ای شوق پابرهنه که نامت مسافر است
ای شوق پابرهنه که نامت مسافر است
این تاول است در کف پا یا جواهر است
راهی شدی بسمت رسیدن به اصل خویش
دور از نگاه شهر که فکر ظواهر است
دلهای شست وشوشده و پاک بیشمار
چشمی که ترنگشته دراین جاده نادراست
سیراست گرچه چشم ودلت ازکرامتش
در این مسیر سفره ی افطار حاضر است
وقتی که در نگاه تو مقصدحرم شود
پاگیرجاده می شودآن دل که عابراست
با آب و تاب سینه زنان گرم قل قل است
کتری آب جوش که در اصل شاعر است
فنجان لب طلا پر و خالی که می شود
هر بار گفته ام نکند چای آخر است
این تاول است در کف پا یا جواهر است
راهی شدی بسمت رسیدن به اصل خویش
دور از نگاه شهر که فکر ظواهر است
دلهای شست وشوشده و پاک بیشمار
چشمی که ترنگشته دراین جاده نادراست
سیراست گرچه چشم ودلت ازکرامتش
در این مسیر سفره ی افطار حاضر است
وقتی که در نگاه تو مقصدحرم شود
پاگیرجاده می شودآن دل که عابراست
با آب و تاب سینه زنان گرم قل قل است
کتری آب جوش که در اصل شاعر است
فنجان لب طلا پر و خالی که می شود
هر بار گفته ام نکند چای آخر است
- ۷۴۴
- ۰۳ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط