{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 95
چویا نفس عمیقی کشید و صدای اینکه یکی از پله ها پایین میاد به گوش رسید و بعد اون فرد شروع به دست زدن کرد
" عالیه "
هیرو لبخند زد و دستاشو وارد جیب کت سفیدش کرد
" ببینم کسی به من مشکوک نیست؟ "
چویا نگاه بدی بهش انداخت و گفت
+ هیرو سان...شما
" میدونم با پسرم رابطه نداری...همش فیلم بود ولی چون رفیقید لو نمیدم "
چویا اخم کرد و گفت
+ لو هم بدید برام مهم نیست...دیگه مهم نیست
انگو نگاه جدی ای به هیرو انداخت و گفت
" اینجا چیکار میکنی؟ "
" اومدم سر بزنم "
حس شی سردی رو روی سرش حس کرد و دستاشو بالا آورد و اخم کرد
" دلیلی برای کشتن من وجود داره؟ "
_ امم...شاید یه خطری!
" شنیدم دازای اوسامو وقتی اسلحه شو بیرون بیاره تا جون یکیو نگیره آروم نمیگیره...حقیقت داره؟ "
_ درست شنیدی آقای داستایوفسکی...اول عشق یکی یه دونه پسرت...بعدشم پدر عزیزش...عالیه
چویا نگران به دازای گفت
+ نه نکشش...لطفا
_ تو چرا باید نگران یه حرو&مزاده ای مثل این باشی؟
+ اون آدم...خوبیه!
دازای خندید و با خنده گفت
_ وای ببخشید...مسخره نمیکنم...باور کن
بلند خندید که چویا متعجب شد. دازای خنده اش رو خورد و با جدیت گفت
_ هنوز کثافت کاری های این عوضی رو ندیدی...یه متجا&وز بدبخت
با لبخند گفت و سر کلت رو بیشتر به سرش فشرد. دم گوشش آروم و سرد زمزمه کرد
_ هی پسر بگو ببینم...چشم رو چویای من که نداری...داری؟!
هیرو از تعجب کم مونده بود چشماش از حدقه بیرون بزنه
" چویای...تو؟ "
_ آره...اون مو حنایی تموم دارایی منه...منم دیوونشم...اعتراف کن حرو&می کثیف
با پاش محکم به پشت زانو هاش ضربه زد که روی زمین زانو زد
" من نمیدونستم...شماها باهم...دازای رئیس میدونه؟ "
_ میدونست...ولی دیگه نمیدونه
" اون...زیباست...برازنده ته "
دازای به کتفش شلیک کرد که روی زمین افتاد...با چشمایی سرخ رنگ از بالا بهش خیره شد
_ جواب سوال منو بده...رو موحنایی من چشم داری؟
" ن...نه "
_ دروغ نگو مرتیکه مریض
با پاش محکم به زخمش ضربه زد که فریاد بلندی کشید
_ آره یا نه؟
چویا متعجب به صحنه رو به روش خیره شده بود
+ دازای بسه...
_ هیش...ساکت...من خیلی وقته منتظر این لحظه بودم
+ چرا
_ نگاه کسی رو اموالم باشه میره رو عصابم
" چویا سان لطفا...نجاتم بده "
+ دازای ولش کن...لطفا بلند شید
دازای نگاه سردشو به چویا داد و به محض اینکه چویا دستشو گرفت دازای با دقت نگاه کرد که انگشت های هیرو پوست ساعد دستشو لمس میکنن
تحمل نکرد و با یه گلوله کارشو تموم کرد
چویا با عصبانیت سمت دازای برگشت و گفت
+ چیکار میکنی؟ چرا کشتیش؟ حواست هست داری چیکار میکنی؟
_ باید میمرد
+ ولی من گفتم بس کن...گفتم تمومش کن
_ انگو لطفا تنهامون بزار
انگو سری تکون داد و از زیر زمین بیرون رفت
+ من با این مرد کار داشتم...داشت بهمون کمک می‌کرد که مجرم رو پیدا کنیم...این لعنتی داشت از مدیر استفاده می‌کرد
_ یادت نره دشمن...همیشه یه دشمنه
+ مدیر دشمنه...هیرو سان دشمنه...فئودور دشمنه پس کی دوسته دازای؟ کی؟
_ هیچکس!!!!!!!
تا اون لحظه در مقابل داد های چویا آروم صحبت می‌کرد و یهو با عصبانیت فریاد بلندی زد که چویا یه قدم از ترس عقب رفت و نگاهش لرزید
+ ه...هیچکس؟
_ تو سر یه آدم بی مصرف داری سر من داد میزنی که چرا کشتمش؟ چشماتو باز کن هیچکس...هیچکس دوست نیست چویا حتی منم برای تو دوست نیستم چون اگه خطایی غیر قابل جبران انجام بدی حتی منم بر الیه تو میشم این دنیا چیزی به اسم دوست...خوبی...خوشی ارامش نمیشناسه من بخاطر امنیت تو الان آدم کشتم...تو مهمی...تو تو تو وای چویا من خسته شدم...هر کاری میخوای بکن اینبار من هیچ دخالتی نمیکنم...برو با هر حرو&می ای که میخوای بگرد کمک بخوا نمیدونم هر غلطی میکنی بکن ولی اینو بدون من دیگه نیستم
چویا با چشمای خیس به حرفاش گوش می‌کرد و سکوت کرده بود...دازایو انقدر خسته کرده بود؟ این رفتارش درست نبود...نباید سرش داد میزد
+ ب...ببخشید
_ نمیبخشم...دیگه بسه
خواست بره که چویا بازوشو محکم تو بغلش گرفت که اسلحه اش از دستش افتاد
+ ببخشید...رفتارم...درست نبود نباید سرت داد میزدم...عصبانی شدم...میدونم هیچکس نمیتونه دوست باشه و من تند رفتم
دازای نفس عمیقی کشید و سمتش برگشت و تاره مویی که جلوی صورت چویا بود رو پشت گوشش داد و اشکاشو پاک کرد
_ یکم...بهم مهلت بده...چویا من خیلی تحت فشارم...از همه لحاظ...دو روز دیگه مراسمه هم پنج روز بیشتر وقت ندارمو باید مواظب تو هم باشم...من فقط میخوام تو هوامو داشته باشی
_________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۰)

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

ابلیس

بهار بدون تو

رمان سوم پارت هشتم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا صبح وی...

رمان آخرین دیدار پارتᐢ..ᐢ⑅۳،شرمنده که چند روز نبودم...،خب بر...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

یک سگ زیادی ولگرد

رمان چهارم پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا دوبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط