{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی باد به آفتاب گفت:

روزی باد به آفتاب گفت:
من از تو قوی ترم. آفتاب گفت:
چگونه؟
باد گفت آن پیرمرد را می بینی که کتی بر تن دارد؟
شرط می بندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می آورم. آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادیه هولناک شروع به وزیدن گرفت.
هرچه باد شدیدتر می شد پیرمرد کت را محکمتر به خود می پیچید.
سرانجام باد تسلیم شد. آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن درآورد.
در آن هنگام آفتاب به باد گفت:
دوستی و محبت قوی تر از خشم و
اجبار است.
در مسیر زندگی گرمای مهربانی و
تبسم از طوفان خشم و جنگ
راه گشاتر است.
دیدگاه ها (۰)

ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ ...!ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ، ﭼﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﯽ ﻭ ﯾﺎ ﭼﻄﻮﺭ...

بلند شوبایست منتظر ناجی نباشقدرتمندترین دستی که توانایی بالا...

براي اينکه انسان کمال يابد،صدسال کم است.. ولی برای بدنامی او...

آدم‌ها، یک بار عمیقا عاشق می‌شوند، چون فقط یک بار نمی‌ترسند ...

part20

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت چه...

#تاج_و_طوفانپارت ۴۷: برگرد پیشمهوای شب سرد بود.حیاط پشتی قصر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط