوری.
جیا فوراً آستینهایش را بالا زد.
— باشه!
چند دقیقه بعد...
جیا جلوی سینک ایستاده بود و با دقت سبزیها را میشست.
تهیونگ هم وارد آشپزخانه شد.
— جیا، چی کار میکنی؟
جیا بدون اینکه برگردد گفت:
— کار میکنم.
تهیونگ خندید.
— واقعاً؟
— بله.
جین از آن طرف آشپزخانه گفت:
— تا اینجا که خوب پیش رفته.
تهیونگ به جیا نگاه کرد.
— پس منم کمک کنم.
جیا گفت:
— تو مسئول خشک کردنشون.
تهیونگ با تعجب گفت:
— چرا من؟
جیا خیلی جدی جواب داد:
— چون من رئیس بخش شستوشو هستم.
جین خندهاش گرفت.
— تو هر پنج دقیقه یه عنوان جدید برای خودت میسازی.
جیا گفت:
— این اسمش پیشرفته.
تهیونگ شروع کرد سبزیها را خشک کردن.
چند دقیقه همهچیز آرام بود.
تا اینکه...
جیا ناگهان گفت:
— جین؟
— هوم؟
— این چیه؟
جین برگشت.
جیا یک قاشق را بالا گرفته بود.
— قاشق.
— میدونم قاشقه.
— پس چرا پرسیدی؟
جیا چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— نمیدونم. 😂
تهیونگ زد زیر خنده.
جین هم سرش را تکان داد.
— واقعاً حواست کجاست؟
جیا لبخند زد.
— پیش خودم.
همان لحظه جونگکوک وارد آشپزخانه شد.
— چه خبره اینجا؟
جین گفت:
— جیا داره کمک میکنه.
جونگکوک به جیا نگاه کرد.
— واقعاً؟
جیا با افتخار گفت:
— بله.
جونگکوک چند ثانیه به سبزیهای مرتبشده نگاه کرد.
— خوبه.
جیا لبخند زد.
— دیدی؟ من مفیدم.
جونگکوک گفت:
— گفتم خوبه، نه اینکه از فردا آشپزخونه رو بهت بسپرم.
جیا اخم ساختگی کرد.
— چرا؟
— چون هنوز بهت اعتماد ندارم.
جیا دستش را روی قلبش گذاشت.
— قلبم شکست.
تهیونگ خندید.
— بازیگریش هم خوبه. 😂
جیا با همان قیافهی مظلوم به جونگکوک نگاه کرد.
— پس من دیگه کمک نمیکنم.
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
— باشه.
جیا چند ثانیه ساکت ماند.
بعد دوباره مشغول شستن سبزیها شد.
تهیونگ خندید.
— پس قهرت خیلی طولانی نبود.
جیا گفت:
— من برای غذا قهر نمیکنم. 😂
جین با خنده گفت:
— این جمله رو باید قاب کنیم.
صدای خندهی همهی آشپزخانه را پر کرد.
و جیا، در حالی که مشغول کمک به جین بود، برای اولین بار احساس کرد...
این آشپزخانه فقط یک آشپزخانه نیست.
جایی بود که میتوانست بدون ترس، بدون غریبه بودن و بدون فکر کردن به گذشته...
کنار آدمهایی باشد که کمکم داشتند برایش شبیه خانواده میشدند. 🖤
پارت ۱۹ | «آشپزخانه دوباره به جیا رسید» 😂🍳
عصر همان روز...
جین دوباره وارد آشپزخانه شد تا شام را آماده کند.
اما هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای قدمهای کوچکی پشت سرش شنید.
برگشت.
جیا ایستاده بود و خیلی جدی نگاهش میکرد.
جین خندید.
— باز تو؟
جیا سر تکان داد.
— بله.
— این بار چی میخوای؟
جیا دست به سینه شد.
— اومدم کمک کنم.
جین با تعجب گفت:
— کمک؟
— آره.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
جین کمی فکر کرد.
— خب... میتونی سبزیها رو بشوری.
جیا فوراً آستینهایش را بالا زد.
— باشه!
چند دقیقه بعد...
جیا جلوی سینک ایستاده بود و با دقت سبزیها را میشست.
تهیونگ هم وارد آشپزخانه شد.
— جیا، چی کار میکنی؟
جیا بدون اینکه برگردد گفت:
— کار میکنم.
تهیونگ خندید.
— واقعاً؟
— بله.
جین از آن طرف آشپزخانه گفت:
— تا اینجا که خوب پیش رفته.
تهیونگ به جیا نگاه کرد.
— پس منم کمک کنم.
جیا گفت:
— تو مسئول خشک کردنشون.
تهیونگ با تعجب گفت:
— چرا من؟
جیا خیلی جدی جواب داد:
— چون من رئیس بخش شستوشو هستم.
جین خندهاش گرفت.
— تو هر پنج دقیقه یه عنوان جدید برای خودت میسازی.
جیا گفت:
— این اسمش پیشرفته.
تهیونگ شروع کرد سبزیها را خشک کردن.
چند دقیقه همهچیز آرام بود.
تا اینکه...
جیا ناگهان گفت:
— جین؟
— هوم؟
— این چیه؟
جین برگشت.
جیا یک قاشق را بالا گرفته بود.
— قاشق.
— میدونم قاشقه.
— پس چرا پرسیدی؟
جیا چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— نمیدونم. 😂
تهیونگ زد زیر خنده.
جین هم سرش را تکان داد.
— واقعاً حواست کجاست؟
جیا لبخند زد.
— پیش خودم.
همان لحظه جونگکوک وارد آشپزخانه شد.
— چه خبره اینجا؟
جین گفت:
— جیا داره کمک میکنه.
جونگکوک به جیا نگاه کرد.
— واقعاً؟
جیا با افتخار گفت:
— بله.
جونگکوک چند ثانیه به سبزیهای مرتبشده نگاه کرد.
— خوبه.
جیا لبخند زد.
— دیدی؟ من مفیدم.
جونگکوک گفت:
— گفتم خوبه، نه اینکه از فردا آشپزخونه رو بهت بسپرم.
جیا اخم ساختگی کرد.
— چرا؟
— چون هنوز بهت اعتماد ندارم.
جیا دستش را روی قلبش گذاشت.
— قلبم شکست.
تهیونگ خندید.
— بازیگریش هم خوبه. 😂
جیا با همان قیافهی مظلوم به جونگکوک نگاه کرد.
— پس من دیگه کمک نمیکنم.
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
— باشه.
جیا چند ثانیه ساکت ماند.
بعد دوباره مشغول شستن سبزیها شد.
تهیونگ خندید.
— پس قهرت خیلی طولانی نبود.
جیا گفت:
— من برای غذا قهر نمیکنم. 😂
جین با خنده گفت:
— این جمله رو باید قاب کنیم.
صدای خندهی همهی آشپزخانه را پر کرد.
و جیا، در حالی که مشغول کمک به جین بود، برای اولین بار احساس کرد...
این آشپزخانه فقط یک آشپزخانه نیست.
جایی بود که میتوانست بدون ترس، بدون غریبه بودن و بدون فکر کردن به گذشته...
کنار آدمهایی باشد که کمکم داشتند برایش شبیه خانواده میشدند. 🖤
- ۴۹۱
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط