پارت سوم
پارت سوم
ویو صبح:
ا/ت با صدای آلارم گوشیش بیدار شد(همون روتین قبلی)صبحونه رو چید رو میز
ویو جونکوک چشمام رو باز کردم دیدم ا/ت پیشم نیست رفتم سرویس کارهام رو انجام دادم رفتم آشپز خونه.
-سلام عشقم
+سلام (با لبخند و بدون ناراحتی و عصبانیت)
ویو نویسنده:
جونکوک رفت آشپزخونه و میزی که از دیشب مونده بود رو دید تا خواست چیزی بگه ا/ت غذا ها رو برداشت و ریخت تو شطل آشغال
جونکوک ابرو هاشو برد بالا گفت:
-ا/ت .... چرا میریزیشون دور؟؟؟(با تعجب)
+دیگه مهم نیست عزیزم.. اونا دیگه فاسد شدن(با کمی لبخند کمرنگ)
جونکوک که به رفتار ا/ت شک کرده بود ولی بیخیالش شد و نشست سر میز و باهم صبحونه خوردن و جونکوک لباساشو پوشید و رفت دم در.ا/ت بغلش کرد و از هم خداحافظی کردن و ا/ت در رو بست.
ویو ا/ت:
شاید من زیادی فکر کردم.شاید فقط زیادی خسته بود و خوابش میومد.... آره آره(لبخند زد)
ویو نویسنده:
ا/ت بازم روزش رو باگوشی،آشپزی،خواب،خونه تمیز کردن سپری کرد و اتفاق دیشب رو کاملا فراموش کرد (ا/ت خونه دار بود و شغلی نداشت.) امروز هم جونکوک ساعت ۱۲ اومد خونه.
+سلام جونکوک(با لبخند)
-سلام(سرد و بی حوصله)
وهمینجوری رفت تو اتاق و خوابید.
اما فقط اون دو روز نبود،۵ روز بود که جونکوک و ا/ت باهم حرف نزده بودن(نه به خاطر قهر،چون جونکوک ۵ روز بود که صبح میرفت و شب برمیگشت و بدون هیچی میرفت و میخوابید)
ا/ت دیگه خیلی از دست جونکوک عصبانی و ناراحت بود.
ا/ت اون شب ساعت ۳ بود که خوابید.
پایان پارت سوم🤗
ویو صبح:
ا/ت با صدای آلارم گوشیش بیدار شد(همون روتین قبلی)صبحونه رو چید رو میز
ویو جونکوک چشمام رو باز کردم دیدم ا/ت پیشم نیست رفتم سرویس کارهام رو انجام دادم رفتم آشپز خونه.
-سلام عشقم
+سلام (با لبخند و بدون ناراحتی و عصبانیت)
ویو نویسنده:
جونکوک رفت آشپزخونه و میزی که از دیشب مونده بود رو دید تا خواست چیزی بگه ا/ت غذا ها رو برداشت و ریخت تو شطل آشغال
جونکوک ابرو هاشو برد بالا گفت:
-ا/ت .... چرا میریزیشون دور؟؟؟(با تعجب)
+دیگه مهم نیست عزیزم.. اونا دیگه فاسد شدن(با کمی لبخند کمرنگ)
جونکوک که به رفتار ا/ت شک کرده بود ولی بیخیالش شد و نشست سر میز و باهم صبحونه خوردن و جونکوک لباساشو پوشید و رفت دم در.ا/ت بغلش کرد و از هم خداحافظی کردن و ا/ت در رو بست.
ویو ا/ت:
شاید من زیادی فکر کردم.شاید فقط زیادی خسته بود و خوابش میومد.... آره آره(لبخند زد)
ویو نویسنده:
ا/ت بازم روزش رو باگوشی،آشپزی،خواب،خونه تمیز کردن سپری کرد و اتفاق دیشب رو کاملا فراموش کرد (ا/ت خونه دار بود و شغلی نداشت.) امروز هم جونکوک ساعت ۱۲ اومد خونه.
+سلام جونکوک(با لبخند)
-سلام(سرد و بی حوصله)
وهمینجوری رفت تو اتاق و خوابید.
اما فقط اون دو روز نبود،۵ روز بود که جونکوک و ا/ت باهم حرف نزده بودن(نه به خاطر قهر،چون جونکوک ۵ روز بود که صبح میرفت و شب برمیگشت و بدون هیچی میرفت و میخوابید)
ا/ت دیگه خیلی از دست جونکوک عصبانی و ناراحت بود.
ا/ت اون شب ساعت ۳ بود که خوابید.
پایان پارت سوم🤗
- ۱۰۴
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط