{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴ | جلسه‌ی دردسرساز

پارت ۴ | جلسه‌ی دردسرساز

ظهر شده بود و همه برای جلسه‌ی مهم آماده می‌شدن.

تهیونگ با یک عالمه برگه وارد اتاق جلسه شد و روی صندلی نشست.

همکار کناریش آهسته گفت:

— «تهیونگ، یه نصیحت.»

— «چی؟»

— «امروز با رئیس کل‌کل نکن.»

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

— «مگه من همیشه کل‌کل می‌کنم؟»

همکارش چند ثانیه سکوت کرد.

— «...بله.»

تهیونگ:
— «خب.»

در باز شد.

جونگ‌کوک وارد شد.

همه ساکت شدن.

جونگ‌کوک نشست و گفت:

— «شروع کنیم.»

چند دقیقه اول جلسه کاملاً عادی پیش رفت.

تا اینکه جونگ‌کوک یکی از برگه‌ها رو برداشت.

— «این گزارش کی نوشته شده؟»

یکی از کارمندها گفت:

— «من، رئیس.»

جونگ‌کوک سر تکون داد.

— «خوبه.»

تهیونگ زیر لب گفت:

— «بالاخره یکی تعریف گرفت.»

جونگ‌کوک سرش رو بلند کرد.

— «چیزی گفتی؟»

تهیونگ خیلی جدی:
— «گفتم گزارش خوبه.»

یکی از کارمندها لبش رو گاز گرفت تا نخنده.

جونگ‌کوک ادامه داد:

— «تهیونگ، بخش طراحی این گزارش رو تو انجام دادی؟»

— «بله.»

— «چرا این قسمت این‌طوریه؟»

تهیونگ برگه رو نگاه کرد.

— «چون به نظرم بهتره.»

— «به نظرت؟»

— «بله.»

— «اینجا شرکت منه، نه نظرخواهی.»

تهیونگ چند لحظه ساکت شد.

بعد گفت:

— «ولی اگه همیشه فقط نظر شما اجرا بشه، چرا منو استخدام کردین؟»

اتاق یک‌دفعه ساکت شد.

همه به تهیونگ نگاه کردن.

جونگ‌کوک هم چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد برگه رو دوباره نگاه کرد.

— «توضیح بده چرا این طراحی رو انتخاب کردی.»

تهیونگ شروع کرد به توضیح دادن.

این بار جونگ‌کوک وسط حرفش نپرید.

حتی چند سؤال دقیق هم پرسید.

وقتی توضیحات تموم شد، جونگ‌کوک گفت:

— «قابل قبوله.»

تهیونگ لبخند زد.

— «یعنی خوبه؟»

— «گفتم قابل قبوله.»

— «پس خوبه.»

— «نه لزوماً.»

تهیونگ آه کشید.

— «شما حتی موقع تعریف کردن هم غر می‌زنین.»

چند نفر خندیدن.

جونگ‌کوک نگاهشون کرد.

سکوت.

بعد دوباره رو به تهیونگ کرد:

— «ولی ایده‌ات خوب بود.»

تهیونگ برای اولین بار واقعاً ساکت شد.

— «...ممنون.»

جونگ‌کوک پرونده رو بست.

— «خواهش می‌کنم.»

جلسه تموم شد.

همین که همه بیرون رفتن، یکی از همکارها کنار تهیونگ اومد و با هیجان گفت:

— «تو اولین نفری هستی که رئیس بهش مستقیم گفت ایده‌اش خوبه!»

تهیونگ خندید.

— «جدی؟»

— «آره!»

تهیونگ به در دفتر رئیس نگاه کرد.

— «پس شاید اون‌قدرها هم بداخلاق نباشه.»

در همان لحظه، صدای جونگ‌کوک از داخل دفتر آمد:

— «تهیونگ!»

تهیونگ:
— «جانم؟»

— «اون پرونده‌ای که روی میزم گذاشتی، اشتباهه.»

تهیونگ چشم‌هاش رو بست.

— «دیدی؟ پس بداخلاقه.»

صدای خنده‌ی همکارها توی راهرو پیچید. 😂
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط