p15
ویو راوی:
همه داشتن گریه میکردن و هیونجینم همینطوری بغلت کرده بود و داشت گریه و التماست میکرد و از دستش داشت کلی خون میومد
چان:هیو هق هیونج هق هیونجینننن داره هق ازت هق خون زیاد هق می هق میره هق میمیری هق*گریه
هیونجین:مهم نیسسسسس*گریه
هان:*داشت گریه میکرد* عه عهه هیونجین هیونجین حرفات جواب داد دستش تکون خورددددد*ذوق
هیونجین:*انقد گریه کرده بود چشاش پف کرده بود*هوم چی؟
چانگبین:یکی پرستار خبر کنهههه پرستارررر
پرستار 1:برین کنار دکتر بیاد بیرون منتظر باشید
فلیکس:چشم چشم بریم
هیونجین:*دستاتو محکم گرفته بود ولی نمیکرد* من هق جایی هق نمیرم هق باید پیشش بمونم*گریه
پرستار 2:آقا اقااااا حالتون خوبه ازش داره خون میرهههه یکی تخت بیارههه
هیونجین:ا.تتت ا.تتت نه من اینجاممم*بیحال
پرستار 3:بلندش کنین داره خون از دست میده باید جلوشو بگیریم
هیونجین:*از حال رفت*
.............
جونگین:هیونجین کوش؟
هان:الان میاد بی... عهههه چیشدهههه
پرستار2:داره خون از دست میده باید سریع جلوشو بگیریم
فلیکس:خوب میشه؟*نگران
پرستار3:بله فقط ممکنه به خون نیاز نیاز داشته باشیم
لینو:ممنونم ممنون
سونگمین:ا.ت خوبه دی.. گه نه؟*نگران
لینو:*بغلش کرد* آره خوبه بهترم میشه
..............
ویو نیم ساعت بعد:
دکتر:تبریک میگم
بقیه:چیشدههههه
دکتر:به هوش اومد حرفای اون پسر... حتما آدم مهمی واسش بوده که حاضر شده بخاطرش بیدار شه*لبخند
چان:معلومه که براش مهمه*لبخند
دکتر:البته ما متوجه شدیم که اولش که شما داشتین باهاش حرف میزدین همش داشته تلاش میکرده بیدار شه ولی نتونسته بعد اینکه اون پسر اومد یهو باعث شد بتونه پاشه
بقیه:واقعاااا؟
دکتر:بله
بقیه:*لبخند* ممنونیم*تعظیم
دکتر:خواهش میکنم کار خودتون بود*تعظیم
.............
ویو یک ساعت بعد:
هان:ا.تتتتت دخترررر
لینو:خوبی؟
سونگمین:اخیششش بیدار شدی
ا.ت:*خنده* آره خوبم مرسی
فلیکس:نمیدونی چقد نگرانت بودیم
چانگبین:آره ما 5 روزه اینجاییم
ا.ت:واقعا؟؟
جونگین:پس چییییی نابود شدیم بخدا
ا.ت:*خنده
چان:خداروشکر که خوبی*لبخند
سونگمین:آرهههه
ا.ت:راستی هیونجین کوش؟
فلیکس:خب راستش دکتر که اومد گف امیدی نیست اون غش کرد بعد که به هوش اومد دکتر گف که اگه باهات حرف بزنیم به هوش میای اونم سرمو از دستش کند و دویید پیشت و کلیییی باهات حرف زد و در اصل اون باعث شد خوب شی و بعدش از حال رفت
ا.ت:چیییی کجاسسسس
چان:تورو جدت بشین دارن بهش خون میدن حالش خوبه
.............
ویو 4 ساعت بعد:
(ساعت 1 شب بود و همه خواب بودن و تو بیدار بودی)
هیونجین:ا.تتتت*آروم
ا.ت:هیونننن بیا بغلممم خوبییی؟*آروم
هیونجین:آره خوشگلم تو خوبی؟
ا.ت:معلومهههه
ادامه داره..
همه داشتن گریه میکردن و هیونجینم همینطوری بغلت کرده بود و داشت گریه و التماست میکرد و از دستش داشت کلی خون میومد
چان:هیو هق هیونج هق هیونجینننن داره هق ازت هق خون زیاد هق می هق میره هق میمیری هق*گریه
هیونجین:مهم نیسسسسس*گریه
هان:*داشت گریه میکرد* عه عهه هیونجین هیونجین حرفات جواب داد دستش تکون خورددددد*ذوق
هیونجین:*انقد گریه کرده بود چشاش پف کرده بود*هوم چی؟
چانگبین:یکی پرستار خبر کنهههه پرستارررر
پرستار 1:برین کنار دکتر بیاد بیرون منتظر باشید
فلیکس:چشم چشم بریم
هیونجین:*دستاتو محکم گرفته بود ولی نمیکرد* من هق جایی هق نمیرم هق باید پیشش بمونم*گریه
پرستار 2:آقا اقااااا حالتون خوبه ازش داره خون میرهههه یکی تخت بیارههه
هیونجین:ا.تتت ا.تتت نه من اینجاممم*بیحال
پرستار 3:بلندش کنین داره خون از دست میده باید جلوشو بگیریم
هیونجین:*از حال رفت*
.............
جونگین:هیونجین کوش؟
هان:الان میاد بی... عهههه چیشدهههه
پرستار2:داره خون از دست میده باید سریع جلوشو بگیریم
فلیکس:خوب میشه؟*نگران
پرستار3:بله فقط ممکنه به خون نیاز نیاز داشته باشیم
لینو:ممنونم ممنون
سونگمین:ا.ت خوبه دی.. گه نه؟*نگران
لینو:*بغلش کرد* آره خوبه بهترم میشه
..............
ویو نیم ساعت بعد:
دکتر:تبریک میگم
بقیه:چیشدههههه
دکتر:به هوش اومد حرفای اون پسر... حتما آدم مهمی واسش بوده که حاضر شده بخاطرش بیدار شه*لبخند
چان:معلومه که براش مهمه*لبخند
دکتر:البته ما متوجه شدیم که اولش که شما داشتین باهاش حرف میزدین همش داشته تلاش میکرده بیدار شه ولی نتونسته بعد اینکه اون پسر اومد یهو باعث شد بتونه پاشه
بقیه:واقعاااا؟
دکتر:بله
بقیه:*لبخند* ممنونیم*تعظیم
دکتر:خواهش میکنم کار خودتون بود*تعظیم
.............
ویو یک ساعت بعد:
هان:ا.تتتتت دخترررر
لینو:خوبی؟
سونگمین:اخیششش بیدار شدی
ا.ت:*خنده* آره خوبم مرسی
فلیکس:نمیدونی چقد نگرانت بودیم
چانگبین:آره ما 5 روزه اینجاییم
ا.ت:واقعا؟؟
جونگین:پس چییییی نابود شدیم بخدا
ا.ت:*خنده
چان:خداروشکر که خوبی*لبخند
سونگمین:آرهههه
ا.ت:راستی هیونجین کوش؟
فلیکس:خب راستش دکتر که اومد گف امیدی نیست اون غش کرد بعد که به هوش اومد دکتر گف که اگه باهات حرف بزنیم به هوش میای اونم سرمو از دستش کند و دویید پیشت و کلیییی باهات حرف زد و در اصل اون باعث شد خوب شی و بعدش از حال رفت
ا.ت:چیییی کجاسسسس
چان:تورو جدت بشین دارن بهش خون میدن حالش خوبه
.............
ویو 4 ساعت بعد:
(ساعت 1 شب بود و همه خواب بودن و تو بیدار بودی)
هیونجین:ا.تتتت*آروم
ا.ت:هیونننن بیا بغلممم خوبییی؟*آروم
هیونجین:آره خوشگلم تو خوبی؟
ا.ت:معلومهههه
ادامه داره..
- ۲.۹k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط