هیاهوی غریب و مُبهمی پیچیده در جانم
هیاهوی غریب و مُبهمی پیچیده در جانم
پُرم از حسّ ِ دلگیری که نامش را نمی دانم
تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم
بزن نی باز غوغا کن ، بزن دَف شور برپا کن
به هر سوزی بگریانم به هر سازی برقصانم
ببین آیینه وار از حسّ ِ تصویر تو لبریزم
تو آرامی من آرامم ، پریشانی پریشانم!
اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم
پُرم از حسّ ِ دلگیری که نامش را نمی دانم
تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم
بزن نی باز غوغا کن ، بزن دَف شور برپا کن
به هر سوزی بگریانم به هر سازی برقصانم
ببین آیینه وار از حسّ ِ تصویر تو لبریزم
تو آرامی من آرامم ، پریشانی پریشانم!
اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم
- ۵۴۳
- ۱۲ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط