معامله
معامله
p34
تهیونگ پیام را خواند و اخمش عمیقتر شد.
کوک: «نمیخوام اصلاً بگم 😌 همینجوری حسودی کن... تا شب میام. اگه خسته نبود کیا، بریم بیرون آلفا؟»
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد نوشت:
تهیونگ: «تو عمداً داری منو اذیت میکنی.»
جواب جونگکوک تقریباً فوری آمد:
کوک: «شایدم 😇»
تهیونگ زیر لب خندید.
تهیونگ: «باشه. تا شب منتظرت میمونم.»
بعد نگاهی به کیارش انداخت که هنوز خواب بود.
تهیونگ: «اگه حال کیارش خوب بود، سهنفری میریم.»
جونگکوک جواب داد:
کوک: «قول؟»
تهیونگ: «قول.»
چند لحظه بعد پیام دیگری آمد:
کوک: «پس زودتر دلتنگم شو 😌»
تهیونگ گوشی را کنار گذاشت و آرام گفت:
«انگار هنوز نمیدونه من از همین الان دلتنگشم.»
کیارش در خواب تکان کوچکی خورد.
تهیونگ لبخند زد.
«ولی به مامانت نمیگم.»ساعت ۹:۴۵ شب بود که درِ عمارت باز شد و جونگکوک وارد شد.
همین که وارد اتاق شد، چشمش به کیارش افتاد که در گهوارهاش آرام خوابیده بود.
جونگکوک لبخند زد و آهسته نزدیکش رفت.
«بابات کجاست، بچه؟»
بعد با تعجب به کیارش نگاه کرد.
«اصلاً تو چرا خوابی؟»
کیارش فقط در خواب کمی تکان خورد.
جونگکوک خندهی آرامی کرد و پتو را مرتب کرد.
«آخه قرار بود بریم بیرون...»
صدای تهیونگ از پشت سرش آمد:
«قرار بود؟»
جونگکوک برگشت.
تهیونگ کنار در ایستاده بود، لباس راحتی پوشیده بود و به او نگاه میکرد.
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
«آره. من و کیا منتظرت بودیم.»
تهیونگ به ساعت نگاه کرد.
«ساعت نه و چهلوپنجه.»
جونگکوک خندید.
«خب... دیر شد.»
تهیونگ نزدیک آمد.
«خیلی.»
جونگکوک با مظلومیت گفت:
«دلتنگم شدی؟»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
«خیلی.»
جونگکوک لبخندش محو شد و آرام گفت:
«منم.»
بعد دوباره به کیارش نگاه کرد.
«ولی این یکی که اصلاً منتظر من نموند.»
تهیونگ آرام گفت:
«بعد از واکسن خسته شده بود.»
جونگکوک با نگرانی پرسید:
«حالش خوبه؟»
«آره. الان خوابه.»
جونگکوک خم شد و پیشانی کیارش را بوسید.
«خوبه... کوچولوی مامان.»
تهیونگ از پشت سر گفت:
«و حالا نوبت توئه.»
جونگکوک برگشت.
«نوبت من برای چی؟»
تهیونگ با همان لبخند کمرنگ گفت:
«برای اینکه توضیح بدی چرا تا این ساعت بیرون بودی.»جونگکوک دستهایش را پشت کمرش برد و با شیطنت گفت:
«هییییچچچ توضیحی در کار نیست!»
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
«هیچ توضیحی؟»
«هیچ.»
«حتی اسم اون دو آلفا رو هم نمیگی؟»
جونگکوک خندید.
«نه.»
تهیونگ چند لحظه به او خیره ماند و بعد آهسته گفت:
«باشه.»
جونگکوک با تعجب پرسید:
«واقعاً؟»
«آره.»
تهیونگ نزدیکتر شد.
«ولی یه چیز رو میخوام بدونم.»
«چی؟»
تهیونگ خیلی آرام پرسید:
«خوش گذشت؟»
جونگکوک لبخند زد.
«خیلی.»
تهیونگ سر تکان داد.
«پس خوبه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«همین؟ حسودی نکردی؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«چرا.»
«پس؟»
«بهت اعتماد دارم.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد لبخند گرمی زد.
«این جواب رو دوست داشتم.»
تهیونگ دستش را گرفت.
«حالا بیا. قبل از اینکه کیارش بیدار بشه، تو هم استراحت کن.»
جونگکوک با خنده گفت:
«چشم، آلفای حسودِ بااعتمادبهنفس.»جونگکوک با شیطنت به تهیونگ نگاه کرد.
«حالا بیا کیا رو بذاریم خونهی مامانت، خودمون دوتایی بریم بیرون.»
تهیونگ نگاهی به گهواره انداخت و بعد به جونگکوک.
«الان؟»
«آره.»
«ساعت تقریباً ده شبه.»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«خب؟ شب تازه شروع شده.»
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
«تو واقعاً انرژی تمومنشدنی داری.»
جونگکوک دستش را گرفت.
«پس قبول کردی؟»
تهیونگ چند لحظه فکر کرد.
«باشه. ولی اول مطمئن میشیم کیارش حالش خوبه و مادرم هم مراقبش میمونه.»
جونگکوک با ذوق گفت:
«یس!»
بعد خم شد و پیشانی کیارش را بوسید.
«مامان و بابا یه کوچولو میرن بیرون و زود برمیگردن.»
تهیونگ آرام گفت:
«بریم قبل از اینکه نظرت عوض بشه.»
جونگکوک خندید.
«نه، آلفا. امشب نوبت منه که تو رو بدزدم.»
p34
تهیونگ پیام را خواند و اخمش عمیقتر شد.
کوک: «نمیخوام اصلاً بگم 😌 همینجوری حسودی کن... تا شب میام. اگه خسته نبود کیا، بریم بیرون آلفا؟»
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد نوشت:
تهیونگ: «تو عمداً داری منو اذیت میکنی.»
جواب جونگکوک تقریباً فوری آمد:
کوک: «شایدم 😇»
تهیونگ زیر لب خندید.
تهیونگ: «باشه. تا شب منتظرت میمونم.»
بعد نگاهی به کیارش انداخت که هنوز خواب بود.
تهیونگ: «اگه حال کیارش خوب بود، سهنفری میریم.»
جونگکوک جواب داد:
کوک: «قول؟»
تهیونگ: «قول.»
چند لحظه بعد پیام دیگری آمد:
کوک: «پس زودتر دلتنگم شو 😌»
تهیونگ گوشی را کنار گذاشت و آرام گفت:
«انگار هنوز نمیدونه من از همین الان دلتنگشم.»
کیارش در خواب تکان کوچکی خورد.
تهیونگ لبخند زد.
«ولی به مامانت نمیگم.»ساعت ۹:۴۵ شب بود که درِ عمارت باز شد و جونگکوک وارد شد.
همین که وارد اتاق شد، چشمش به کیارش افتاد که در گهوارهاش آرام خوابیده بود.
جونگکوک لبخند زد و آهسته نزدیکش رفت.
«بابات کجاست، بچه؟»
بعد با تعجب به کیارش نگاه کرد.
«اصلاً تو چرا خوابی؟»
کیارش فقط در خواب کمی تکان خورد.
جونگکوک خندهی آرامی کرد و پتو را مرتب کرد.
«آخه قرار بود بریم بیرون...»
صدای تهیونگ از پشت سرش آمد:
«قرار بود؟»
جونگکوک برگشت.
تهیونگ کنار در ایستاده بود، لباس راحتی پوشیده بود و به او نگاه میکرد.
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
«آره. من و کیا منتظرت بودیم.»
تهیونگ به ساعت نگاه کرد.
«ساعت نه و چهلوپنجه.»
جونگکوک خندید.
«خب... دیر شد.»
تهیونگ نزدیک آمد.
«خیلی.»
جونگکوک با مظلومیت گفت:
«دلتنگم شدی؟»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
«خیلی.»
جونگکوک لبخندش محو شد و آرام گفت:
«منم.»
بعد دوباره به کیارش نگاه کرد.
«ولی این یکی که اصلاً منتظر من نموند.»
تهیونگ آرام گفت:
«بعد از واکسن خسته شده بود.»
جونگکوک با نگرانی پرسید:
«حالش خوبه؟»
«آره. الان خوابه.»
جونگکوک خم شد و پیشانی کیارش را بوسید.
«خوبه... کوچولوی مامان.»
تهیونگ از پشت سر گفت:
«و حالا نوبت توئه.»
جونگکوک برگشت.
«نوبت من برای چی؟»
تهیونگ با همان لبخند کمرنگ گفت:
«برای اینکه توضیح بدی چرا تا این ساعت بیرون بودی.»جونگکوک دستهایش را پشت کمرش برد و با شیطنت گفت:
«هییییچچچ توضیحی در کار نیست!»
تهیونگ ابرویش را بالا برد.
«هیچ توضیحی؟»
«هیچ.»
«حتی اسم اون دو آلفا رو هم نمیگی؟»
جونگکوک خندید.
«نه.»
تهیونگ چند لحظه به او خیره ماند و بعد آهسته گفت:
«باشه.»
جونگکوک با تعجب پرسید:
«واقعاً؟»
«آره.»
تهیونگ نزدیکتر شد.
«ولی یه چیز رو میخوام بدونم.»
«چی؟»
تهیونگ خیلی آرام پرسید:
«خوش گذشت؟»
جونگکوک لبخند زد.
«خیلی.»
تهیونگ سر تکان داد.
«پس خوبه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«همین؟ حسودی نکردی؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«چرا.»
«پس؟»
«بهت اعتماد دارم.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد لبخند گرمی زد.
«این جواب رو دوست داشتم.»
تهیونگ دستش را گرفت.
«حالا بیا. قبل از اینکه کیارش بیدار بشه، تو هم استراحت کن.»
جونگکوک با خنده گفت:
«چشم، آلفای حسودِ بااعتمادبهنفس.»جونگکوک با شیطنت به تهیونگ نگاه کرد.
«حالا بیا کیا رو بذاریم خونهی مامانت، خودمون دوتایی بریم بیرون.»
تهیونگ نگاهی به گهواره انداخت و بعد به جونگکوک.
«الان؟»
«آره.»
«ساعت تقریباً ده شبه.»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«خب؟ شب تازه شروع شده.»
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
«تو واقعاً انرژی تمومنشدنی داری.»
جونگکوک دستش را گرفت.
«پس قبول کردی؟»
تهیونگ چند لحظه فکر کرد.
«باشه. ولی اول مطمئن میشیم کیارش حالش خوبه و مادرم هم مراقبش میمونه.»
جونگکوک با ذوق گفت:
«یس!»
بعد خم شد و پیشانی کیارش را بوسید.
«مامان و بابا یه کوچولو میرن بیرون و زود برمیگردن.»
تهیونگ آرام گفت:
«بریم قبل از اینکه نظرت عوض بشه.»
جونگکوک خندید.
«نه، آلفا. امشب نوبت منه که تو رو بدزدم.»
- ۲۲۹
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط