{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"من... نمیتونم بکشمت. "

"من... نمیتونم بکشمت. "
پارت چهار.

صدای خنده ی مرد تو اتاق پیچید.
خندهش برای دازای و چویا ازادهنده ترین چیزی بود که تو چند سال اخیر زندگیشون شنیده بودن.
چویا بیخیال جواب به دازای شد و به مرد نگاه کرد.
«این صدای ازاردهنده رو تموم کن و بگو ما الان برای چی اینجاییم!چی میخوای؟»
مرد هنوز خنده رو لباش بود.
«شما خیلی بهتر از چیزی هستین که فکر میکردم.»
اینبار دازای حرصش گرفت.
«میخوای تا صبح مارو بپیچونی؟جواب بده!»
مرد به چهار چوب در تکیه داد.
«انگار خیلی عجله داری که شریکتو بکشی.»
دازای و چویا خشکشون زد.
«چی؟»
همزمان گفتن.
مرد با چشمای بیروح و اون نیشخند ازار دهنده صاف ایستاد.
«درست شنیدی.من ازت میخوام اون هویج کوچولو رو بکشی.»
چویا اینبار دلیل عصبانیتش لغب مسخره ی همیشگیش نبود.
چویا:«من؟اینجا تنها کسی که میمیره تویی!»
دازای ولی اول ساکت موند.
بعد به مرد نگاه کرد و اروم گفت:
«واقعا؟اگه اینکارو بکنم ازاد میشم؟»
چویا میدونست دازای ازش متنفره... ولی در این حد؟
چشماش گرد شد.
به دازای نگاه کرد.
مرد خندید.
«اره.فقط میخوام ی نمایش کوتاه ببینم.بعدش ازادت میکنم.»
اشاره کرد که دازای بره پیشش.
دازای هم مقاومت نکرد.
کل مدت حتی به چویا نگاه هم نکرد، انگار اصلا مردن یا زنده موند چویا براش مهم نبود.
هرقدمی که دازای برمیداشت چویا رو مجبور میکرد عقب بکشه.
دازای نزدیک مرد ایستاد.
«خب؟»
مرد دستش رو پشتش برد و اسلحه‌ای که به کمربندش وصل بود رو دراورد.
به دازای داد.
«فقط با ی گلوله.»
و عقب رفت.
فاصله ی تقریبا زیادی از دازای گرفت.
البته نیشخند مسخره‌ش هنوز رو صورتش بود.
دازای نگاهی به اسلحه ی تو دستش کرد و بعد به چویا نگاه کرد.
مرد گفت:
«فقط ی نفر از اتاق خارج میشه.حتی اگه نکشیش هم با خروج اولین نفر از اتاق در به صورت خودکار بسته میشه و کل اتاق تو چند ثانیه پر از اب میشه و دیگری در هرصورت میمیره.»
دازای فقط گوش داد.
و بعد اروم اسلحه رو بالا گرفت.
البته دستش هنوز به هم وصل بود برای همین اسلحه رو دو دستی گرفته بود و سمت چویا نگهداشته بود.
چویا فقط زیر لب زمزمه کرد:
«د...دازای...»
فقط چند ثانیه گذشت.
دازای اروم نفسش رو بیرون داد.
حرف مرد دوباره تو ذهنش تکرار شد.
"فقط یک نفر از اتاق خارج میشه. "

___
پایان.
دیدگاه ها (۰)

معرفی میکنم: یکی از کراشای بنده🤠

ممنون از حمایتت عزیزم🩷

مرسی از حمایتت قشنگم🩷

القاب دازای: _بانداژ حروم کن _دراز _جون ترین مدیر اجرایی...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

[•] عمارت عشق [•] part: 16تو پشت بوم بودن. کتاب دست ایلا بود...

روباه کوچولوی من پارت بیست و نهم 😵꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا ...

بوسه ی اجبار پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط