رمان آخرین دیدار،پارت۱⭒،اومم بعد قرن ها میخوام رمان بزارم
رمان آخرین دیدار،پارت۱⭒،اومم بعد قرن ها میخوام رمان بزارم
نکته:تو این رمان چویا ۱۵ ساله و دازای ۱۸ ساله است*
صبح زود چویا با صدای تلفن بیدار میشه*
چویا:لعن.ت به این آدمای بی درک آخه کدوم ک...ص...خ...ل.ی این وقت صبح مزاحم میشه
چویا گوشی رو میگیره*
چویا:هوییییی،نمیدونی نباید این وقت صبح مزاحم شی؟
دازای:آروم باش کوتوله،فقط چند لحظه کار داشتم
چویا:بار آخرت باشه به من میگی کوتوله،چته!؟
دازای آهی میکشه*
دازای:امروز میخوام ببینمت
چویا:هووم چرا؟
دازای:بهت گفتم کارت دارم عزیزم
چویا:خیلی خب،کجا؟!
دازای:آدرسو میفرستم کله هویج
چویا:خ..فه شو بی م.صرف بی خاصیت
دازای:آدرسو میفرستم ۲ ساعت دیگه اونجا باش
چویا:چ؟-،دو ساعت دیگه؟خب چرا الان بهم زنگ زدی،اح..ق؟
دازای:میخواستم یادت بمونه
چویا:لع.نتی
دازای:بیا دیگهه
چویا:قول نمیدم،ببینم چی میشه
دازای:باشه خب کاری نداری کوچولو؟
چویا:گ.م شو
چویا تلفن رو قطع میکنه*
چویا:اههه دوباره باید تحمل کنم این احم.قو
چویا سرشو میزاره رو بالشت و این ور و اون ور میکنه*
۵ دقیقه بعد*
چویا:خوااابم نمیادددد
چویا از جاش بلند میشه و لباسشو عوض میکنه همون کلاه و لباس همیشگی رو میپوشه*
چویا پیاده میره*
دازای دوباره زنگ میزنه*
دازای:کجایی؟،دوساعته منتظرتم...
چویا:دارم میام
دازای:باشه
و چویا تلفن رو قطع میکنه×2*
چویا میرسه به جایی که قرار گذاشتن*
دازای از پشت چویا ظاهر میشه و چشماشو میبنده*
چویا:هییی،چیکار میکنی؟
پایان پارت۱،منتظر پارت بعدی باشید><
نکته:تو این رمان چویا ۱۵ ساله و دازای ۱۸ ساله است*
صبح زود چویا با صدای تلفن بیدار میشه*
چویا:لعن.ت به این آدمای بی درک آخه کدوم ک...ص...خ...ل.ی این وقت صبح مزاحم میشه
چویا گوشی رو میگیره*
چویا:هوییییی،نمیدونی نباید این وقت صبح مزاحم شی؟
دازای:آروم باش کوتوله،فقط چند لحظه کار داشتم
چویا:بار آخرت باشه به من میگی کوتوله،چته!؟
دازای آهی میکشه*
دازای:امروز میخوام ببینمت
چویا:هووم چرا؟
دازای:بهت گفتم کارت دارم عزیزم
چویا:خیلی خب،کجا؟!
دازای:آدرسو میفرستم کله هویج
چویا:خ..فه شو بی م.صرف بی خاصیت
دازای:آدرسو میفرستم ۲ ساعت دیگه اونجا باش
چویا:چ؟-،دو ساعت دیگه؟خب چرا الان بهم زنگ زدی،اح..ق؟
دازای:میخواستم یادت بمونه
چویا:لع.نتی
دازای:بیا دیگهه
چویا:قول نمیدم،ببینم چی میشه
دازای:باشه خب کاری نداری کوچولو؟
چویا:گ.م شو
چویا تلفن رو قطع میکنه*
چویا:اههه دوباره باید تحمل کنم این احم.قو
چویا سرشو میزاره رو بالشت و این ور و اون ور میکنه*
۵ دقیقه بعد*
چویا:خوااابم نمیادددد
چویا از جاش بلند میشه و لباسشو عوض میکنه همون کلاه و لباس همیشگی رو میپوشه*
چویا پیاده میره*
دازای دوباره زنگ میزنه*
دازای:کجایی؟،دوساعته منتظرتم...
چویا:دارم میام
دازای:باشه
و چویا تلفن رو قطع میکنه×2*
چویا میرسه به جایی که قرار گذاشتن*
دازای از پشت چویا ظاهر میشه و چشماشو میبنده*
چویا:هییی،چیکار میکنی؟
پایان پارت۱،منتظر پارت بعدی باشید><
- ۱۱۰
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط