رمان بهترین من،پارت۲☆

رمان بهترین من،پارت۲☆
چویا سرشو رو زمین میزاره*
گوشی چویا زنگ میخوره و چویا با کنجکاوی جواب میده*
چویا:کی دوباره این وقته شب زنگ میزنه؟
دازای:چوویا
چویا:تویی ها؟،چت.ه؟
دازای:میشه بیای یه جایی چیبی؟
چویا:کجا؟
دازای:هوم،آدرسشو میفرستم بیا
چویا:قول نمیدم بیام
دازای:بیا عزیزم
چویا:باشه سعی میکنم بیام
چویا میبینه دازای آدرسو فرستاده*
شوکه میشه*،چرا باید بره جنگل*
چویا آهی سردی میکشه*
چویا:دوباره خودشو تو دردسر انداخته لابد منو آزار بده
چویا چترشو میگیره راهش ادامه میده*
ساعت 10:24
چویا:الو دازای؟کجایی؟
دازای:بیا هنوز مونده
چویا میرسه و میبینه دازای وسط جاده و تو بارون نشسته*
چویا:دازایی،اینجا چیکار میکنی؟،کجا بودی؟
دازای نیش خندی میزنه*
دازای:یعنی نگرانم بودی چوویا؟
چویا:امم،شاید،انتظار داری نگرانت نباشم؟ها؟
دازای:معلومه
چویا چترشو به سمت دازای میگیره*
دازای به سمت چویا میره و بغلش میکنه*
چویا:ولم کن،بیا دنبالم
دازای:باشه
چویا راهو به دازای نشون میده و می برتش سمت خونه اش*
ساعت 11:48
چویا:حالا برو
دازای:من پیشت نخوابم؟
چویا:چی میگی؟،برو بابا باند.اژی
دازای:نمیشه
چویا:فقط همین امشب باشهه؟
دازای لبخند مصنوعی میزنه*
دازای در و باز میکنه با صحنه ای مواجه میشه که خیلی تعجب میکنه*
پایان پارت۲،منتظر پارت بعد باشیدد
دیدگاه ها (۳)

Your eyesمیخوام رمان بنویسم و تو این رمان چویا و دازای هر دو...

رمان سوم پارت یازدهم ادامش بسی هنتای 😈࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍...

رمان آخرین دیدار پارت۵₍ ⑅ ᐢ..ᐢ₎،شرمنده اگه دیر به دیر پارت م...

فوکوزاوا:نه دازای من قبول نکردم که تو به این ماموریت بری... ...

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده روی تخت خواب بودین که...

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۷🌸چویا:پس....اگه من پسر بزرگ خاندان اصل...

Part: 11 ادامه پارت قبل=موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز...

ابلیس

تکپارتی جونگ کوک

پارت 42 رمان عشق مدرسه ای بعد 25 دقیقه دیگه فرنی ات حاظر میش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط