یادش بخیر، به بهانه ی خانه تکانی همه دور هم جمع میشدیم...

یادش بخیر، به بهانه ی خانه تکانی همه دور هم جمع میشدیم...
یادش بخیر ، به بهانه ی خانه تکانی یک دل سیر میخندیدیم ... 
یادش بخیر ، به بهانه ی خانه تکانی دلهایمان نیز از کینه و کدورت پاک میشد ...
این روزها عجیب دلتنگ شده ام ... 
برای آن فرشی که وسط حیاط خانه مادربزرگ پهن میکردیم ویک کاسه در دست میگرفتم و به بهانه ی شستن فرش دوزانو بر روی فرش خیس شده و پراز کف مینشستم و در جهت خواب فرش کاسه را هل میدادم...
ویادش بخیر آب بازی آخر فر ش شستن با بچه ها و بزرگترها 
حتی یادش بخیر فریاد های مادر ... سرما میخوری بچه... من برات لباس نیاوردم!
وقتی ماشین قالی شویی از جلوی خانه مان رد میشود اصلا چقدر دلم می خواهد دوباره سرما بخورم! اما فرش ها را خودمان در کنار فامیل هایمان با یک دنیا شادی بشوریم... لااقل فرش های مادربزرگ را !
وقتی که دیگر بجای جمع شدن ها در کنار یکدیگر برای خانه تکانی خانه ی مادربزرگ سراغ کارگر می روند نمیدانم آن نگاه غمگین مادربزرگ را کدام کارگر می تواند بتکاند ... آن دل خسته ی پدربزرگ را چه کسی می تواند گردگیری کند !
دلم تنگ شده است ،اندکی برای تمام مادربزرگ ها و پدربزرگ هایی که دیگر در کنار ما نیستند 
و بیشتر برای آن ها که هستند اما دلشان از غم دوری نالان است.
"بگذار بهتر بگویم دلم یک شادی تکانی می خواهد"....
دیدگاه ها (۲۸)

💙🧵🩵🪡شاید اینجا همان جاییست که باید بارها برایش می‌مردیمهمان ...

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

#حکایت_قدیمی 🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طنابروزی روزگاری...

یکی از چیزهایی که باید در آن بشدت دقت داشت، لقمه‌ست. اگه می‌...

عاشقانه های شبنم

💙دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌...

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزی...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

قسمتی از سفرم به کردستان

😞 لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه، بین ساعت ۷ تا ۷:۱۵ صبح ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط