{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آینه 52

#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 52:
"نیمه شب، فئودور"
ساعت دقیقا دو بود..
قرصاشو بهش دادم و پتو رو روش انداختم
+ خب پس.. تو بخواب.. من باید برم جایی و زود برمیگردم
نگاه خسته ای بهم انداخت و چشماشو بست
نیشخند یواشکی ای زدم و لباسامو پوشیدم تا برم بیرون
نگاه اخری از گوشه چشمم به دازای انداختم و درو پشت سرم بستم
همونطور که از پله ها پایین میرفتم، یقه پیرهنمو هم مرتب کردم تا رسیدم به اون اتاق
اتاق C-23.. یا اونطور که من اسمشو میذاشتم، کابوس هر کسی
درو باز کردم و از توی اون فضای تاریک بهش خیره شدم
همونطور که خواسته بودم، دستاشو به دو طرف اتاق بسته بودن و یه کتک مفصل مهمونش کرده بودن.. طوریکه اون روپوش احمقانه سفیدش با لکه های خون رنگی شده بود..
رفتم نزدیکتر و به نگهبان داخل اتاقش اشاره کردم تا جلوی در وایسته
از موهاش گرفتم و سرشو بالا اوردم
از صحنه ای که دیدم ناخوداگاه خندم گرفت
از گوشه پیشونیش تا زیر چونه اش، همه با رنگی که عاشقش بودم پوشیده شده بود
سرشو بالاتر گرفتم
+ خب خب چویا.. فکر اینجاشو نمیکردی نه؟
خون توی دهنشو روی لباسم تف کرد
- برو به جهنم، فئودور
+ تچ.. واقعا؟
خندیدم و یه مشت محکم تقدیم صورتش کردم
شروع کرد به سرفه کردن که از گلوش چسبیدمش
+ خب.. هنوزم حرفی داری؟
با صدای گرفته و خفه ای شروع به حرف زدن کرد
- دازای.. هیچوقت.. قرار نیست مال.. تو بشه..
فشار محکمی به گلوش دادم و ولش کردم
همونطور که به سرفه افتاده بود، دستی لابلای موهام کشیدم و گفتم: از اول هم نمیخواستمش.. فکر کردی من واقعا عاشقشم؟ هه.. اون فقط یه بازیچه اس.. اگه اون ارث کوفتی رو نمیداشت، میخواستمش چیکار؟
- و.. واقعا.. انقد کثافتی.. که بخاطر پول.. اینکارو ک.. کردی..؟
سمتش برگشتم و دوباره از موهاش گرفتمش
+ تو هیچی نمیدونی ناکاهارا.. خود احمقشم نمیدونه.. اون ارث وحشتناکی بهش رسیده، غیر از اون میلیارد ها، شرکت گنده پدربزرگ لعنتیش هم هست.. تچچ.. اگه واست حتی وسوسه برانگیز هم نیست، خیلی احمقی
- گ.. گفتی.. خودش.. نمیدونه..؟
+ نه.. روزی که این خبر رسید، دازای خونه نبود.. ولی برای اینکه بتونم همه اون ارث و میراثو بنام خودم بزنم، یا باید از طرف خودش امضا بگیرم که این غیرممکنه.. و یا باید اونو تبدیل به یه ادم روان پریش کنم که کنترلی روی خودش نداره..
- پس.. از اول.. نقشه‌ت روانی کردن اون بود..؟
با نیشخندی که زدم، خودش جوابو فهمید
سرشو پایین انداخت
- اونی که روانیه.. تویی فئودور.. فقط تو
خندم گرفت.. ولی چیزی نگفتم
رومو برگردوندم تا برم که..
چویا: ولی یچیزو میدونی..؟
سرمو چرخوندم و بهش نگاه کردم
ادامه داد: اون ارث.. نه به تو میرسه.. نه هیچکس دیگه ای.. غیر دازای..
+ تچچ.. اونوقت چطور..؟
خندید و سرشو بالا اورد
- من و تو، همینجا میمیریم.. و دازای از این جهنم فرار میکنه
+ هه.. خوش خیالی.. اون الان منو به شکل تو میبینه احمق..
ابروشو بالا داد
- مطمئنی..؟
از این حرفش، ناخوداگاه مردد شدم
غیر از اون، کم کم حس میکردم بوی عجیبی داره میاد..!
به چویا نزدیکتر شدم و با اخم گفتم: چه زری داری میزنی؟؟
چشماشو گشاد کرد
- من و تو، بیا همین الان با هم بسوزیم
تازه فهمیدم
بویی که حس میکردم، بوی سوختگی بود!
یه نفر اتیش روشن کرده بود.. هرچند.. جای نگرانی ای نبود..
+ تچچ.. فکر کردی اینطوری میترسم؟ پس ضد حریق گذاشتم واسه چی؟
نیشخند زد
- مطمئنی کار میکنن؟
شوکه شدم..
اون اینجا بود.. دازای هم که..
+ امکان نداره
سریع برگشتم سمت در تا برم بیرون که اون نگهبان لعنتی یدفعه جلومو گرفت
چویا: اوه.. یادم رفت اینو بگم.. با برادرم ورلاین اشنا شو، فئودور..
دیدگاه ها (۲۸)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

[•] عمارت عشق [•] part: 9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

part:۸

بوسه اجبار پارت هشتم

ابلیس

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط