بگذار مردم بگویند دیوانه است. یک روز چند اسکناس تا نخورده

بگذار مردم بگویند دیوانه است. یک روز چند اسکناس تا نخورده بر می دارم می گذارم کف دست یک مرد دوره گرد تا بیاید دم در خانه ی قدیمی کودکی هایت، اسفند دور سرت بچرخاند و برگردد. خودم هم از دور ورد می خوانم و فوت می کنم به سمت آسمانت. دست من نیست. اصلاً تو بگو خرافاتی. من می گویم عاقبت چشم می خوری با این همه قشنگی. تو زیبایی، اما نه از آن زیبایی هایی که آدم بخواهد مثلاً عکس تو زمینه ی موبایلش باشد یا صفحه ی اصلی لپ تاپش. این ها برای نگه داشتن تو خیلی کوچک اند. تو درست در مرکز قلب من ثبت شده ای، اینجا. تو زیبایی. تو به اندازه ی گرمایی که در هر سلام گفتنت، به اندازه ی شیرینی لبخندی که همیشه با خودت داری و به اندازه ی آن همه مهربانی که جا سازی کرده ای در چشم هایت، قشنگ جلوه می کنی، خیلی قشنگ...
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های شبنم

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

### **پارت چهارم: اعتراف زیر باران**نگاهت میان چشم‌های خیره ...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

تو نمی‌خواهی عزیزت بشوم، زور که نیستیا نگاهم بکنی، چشم تو مج...

پارت: 12 (بخش5) **زاویه دید: هیزل*زین دستش را توی جیبش کرد، ...

بچه که بودم خیلی لواشک آلو دوست داشتم، برای همین تابستون که ...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

«تولدت مبارک عزیزترینم. دلم می‌خواست امروز به جای نوشتن این ...

«تولدت مبارک عزیزترینم. دلم می‌خواست امروز به جای نوشتن این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط