{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان #این_شب_ماه_ندارد

رمان #این_شب_ماه_ندارد
part¹
صبح شده بود باد سردی به چویا خورد*
چویا:اهه،تازه داشت خوابم می‌برد یخ زدم
چویا پتو رو محکم تر از قبل روی صورتش کشید*
چویا:ل-ع-نتی،نمیتونم بخوابم
بلند میشه و دستاشو میشوره*
چویا:امروز کار زیاد دارم درد و نفرین
سعی میکنه صبحانه شو بخوره*
چویا:اوممم، پنکیک میخوامم
سعی میکنه درستش کنه ولی مدام خراب کاریمیکنه*
ذهن نویسنده:چویا و آشپزی؟؟؟*
شکلات میریزنه روی زمین*
چویا:ای وای،ر-ی-دم تو اون پنکیک که من بخوام درست کنم
دوباره تلاش میکنه درست کنه*
چویا:ایولااااا،درست شد
یکم ازش رو میخوره تا ببینم چه مزه ایه*
چویا:ایش،این چیهه؟چقدر تلخهه
از جاش بلند میشه و لباسشو عوض میکنه*
یه کاپشن میپوشه که سردش نشه*
چویا:وااایی،هوا چقدر سرده امروز
بلند میشه و یه شیرکاکائو داغ بر می داره*
چویا:هوای امروز واقعا شاهکار-
یهو به گوشی چویا زنگ میخوره*
چویا:کدوم س-گ-ی این وقت صبح زنگ میزنه؟
چویا گوشیو بر می داره*
دازای:سلاام چوویا،صبح بخیررر
چویا:ها؟،چت-ه؟
دازای:چیبی جونمم
چویا:حرف د-هن-ت رو نمی فهمی نه؟
دازای:کار خاصی دارم
چویا:کار خاص؟این وقت صبح!؟
دازای:فقط بیا به جایی که بهت میگم همین
چویا:من هیچ وقت درکت نمیکنم لعن-ت-ی
پایان پارت۱-✦
دیدگاه ها (۰)

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

رمان آخرین دیدار،پارت۱⭒،اومم بعد قرن ها میخوام رمان بزارمنکت...

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

رمان از امروز صبح تا فردا شب؛پارت۱چویا از خواب بیدار میشه و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط