پارت 31
*فردا صبح ، توی پایگاه بودم و موقع استراحت بود *
امیلی: هی آدم لوت کجاست ؟
*همینطور که درحال کوک کردن گیتارش بود گفت *
آدم : نمیدونم امروز ندیدمش
لوت : امییییی !
*با فریاد لوت آدم ناخواسته یکی از سیم های گیتارش رو پاره کرد *
آدم : فاک ... لوت چته ؟
*لوت دوید سمتم *
لوت : یه خبر شکه کننده دارم ... کاترین از مقام توی ارتش بودن برکنار شده
*شکه شدم *
امیلی: چی ! ... آخه برای چی ؟
لوت : خودش که میگفت استعفا داده اما مطمئنم دروغ میگه
*این خبر خیلی برام عجیب بود ، کاترین خیلی به اینکه توی ارتشه افتخار میکرد پس اینکه بدون هیچ دلیلی استعفا داده باشه با عقل جور درنمیاد ولی امکان نداشت عزرائیل دوست دختر خودش رو از مقام برکنار کنه *
لوت : امیلی ... امی ...
*از افکارم دراومدم *
لوت : امی چیشد یهو ؟
امیلی : هیچی .. من باید به یه کاری رسیدگی کنم
*سریع رفتم دفتر عزرائیل و بدون در زدن وارد شدم *
امیلی: این درسته که کاترین از مقامش برکنار شده ؟
*عزرائیل نگاهش رو از برگه ها گرفت و بهم نگاه کرد *
عزرائیل : صدای در زدنت رو نشنیدم
*به میزش نزدیک شده *
امیلی : میشه بگی قضیه چیه ؟
*از جاش بلند شد و رو به روم وایستاد *
عزرائیل: چه فرقی برای تو میکنه ... به هرحال یه رقیب رو کنار زدی و باید خوشحال باشی
امیلی : درسته خوشحالم و انکارش نمیکنم اما حس میکنم این قضیه به من مربوطه ...
عزرائیل: کاترین به سرا گزارش داده بود که ما بجز رابطه ی کاری باهم رابطه ی شخصی هم داریم
*چشم هام گشاد شد *
عزرائیل: نگران نباش من به سرا گفتم که کاترین بهم گفته که عاشقمه و من چون علاقه ای بهش نداشتم رد ش کردم و کاترین از روی لج برام پاپوش درست کرده ... با کاترین هم حرف زدم و جایگاهش رو بهش یادآوری کردم
*سرم رو پایین انداختم ، چونه م رو گرفت و سرم رو بالا آورد *
عزرائیل: اتفاق خاصی نیوفتاده و همه چی حل شده پس دیگه اخم نکن
*لبخند مصنوعی زدم *
عزرائیل: برو به تمریناتت برس و طوری باش که انگار اتفاقی نیوفتاده
امیلی : ....
*از دفترش رفتم بیرون *
امیلی: هی آدم لوت کجاست ؟
*همینطور که درحال کوک کردن گیتارش بود گفت *
آدم : نمیدونم امروز ندیدمش
لوت : امییییی !
*با فریاد لوت آدم ناخواسته یکی از سیم های گیتارش رو پاره کرد *
آدم : فاک ... لوت چته ؟
*لوت دوید سمتم *
لوت : یه خبر شکه کننده دارم ... کاترین از مقام توی ارتش بودن برکنار شده
*شکه شدم *
امیلی: چی ! ... آخه برای چی ؟
لوت : خودش که میگفت استعفا داده اما مطمئنم دروغ میگه
*این خبر خیلی برام عجیب بود ، کاترین خیلی به اینکه توی ارتشه افتخار میکرد پس اینکه بدون هیچ دلیلی استعفا داده باشه با عقل جور درنمیاد ولی امکان نداشت عزرائیل دوست دختر خودش رو از مقام برکنار کنه *
لوت : امیلی ... امی ...
*از افکارم دراومدم *
لوت : امی چیشد یهو ؟
امیلی : هیچی .. من باید به یه کاری رسیدگی کنم
*سریع رفتم دفتر عزرائیل و بدون در زدن وارد شدم *
امیلی: این درسته که کاترین از مقامش برکنار شده ؟
*عزرائیل نگاهش رو از برگه ها گرفت و بهم نگاه کرد *
عزرائیل : صدای در زدنت رو نشنیدم
*به میزش نزدیک شده *
امیلی : میشه بگی قضیه چیه ؟
*از جاش بلند شد و رو به روم وایستاد *
عزرائیل: چه فرقی برای تو میکنه ... به هرحال یه رقیب رو کنار زدی و باید خوشحال باشی
امیلی : درسته خوشحالم و انکارش نمیکنم اما حس میکنم این قضیه به من مربوطه ...
عزرائیل: کاترین به سرا گزارش داده بود که ما بجز رابطه ی کاری باهم رابطه ی شخصی هم داریم
*چشم هام گشاد شد *
عزرائیل: نگران نباش من به سرا گفتم که کاترین بهم گفته که عاشقمه و من چون علاقه ای بهش نداشتم رد ش کردم و کاترین از روی لج برام پاپوش درست کرده ... با کاترین هم حرف زدم و جایگاهش رو بهش یادآوری کردم
*سرم رو پایین انداختم ، چونه م رو گرفت و سرم رو بالا آورد *
عزرائیل: اتفاق خاصی نیوفتاده و همه چی حل شده پس دیگه اخم نکن
*لبخند مصنوعی زدم *
عزرائیل: برو به تمریناتت برس و طوری باش که انگار اتفاقی نیوفتاده
امیلی : ....
*از دفترش رفتم بیرون *
- ۲۴.۴k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط