{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم.

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم.

آفتاب گفت: چگونه؟

باد گفت آن پیرمرد را میبینی که کتی بر تن دارد؟ شرط میبندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می اورم.

آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت.
هرچه باد شدید تر میشد پیرمرد کت را محکم تر به خود می پیچید.

سرانجام باد تسلیم شد.

آفتاب از پس ابر بیرون امد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن دراورد.

در آن هنگام آفتاب به باد گفت دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است.

در مسیر زندگی گرمای مهربانی و تبسم از طوفان خشم و جنگ راه گشاتر است ...
دیدگاه ها (۱۰)

گاهی خدا درها رو میبنده و پنجره ها رو قفل می کنهزیباست اگه ف...

ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﺱ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺳﻬﺮﺍﺏ :ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،ﺁ...

****«بهترین متنی که تا حالا خوندم»*****روزی زنی با شوهرش غذا...

.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ داری..چیکار.......

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟با...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟با...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟با...

روزی باد به آفتاب گفت:من از تو قوی ترم، آفتاب گفت: چگونه...!...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترمآفتاب گفت: چگونه؟باد ...

***:روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگون...

....روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترمآفتاب گفت: چگونه؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط