"من... نمیتونم بکشمت. "
"من... نمیتونم بکشمت. "
پارت سه
دازای و چویا با حرص به هم نگاه میکردن که صدای باز شدن در اومد...
نگاهشون خیلی سریع به سمت در رفت.
مردی قد بلند با موهای پرکلاغی وارد شد.
چشمای طلاییش حتی با نور کم اونجا هم برق میزد.
خونسرد بود. خیلی.
و این بیشتر از همه جیز رو اعصاب چویا راه میرفت...
چویا بلند با حرص گفت:
«هوی!تو دیگه کیای؟چرا مارو اینجا زندانی کردی؟»
دازای اما ارومتر بود.
به مرد نگاه کرد.
با اخم کمرنگی منتظر جواب موند.
مرد نیشخندی زد.
«چرا؟فقط میخوام سرگرم بشم.»
دازای و چویا خشکشون زد.
دازای "تچ"ی زیر لب گفت و نگاهشو از اون مرد گرفت.
چویا بلند شد.
«مگه من بازیچه ی توئم مرتیکه؟!»
مرد خنده ی بی روحی کرد.
«شاید.»
این بیشتر رو اعصاب چویا راه رفت.
چویا سریع خواست بره سمت اون مرد ولی با کشیده شدن زنجیر توسط چویا دازای محکم سمت دیوار کشیده شد.
«چ...چویا!»
چویا سریع ایستاد و به دازای نگاه کرد.
دازای فقط چند سانتی متر با دیوار فاصله داشت.
چشماش گرد شده بود و قلبش سریع میزد.
نفسش رو اروم بیرون داد انگار تازه متوجه شد نفس نمیکشید.
سریع به چویا نگاه کرد.
«چویا دیونه شدی؟میخوای همینجا منو به کشتن بدی؟»
چویا حرصش گرفت و خواست چیزی بگه که صدای خنده ی مرد تو اتاق پیچید...
_
پایان.
پارت سه
دازای و چویا با حرص به هم نگاه میکردن که صدای باز شدن در اومد...
نگاهشون خیلی سریع به سمت در رفت.
مردی قد بلند با موهای پرکلاغی وارد شد.
چشمای طلاییش حتی با نور کم اونجا هم برق میزد.
خونسرد بود. خیلی.
و این بیشتر از همه جیز رو اعصاب چویا راه میرفت...
چویا بلند با حرص گفت:
«هوی!تو دیگه کیای؟چرا مارو اینجا زندانی کردی؟»
دازای اما ارومتر بود.
به مرد نگاه کرد.
با اخم کمرنگی منتظر جواب موند.
مرد نیشخندی زد.
«چرا؟فقط میخوام سرگرم بشم.»
دازای و چویا خشکشون زد.
دازای "تچ"ی زیر لب گفت و نگاهشو از اون مرد گرفت.
چویا بلند شد.
«مگه من بازیچه ی توئم مرتیکه؟!»
مرد خنده ی بی روحی کرد.
«شاید.»
این بیشتر رو اعصاب چویا راه رفت.
چویا سریع خواست بره سمت اون مرد ولی با کشیده شدن زنجیر توسط چویا دازای محکم سمت دیوار کشیده شد.
«چ...چویا!»
چویا سریع ایستاد و به دازای نگاه کرد.
دازای فقط چند سانتی متر با دیوار فاصله داشت.
چشماش گرد شده بود و قلبش سریع میزد.
نفسش رو اروم بیرون داد انگار تازه متوجه شد نفس نمیکشید.
سریع به چویا نگاه کرد.
«چویا دیونه شدی؟میخوای همینجا منو به کشتن بدی؟»
چویا حرصش گرفت و خواست چیزی بگه که صدای خنده ی مرد تو اتاق پیچید...
_
پایان.
- ۱.۰k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط