{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزیتا دغلاوی‌ نژاد

در قلبِ یک جنگلِ سبز و پُر از درخت، سنجاب کوچولویی به نام «فندق» زندگی می‌کرد. فندق، برعکسِ بقیه سنجاب‌ها، همیشه دنبالِ بزرگ‌ترین، درخشان‌ترین و عجیب‌ترین چیزها بود. او هر روز با خودش می‌گفت: «اگر من زیباترین لانه و بیشترین گردو را داشته باشم، خوشحال‌ترین سنجابِ دنیا می‌شوم!»
یک روز صبح، فندق در میانِ شاخه‌ها، یک «گردویِ طلایی» پیدا کرد. با خودش فکر کرد: «حتماً این گردو جادویی است! اگر آن را داشته باشم، دیگر هیچ‌چیز در دنیا کم نخواهم داشت.» فندق با سختیِ زیاد، گردویِ طلایی را به لانه‌اش برد. اما وقتی به خانه رسید، دید لانه‌اش برای این گردویِ بزرگ، خیلی کوچک است.
او شروع کرد به ساختنِ یک لانه‌ی جدید و بزرگ‌تر؛ آن‌قدر بزرگ که دیگر وقتی برای بازی با دوستانش نداشت. بعد با خودش گفت: «حالا که خانه بزرگ است، باید آن را با وسایلِ گران‌قیمت پر کنم!» او شروع کرد به جمع کردنِ سنگ‌های براق و پرهای رنگی. آن‌قدر سرگرمِ جمع کردن شد که یادش رفت به جویبارِ خنک برود، با دوستانش مسابقه بدهد یا زیرِ آفتابِ گرمِ صبحگاهی بدود.
یک شب که فندق در میانِ وسایلِ زیادش احساسِ تنهایی می‌کرد، صدایِ خنده‌یِ سنجاب‌هایِ دیگر را شنید که در حیاطِ جنگل با هم بازی می‌کردند. او به گردویِ طلایی و وسایلِ براقش نگاه کرد. آن‌ها نه می‌توانستند با او حرف بزنند، نه می‌توانستند با او بدوند و نه می‌توانستند خوشحالش کنند.
آن‌وقت فندق فهمید که «قناعت» یعنی همین؛ یعنی شاد بودن با داشته‌های ساده اما ارزشمند، مثلِ دوستی، سلامتی و یک خانه‌ی گرم، نه غرق شدن در چیزهایِ اضافه که فقط وقتِ آدم را می‌گیرند.
فندق فردای آن روز، گردویِ طلایی را به رودخانه سپرد. او به لانه‌ی کوچک و دنجِ خودش برگشت، به دوستانش پیوست و فهمید که خوشبختی، تویِ ظرفِ بزرگِ طلا نیست، بلکه تویِ قلبی است که از داشته‌هایِ واقعی‌اش راضی است.

#داستان_کودکانه
#قناعت
#تربیت_فرزند
#آموزش_اخلاق
#سنجاب_کوچولو
#مهارت‌های_زندگی
#قصه_شب
#رشد_شخصیت
#خوشبختی
#شکرگزاری
#داستان_آموزنده
#ادبیات_کودک
#پرورش_خلاقیت
#روانشناسی_کودک
#داستان_کوتاه
#رزیتا_دغلاوی_نژاد
دیدگاه ها (۰)

داستان کودکانه «ماجراجویی در جنگلِ کلمات» به نویسندگی رزیتا ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۰‌در شب قبل از مهما...

آدم یک وقت هایی خودش را برای همیشه جا می گذارد!نیمکت های چوب...

پارت۲

داستان کودکانه «آرش و قصرِ خنده‌هایِ گمشده» به نویسندگی رزیت...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۲: سکوتِ سردِ پاریسهواپیمای اختص...

از کتاب «سقوط» آلبر کامو:ژان باتیست کلامانس، مردی بود که همه...

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۷منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط