یک شعر از عبدالله پشیو به ترجمه مختار شكریپور
یک شعر از عبدالله پشیو به ترجمه مختار شكریپور
پایان یك داستان
تو را دوست خواهم داشت
تا ابد
در تمام لحظههای با تو بودن
بوسه بر دستهایت خواهم زد
همچو نوزادی زیبا
كه مادرش را
دوست دارم
دل شعرم همیشه بتپد
در مقابل چشمانت
دوست دارم
به هم نامه و هدیه دهیم
انگار كه میان ما هیچ اتفاقی نیفتاده است
دوست دارم
پروانهی نگاهم هر روز پرواز كند
تا در فرصتی
از لای در
یا از دریچهی پنجرهی خانهات
به سوی تو آید
تا گلوی تشنهام سیراب گردد
با این همه ای زیبای من
ای تنها یادگار زندگیام
ناچارم فراموش كنم
تو را
هرچند كه وجدان ناآرامم
شلاق میزند مرا
میخواهم آسوده و آزاد كنم
خویش را
پس باید گوری بكنم
برای هر یادگاری كه بوی تو دارد
گوشهایم را كر كنم و زبانم را لال
هر جا كه سخن از تو باشد
پایان یك داستان
تو را دوست خواهم داشت
تا ابد
در تمام لحظههای با تو بودن
بوسه بر دستهایت خواهم زد
همچو نوزادی زیبا
كه مادرش را
دوست دارم
دل شعرم همیشه بتپد
در مقابل چشمانت
دوست دارم
به هم نامه و هدیه دهیم
انگار كه میان ما هیچ اتفاقی نیفتاده است
دوست دارم
پروانهی نگاهم هر روز پرواز كند
تا در فرصتی
از لای در
یا از دریچهی پنجرهی خانهات
به سوی تو آید
تا گلوی تشنهام سیراب گردد
با این همه ای زیبای من
ای تنها یادگار زندگیام
ناچارم فراموش كنم
تو را
هرچند كه وجدان ناآرامم
شلاق میزند مرا
میخواهم آسوده و آزاد كنم
خویش را
پس باید گوری بكنم
برای هر یادگاری كه بوی تو دارد
گوشهایم را كر كنم و زبانم را لال
هر جا كه سخن از تو باشد
- ۹۱۸
- ۲۴ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط