╭──────────────╮
╭──────────────╮
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه²
ادامه ویو میلانا:
با سردردِ وحشتناکی چشمامو باز کردم. همهچی دورِ سرم میچرخید. سعی کردم تکون بخورم که فهمیدم دست و پاهامو محکم بستن. لعنتی... نگاهی به دور و برم انداختم. یه اتاقِ بزرگ و شیک که سر تا پاش مشکی بود. هرچقدر نگاه میکردم، نمیفهمیدم کجام. تا اینکه صحنهی بیهوش شدنم مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشت.
سعی کردم طنابها رو باز کنم، ولی خیلی سفت بودن؛ فقط دستام زخم شد.
هوفف... عالیه! کم دیرم شده بود، حالا یه احمقِ دزد هم گیر آورده منو.
داد زدم:
- هوی! عوضیا! صدامو میشنوین؟ من یه وکیلم! روزگارِ همهتونو سیاه میکنم! ولم کنین!
تا اینکه درِ اتاق باز شد. یه مردِ قدبلند و چهارشونه تویِ چارچوبِ در ظاهر شد. (جون باباا)
بویِ عطرِ تلخش مثلِ پتک خورد توی صورتم. آروم و شمردهشمرده چند قدم جلو اومد. نورِ اتاق که روش افتاد، بالاخره تونستم صورتش رو ببینم: چشمایِ سبز و چند تا جایِ زخم روی صورتش... اصلاً اون آدم رو نمیشناختم.
- هوی عوضی! منو چرا آوردی اینجا؟
بیتوجه به داد و بیدادِ من، چند قدم جلوتر اومد و روی صندلیِ روبهروم نشست. با صدایِ بم و خشدارش گفت:
+ آوردمت اینجا تا یه معاملهای با هم بکنیم.
خندهی عصبیای کردم و گفتم:
- تو دهاتِ شما اینجوری معامله میکنن؟
+ وکیلم شو.
- چی؟ شوخیت گرفته؟ منو دزدیدی که وکیلت بشم؟ نمیتونستی مثلِ آدم بیای بگی؟
+ به عنوانِ کسی که الان جونش توی دستایِ منه، داری زیادی حرف میزنی. (صداش کاملاً سرد و خشک بود)
- مرگ که ترس نداره... تهش هممون میمیریم. تو هم هرچقدر میخوای مافیابازی دربیار، تهش خودت هم میمیری.
دستاشو مشت کرد و کوبوند روی دستهی صندلی:
+ تو هم همچین زندگیِ قشنگی نداری، چه از بچگیت، چه الانت.
حرفاش مثلِ پتک خورد تو سرم. با نیشخند گفتم:
- فعلاً که کارِ تو پیشِ من گیره.
+ به هر حال، از الان تو شریکِ منی.
- چ... چی؟ من کی قبول کردم؟
+ یکم هیجان برای زندگیِ یکنواختت نمیخوای؟
- من یه عمر برای عدالت تلاش نکردم که بشم وکیلِ یه مافیا.
+ هردومون خوب میدونیم که «عدالت» و «قانون» یکی نیستن.
- نه... قانون، عدالت رو میاره.
نیشخندی زد و گفت:
+ نه... قانون فقط کسایی رو که پولِ کافی داشته باشن، از عدالت نجات میده.(اوففف چی گفتممممم)
دلم میخواست جوابشو بدم، ولی چرا حرفاش انقدر منطقی بود؟ این که الان یه بیمارِ روانی حرفاش برام منطقی به نظر میرسید، فقط نشون میداد که خودمم یه پا روانیام.
- نمیخواد فلسفی حرف بزنی.
+ به اندازهی کافی برای عدالت جنگیدی. الان اگه طرفِ من باشی، عدالت رو زیر پا نذاشتی؛ چون رقیبهایِ من هم عدالت براشون معنیای نداره.
- چه جالب! یعنی باید بینِ بد و بدتر انتخاب کنم؟
+ تقریباً.
- اونوقت چرا من؟ قحطیِ وکیل اومده؟
از صندلیش بلند شد. با قدمهایِ آروم سمتم اومد، تا جایی که دقیقاً روبهروم ایستاد. کمی خم شد. دستشو پشتِ صندلی که بهش بسته شده بودم گذاشت و صندلی رو به عقب خم کرد. صورتش انقدر نزدیک بود که بویِ عطرِ تلخش باعث میشد گلوم بسوزه.
یهو دستشو برد سمتِ گردنم... نفس تویِ سینهام حبس شد. گردنبندِ قو رو توی دستش گرفت.
دستی بهش کشید و با صدایی که حالا آرومتر و ترسناکتر شده بود، گفت:
+ من کسی رو میخوام که مثلِ یک قو بهم وفادار باشه... و چه کسی بهتر از تو، اُدِت؟
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه²
ادامه ویو میلانا:
با سردردِ وحشتناکی چشمامو باز کردم. همهچی دورِ سرم میچرخید. سعی کردم تکون بخورم که فهمیدم دست و پاهامو محکم بستن. لعنتی... نگاهی به دور و برم انداختم. یه اتاقِ بزرگ و شیک که سر تا پاش مشکی بود. هرچقدر نگاه میکردم، نمیفهمیدم کجام. تا اینکه صحنهی بیهوش شدنم مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشت.
سعی کردم طنابها رو باز کنم، ولی خیلی سفت بودن؛ فقط دستام زخم شد.
هوفف... عالیه! کم دیرم شده بود، حالا یه احمقِ دزد هم گیر آورده منو.
داد زدم:
- هوی! عوضیا! صدامو میشنوین؟ من یه وکیلم! روزگارِ همهتونو سیاه میکنم! ولم کنین!
تا اینکه درِ اتاق باز شد. یه مردِ قدبلند و چهارشونه تویِ چارچوبِ در ظاهر شد. (جون باباا)
بویِ عطرِ تلخش مثلِ پتک خورد توی صورتم. آروم و شمردهشمرده چند قدم جلو اومد. نورِ اتاق که روش افتاد، بالاخره تونستم صورتش رو ببینم: چشمایِ سبز و چند تا جایِ زخم روی صورتش... اصلاً اون آدم رو نمیشناختم.
- هوی عوضی! منو چرا آوردی اینجا؟
بیتوجه به داد و بیدادِ من، چند قدم جلوتر اومد و روی صندلیِ روبهروم نشست. با صدایِ بم و خشدارش گفت:
+ آوردمت اینجا تا یه معاملهای با هم بکنیم.
خندهی عصبیای کردم و گفتم:
- تو دهاتِ شما اینجوری معامله میکنن؟
+ وکیلم شو.
- چی؟ شوخیت گرفته؟ منو دزدیدی که وکیلت بشم؟ نمیتونستی مثلِ آدم بیای بگی؟
+ به عنوانِ کسی که الان جونش توی دستایِ منه، داری زیادی حرف میزنی. (صداش کاملاً سرد و خشک بود)
- مرگ که ترس نداره... تهش هممون میمیریم. تو هم هرچقدر میخوای مافیابازی دربیار، تهش خودت هم میمیری.
دستاشو مشت کرد و کوبوند روی دستهی صندلی:
+ تو هم همچین زندگیِ قشنگی نداری، چه از بچگیت، چه الانت.
حرفاش مثلِ پتک خورد تو سرم. با نیشخند گفتم:
- فعلاً که کارِ تو پیشِ من گیره.
+ به هر حال، از الان تو شریکِ منی.
- چ... چی؟ من کی قبول کردم؟
+ یکم هیجان برای زندگیِ یکنواختت نمیخوای؟
- من یه عمر برای عدالت تلاش نکردم که بشم وکیلِ یه مافیا.
+ هردومون خوب میدونیم که «عدالت» و «قانون» یکی نیستن.
- نه... قانون، عدالت رو میاره.
نیشخندی زد و گفت:
+ نه... قانون فقط کسایی رو که پولِ کافی داشته باشن، از عدالت نجات میده.(اوففف چی گفتممممم)
دلم میخواست جوابشو بدم، ولی چرا حرفاش انقدر منطقی بود؟ این که الان یه بیمارِ روانی حرفاش برام منطقی به نظر میرسید، فقط نشون میداد که خودمم یه پا روانیام.
- نمیخواد فلسفی حرف بزنی.
+ به اندازهی کافی برای عدالت جنگیدی. الان اگه طرفِ من باشی، عدالت رو زیر پا نذاشتی؛ چون رقیبهایِ من هم عدالت براشون معنیای نداره.
- چه جالب! یعنی باید بینِ بد و بدتر انتخاب کنم؟
+ تقریباً.
- اونوقت چرا من؟ قحطیِ وکیل اومده؟
از صندلیش بلند شد. با قدمهایِ آروم سمتم اومد، تا جایی که دقیقاً روبهروم ایستاد. کمی خم شد. دستشو پشتِ صندلی که بهش بسته شده بودم گذاشت و صندلی رو به عقب خم کرد. صورتش انقدر نزدیک بود که بویِ عطرِ تلخش باعث میشد گلوم بسوزه.
یهو دستشو برد سمتِ گردنم... نفس تویِ سینهام حبس شد. گردنبندِ قو رو توی دستش گرفت.
دستی بهش کشید و با صدایی که حالا آرومتر و ترسناکتر شده بود، گفت:
+ من کسی رو میخوام که مثلِ یک قو بهم وفادار باشه... و چه کسی بهتر از تو، اُدِت؟
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
- ۴۷۰
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط